بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

این اواخر در چند نوبت مچ خودم را حین پر حرفی گرفته ام. پرحرفی هایی که خیلی بیش از حد مسائل خصوصی ام را افشا می کرده اند. احتمالا تاثیر غربت و نبود هم صحبت است. در هر صورت هرچه زودتر باید جلوی این رویه را بگیرم و حواسم را بیشتر جمع کنم.

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲| 21:18 |زنجبیل|

امروز وقتی با آرایشگرم صحبت می کردم (در واقع درست تر آن است که بگویم امروز وقتی آرایشگرم با من صحبت می کرد چون من تمام مدت نشسته بودم و به پر حرفی های او گوش می دادم) مدام چهره و حرکات خاله ام مقابل چشمانم مجسم می شد. خاله ای که سر اینکه چرا برای بله برانم دعوتش نکردیم بالکل ما را بایکوت کرد! در مجموع هرچند دوستش داشتم اما از آن مدل آدم های پر توقع است که از همه چیز ایراد می گیرد و همان بهتر که رابطه مان قطع شد.. آرایشگرم را که می بینم با خودم فکر می کنم گاهی غریبه ها از صد تا فامیل با آدم صمیمی تر و نزدیک تر می شوند.

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲| 21:16 |زنجبیل|

بعد از اینکه از آرایشگاه بازگشتم قدری خوابیدم. همینجا این را داخل پرانتز بگویم که رسیدگی به خود و گذراندان وقت در آرایشگاه زنانه یکی از انرژی بخش ترین و شاداب کننده ترین و ریلکس کننده ترین کارهاییست که یک زن میتواند انجام دهد. بعد از بیدار شدن یک راست رفتم سراغ ظرف ها و با یکسری موزیک مشغول شستنشان شدم. دو ورق برگر یخی از فریزر بیرون گذاشتم و به محمد پیام دادم حین بازگشت نان ساندویچی بگیرد. یک مقدار با گوشی ام کار کردم و بعد میوه ها را شستم. برنامه ام این است که امشب قبل از خوابیدن گاز را هم تمیز کنم، مانتوام را اتو کنم و در آخر به حمام بروم. در مورد خودم دانسته ام حتی یک لحظه را هم بیکار نمیتوانم بنشینم و خوشم می آید همواره سرم به کاری گرم باشد، خصوصا خانه داری که بسیار آرامش بخش است.

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲| 21:12 |زنجبیل|

تو حتی دورترین نقطه کره زمین هم که بری از تاثیر سخن های سمی و بد فامیل و حتی خونواده خودت در امان نیستی.

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲| 12:31 |زنجبیل|

جالب آن است که بیشتر از همه دلتنگ پدر می شوم. دلتنگ مردی که چالش های زیادی با وی داشتم و خیلی وقت ها آبمان به یک جوی نمی رفت. اما این روزها همه اش دلم برایش تنگ می شود و چهره اش را مجسم می کنم. مرتب باهاش تماس می گیرم و احوالش را جویا می شوم. صدایش را که می شنوم یخ دلتنگی ام قدری آب می شود.

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲| 7:31 |زنجبیل|

این دقایق آخر روز کاری بسیار روحبخش است مثل زندانی ایی که دقایق آخر مانده به آزادی اش را انتظار بکشد، شیرین است و خستگی را بالکل از خاطر آدم میبرد.

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲| 13:54 |زنجبیل|

این دقایق آخر روز کاری بسیار روحبخش است مثل زندانی ایی که دقایق آخر مانده به آزادی اش را انتظار بکشد، شیرین است و خستگی را بالکل از خاطر آدم میبرد.

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲| 13:53 |زنجبیل|

حالا که ماشین دار شده ایم پیاده رویمان به صفر رسیده. درد پاهایم تشدید شده‌ . (نمیدانم این دو بهم ربطی دارند یا نه). اما من دلم برای پیاده روی های طولانی و بعضا خیلی طولانی که در شهر و دیار خودم داشتم پر میزند. یک زمانی نه چندان دور خیلی فعال بودم. حالا که آمده ام ساوه میفهمم نقش تر و تمیز و مرتب و پرنور بودن معابر و گل و گلکاری ودرختکاری داشتن خیابان ها و بولوارها چقدر در انگیزه آدم برای تحرک موثر است.

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲| 13:44 |زنجبیل|

من که روزه نمی گیرم اما در محیط کار حسابی گرسنگی می کشم. روزه نگرفتنم را با افتخار بیان نمی کنم. از سالی که برای ارشد میخواندم دیگر روزه نگرفتم.. یادم است از شدت ضعف داشتم میمردم و نمیتوانستم درس بخوانم‌. حالا یادم نیست به خاطر ضعف و حال بدی که داشتم دیگر روزه نگرفتم یا بخاطر کنکور و وجوب مطالعه. الان فقط منتظرم برسم خانه.. هرچند باید بروم غذا درست کنم اما از اینجا نشستن و گرسنگی کشیدن بهتر است.

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲| 13:8 |زنجبیل|

وقتی برادرم زنگ زد و گفت با اپلیکیشن خانمش موافقت شده در عین خوشحالی، دچار اندوه شدم. بالاخره این همان آرزویی بود که من داشتم و محقق نشد. راستش درست نمیدانم آیا واقعا آرزویم بود یا صرفا از سر بیکاری بهش فکر میکردم. اما در هرصورت مهاجرت تحصیلی دارای یک زرق و برق درخشان و خاص است و یک نوع گوهر دست نیافتنی به نظرم می رسد. خیلی زورم می آید که دیگران تا اراده می کنند می توانند اما من که شاگرد ممتازی بودم، معدلم همیشه الف بوده نتوانستم:-؟

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲| 13:5 |زنجبیل|

[-Design-]