بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

باید اقرار کنم یک بخشی از اضافه وزن بنده ناشی از تلاش برای جلوگیری از اسراف و دور ریز مواد غذایی است! چون شوهرم در این زمینه همکاری نمی کند و همه بار این قضیه به دوش من می افتد! اینطور میشود که من می آیم ثواب کنم اما در عوض کباب می شوم.

به طور مثال همین امروز اجبارا دو برش کیک خوردم، چرا؟ چون سه روز پیش کیک بادامی درست کردم و از آنجا که شوهرم طعم آن را نپسندید، همه اش ماند و اگر امروز هم مصرف نمیشد به ناچار باید آن را دور می ریختیم! از قضا من در خانواده ای بزرگ شده ام که دور ریز مواد غذایی در آن یک جورهایی حکم جنگ با خدا را داشته و از همان بچگی دقت می کرده اند حین بلند شدن از سر سفره بشقابمان تمیز باشد! با این اوصاف به من حق می دهید که دور ریز کیک مقوی و خوبی که در آن زعفران و بادام و تخم مرغ و ... به کار رفته ممکن نباشد؟

یا همین دیشب یک بسته شکلات را که تنها یکماه به انقضایش مانده بود خوردم! باز هم به این دلیل که آن مدل شکلات در منزلمان طرفدار نداشت!

یک جایی خواندم که یک متخصص تغذیه در کتابش به همین قضیه به عنوان یکی از اصلی ترین علل چاقی اشاره کرده بود و تاکید میکرد غذا یا خوراکی جا مانده در بشقاب را برای جلوگیری از دور ریز، نخورید!

حالا دقیق یادم نیست که آیا شخصا گناه دور ریز را بر عهده گرفته بود یا نه، چون این یک مساله خیلی مهم است، حداقل برای من.

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲| 11:6 |زنجبیل|

یه کتاب داستان داشتم به اسم فسقلی. راجع به یه بچه ریز بود با کلاهی شبیه به قارچ که همیشه روی سرش بود و گاهی زیر اون خودش رو پنهان میکرد. سری کتاب های فسقلی داستان خاصی هم دنبال نمیکرد چون برای گروه سنی الف (سال های دبستان و پیش از دبستان) بود. اما شخصیت فسقلی، که کم رو و خجالتی بود رو دوست داشتم. و الان که به این سن رسیدم، فکر میکنم اگر کلاه قرمز و بزرگ و خوشگلش رو داشتم چه خوب میشد!

دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲| 16:2 |زنجبیل|

"بُرُس رو از زیر، دور موهات بپیچ و از پایین، سشوار بزن"

آموزش نحوه براشینگ صحیح توسط آرایشگرم💁🏻‍♀️

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲| 22:37 |زنجبیل|

کاش یک چیزهایی، ولو محدود و انگشت شمار، همینطور درسته و بدون نیاز به تلاش و پشتکار و خون دل خوردن به آدم عطا میشد.

چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲| 8:52 |زنجبیل|

مدتیست خیلی بداخلاق تر شده ام.

کاش یک آدم خوش اخلاق بودم. از آن مدل آدم های خوش اخلاق که‌ حتی در سختی ها و ناکامی ها همیشه خوش اخلاق می مانند و محال است از کوره در بروند و حتی اگر در بروند خیلی به ندرت این اتفاق می افتد.

کاش یک روز صبح از خواب بیدار میشدم و دیگر بد اخلاق نبودم. دیگر زود و به سرعت از کوره در نمی رفتم و حوصله ام از کُندی و آرامش دیگران در انجام کارها سر نمیرفت. وقتی در یک چهارراه شلوغ ماشینم خاموش میشد از شدت اضطراب تا نوک انگشت های پایم یخ نمیکرد. وقتی همسرم به حرفم گوش نمی کرد عین دیگ زودپز از گوش هایم بخار و حرارت بیرون نمیزد. به جای غر زدن بلد بودم خودم را سرگرم کنم. می توانستم از پس دلتنگی، عصبانیت و یا هر نوع احساس بد و منفی دیگر بر آیم بدون اینکه دیگران را اذیت کنم...

ای کاش ای کاش ای کاش....😔

چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲| 8:50 |زنجبیل|

عصرگاه ابری و بارانی دیروز برای فرار از ملال و دلتنگی اسباب و اثاث یک کابینت پر کاربرد و پر از خرت و پرت را خالی کردم تا آن را تمیز کرده و از ضایعات و اضافات و گرد و غبار بزدایم.😌

ساعت ۱۲:۳۰ بامداد در حالیکه کف آشپزخانه به میدان جنگ بدل شده بود و جا برای پا گذاشتن نبود یا اگر قدمی میگذاشتی حتما چیزی به کف پا یا دم پایی ات می چسبید، "پروژه" کابینت به اتمام رسید.😐😪

چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲| 8:40 |زنجبیل|

به تازگی متوجه شدم اگر فقط بتونم پنج دقیقه در مقابل وسوسه خوردن مقاومت کنم ، اون وسوسه یا نیاز برطرف میشه. فرقی نمیکنه اون خوراکی چی باشه

ویفر رنگارنگ توی کشوی میزم ...

یا یک کفگیر برنج بیشتر

یا یک مشت بادام برشته

اگر فقط پنج دقیقه صبر کنم، ناپدید میشود!

دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۲| 9:37 |زنجبیل|

آیا فقط من هستم که فتیش شرکت در دوره های آموزشی رو دارم؟

به قدری سرچ دوره های آموزشی و ذوق شرکت در اون ها برام لذتبخشه که قابل وصف نیست! حس شروع دوباره و آمادگی برای یادگیری...حس دانشجویی... حس یادگیری و ...

شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲| 23:4 |زنجبیل|

صبح