بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

یکی از حسرت هایی که این روزها میخورم این است که چرا همان وقت که پوستم شروع به جوش زدن کرد به فکر درمان نیافتادم؟ البته دلیلش را خیلی خوب می دانم: بنده به هیچ وجه آن ها را نمی دیدم یا مشکل مهمی تلقی نمیکردم! اما خب کاش یکی دستم را میگرفت و میبرد یک دکتر پوست خوب تا الان رد این اسکارهای عمیق و جای جوش ها روی صورتم نمیماند! یعنی من از آن دخترها نبودم که به ظاهر خودم خیلی اهمیت بدهم و از هیچ لوازم آرایشی هم استفاده نمیکردم و الان که فکر می کنم باید یکنفر از بیرون هدایتم میکرده که خب متاسفانه این اتفاق نیافتاد.

تا همین یکی دو سال پیش هم تغییری در رویه ام نداشتم تا اینکه یکی از بچه ها پانسیون ساوه من را با "میسلار واتر" و "تونر" آشنا کرد و آنگاه بود که آگاه شدم! و تازه معنی مراقبت های پوستی و تاثیرشان را درک کردم...

یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴| 12:48 |زنجبیل|

برای بازگشت از کلاس زبان هیچ عجله ای نداشتم و تا حد ممکن دیرتر از همه همکارها دفتر را ترک کردم. بیرون باد خوبی می وزید و خیابان شلوغ بود. تصویر یک عصر بهاری بی نقص با رقص درخت ها در باد و رد آفتاب از لابه لای شاخه هایشان نقاشی شده بود و من طبق معمول غمگین بودم و همه این رنگ و لعاب ها در نظرم بی معنی می نمود. دست بردم به گوشی ام و بی هوا، بدون فکر به یکی از همکارهای سابقم زنگ زدم. گپی کوتاه زدیم اما در حالم توفیری نداشت. دیگر به کسی زنگ نزدم. هر روز دارم به یکی زنگ میزنم. سر همه را از صحبت هایم درد می آورم و قلبشان را از اندوهی که در وجودم حس می کنم و ناگزیر به کلامم زبانه میکشد، میرنجام. باید کاری بکنم. هرچند هر روز بیشتر از دیروز احساس ضعف و ناتوانی می کنم، بیشتر دست و دلم به هیچ کاری نمی رود و کمتر از زندگی ام رضایت دارم.

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴| 22:56 |زنجبیل|

تو منتظر می مانی تا شادی هایت مثل میوه های تابستانی برسند، چون تا الان هرچی که چیده ای میوه های کال و تلخ اندوه بوده اند...

چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴| 12:15 |زنجبیل|

پرسید اگر میتوانستی بین خیلی زیبا بودن و خیلی ثروتمند بودن یکی را انتخاب کنی، کدام را انتخاب میکردی؟

بی درنگ گفتم : هیچکدام! دلم میخواست یک آدم سرخوش و شاد باشم، از آن مدل آدم ها که به غم و غصه بها نمی دهند و همیشه خوشبین و راضی و خوشحالند.

یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴| 10:58 |زنجبیل|

فهیمه توی سریال پایتخت میگفت :"کاش من یه وزغ بودم انقد وق میزدم انقد وق میزدم تا میمردم!"

😔

پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴| 23:12 |زنجبیل|

برای کسیکه همواره و از ابتدای زندگی مشترکش احساس میکرده توی عسل غوطه ور شده، این مشکلی که بین ما به وجود آمده به مثابه سوزنی هست که در تختخواب ابریشم رهاست و روح و جانم را آزرده و زخمی می کند. در حالیکه هیچ جوره قادر به پیدا کردنش نیستم اما می دانم هست! هر صبح که بلند میشوم تمام وجودم خون آلود شده...درد اینجاست که گویی من تنها زجر می کشم و هرچه در این باره به او می گویم از مشکلم هیچ نمی فهمد، زخم هایم را نمی بیند و دردم را نادیده می انگارد...

+خیلی ترسیده ام. تمرکز ندارم. و از همه مهم تر دلخوشی هایم مُرده اند. به قول شاعر

"نه گزیر است مرا از تو نه امکان گریز/

چاره صبر است که هم دردی و هم درمانی"...💔

پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴| 17:53 |زنجبیل|

نکته اینجاست که من در اوقاتی که حواسم به خودم نباشد بداخلاقم. این در حالیست که معتقدم با مصرف قرص آسنترا اخلاقم بهتر شده. این حقیقت تنها نشان می دهد اخلاق بنده همواره ذهرماری بوده.

+البته لازم است یادآور شوم که ذهر اخلاق من بیش از آنکه به جان بقیه بشیند به جان خودم مینشست؛ یعنی بیش از همه با خودم لج بودم و به گونه ای از خودم عصبانی بودم که الحمدلله از آن درگیری درونی کاسته شده. منتها چه کنم که خمیره ام ترش است و شیرین نیست. علی ای حال ممنون علم و پیشرفت آن هستم که درشتی های سابقم را به خارهای کوچکی تقلیل داده که قابل تحمل است و البته هیچ گلی از آن مصون نیست!😁😉😊

پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴| 0:24 |زنجبیل|

فصل بهار یه جوری قشنگ و زیباست که این خراب شده رو هم برای مدتی تحمل پذیر میکنه.

#ساوه

سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴| 18:57 |زنجبیل|

امروز متوجه شدم دو تا از بچه هایی که دوره کارشناسی میشناختم و از لحاظ درسی واقعا ضعیف محسوب میشدن و هر رو از بر تشخیص نمیدادن مهاجرت کردن آلمان😐

یه جوری واقعا شوکه شدم و کونم سوخته که جدی جدی تصمیم دارم اگه کسی از من پرسید چرا مهاجرت نکردی؟ جواب بدم عرضه ش رو نداشتم!🫠

#بیشوخی

دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴| 21:23 |زنجبیل|

اینکه می بینم پوشیدن بلوز و شلوار (به جای مانتو) بین خانم ها انقدر عادی شده واقعا خوشحال و امیدوارم می کنه.🥰

جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴| 18:55 |زنجبیل|

در مسیر بازگشت به ساوه، امشب قرار است در شاهرود اقامت کنیم و من عاشق این شهر شده ام!🥰

شهریست به غایت تمیز، بسیار زنده و پویا، آثار رفت و آمد در این ساعت از شب دیده می شود. لهجه مردم به مازنی ها شباهت دارد و از همه مهم تر آب و هوای این شهر ایده آل است.

پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴| 22:41 |زنجبیل|

دلتنگ ترینم

اینجا چقدر امیدوارتر شده بودم! حتی پوستم می درخشید؛ بعید میدانم فقط بخاطر آب و هوا بوده باشد... حتما دلایل دیگری هم داشته: شادی، خوشی، احساس سعادت، خنده های از ته دل‌.

حالا باید برگردم به ساوه. آنجا باید تلاش کنم برای خودم شادی بسازم، امید دست و پا کنم و دلایلی برای خندیدن بیابم...

چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۴| 22:12 |زنجبیل|

یکجایی یکنفر میگفت (گمانم احسان خواجه امیری در یکی از ترانه هایش) گاهی آدم کنار یکی هست اما در عین حال برای او دلتنگ میشود! حس غریبیست اما من به کرّات آن را تجربه کرده ام

مثلا همین حالا

که مامانم نشسته رو به رویم و دارد سریال دلخواهش را تماشا میکند و من تا سر حد جنون دلتنگش هستم!

چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۴| 22:4 |زنجبیل|

این شب آخر ماندنمان در مشهد است و طبعا شب غمباریست. در این مدتی که اینجا بودیم دوباره احساس داشتم دختر این خانه ام، دوباره ته تغاری مامان بابا، دوباره مونس و همدم مامان و همواره و با تمام وجود نگران این دو فرشته.

سعی میکنم ابرهای غصه را که بر دلم سایه انداخته اند با فکر کردن به حجم کارهایی که در انتظار انجامند بزدایم. هیچ فکر نمیکردم فکر کردن به کارتون های موزی تسکین دهنده باشد!😑

امروز آرزو کردم ایکاش انقدر احساساتی نبودم. این حجم از احساسات و دلتنگی مثل دوز بالایی از دارویی است که فی نفسه بد نیست اما میتواند کشنده باشد...

دیشب با مامان رفتیم رستوران بعد هم قدری در پارک قدم زدیم. در حالیکه باران دیوانه وار و همچون سیل میبارید در حال رانندگی بودیم و حین قدم زدن هوا خنکای خوشایندی پیدا کرده بود. شب پرخاطره ای رقم خورد. اگر میشد تمام لحظات دیشب را در یک شیشه آغشته به عطر و اکلیل ذخیره می کردم.🐚🌊

مامان امروز میگفت از این بابت که از من جدا شده و رفته ای به شهری دیگر راضی ام چون مثل گذشته به من وابسته نیستی. تایید کردم چون دلم میخواست خیالش از بابت جوجه ته تغاری اش راحت باشد اما عمیقا معتقد بودم جانم به جانش گره خورده و هنوز مثل روز اولی که برای اولین بار این خانه را برای رفتن به راه های دور و دراز (ساوه یا حتی پیش تر از آن، ارومیه) ترک کردم نفسم به نفسش بند است.

چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۴| 18:41 |زنجبیل|

الان مشهد هستیم و سومین روز بارانی در ماه رمضان!😯

یعنی دو دلیل برای در خانه ماندن ! نه میشود پیاده روی کرد نه اغذیه فروشی باز است که بتوان چیزی خورد🫠

+هیچی از ساوه یادم نمیاد😌

چهارشنبه ششم فروردین ۱۴۰۴| 13:2 |زنجبیل|

[-Design-]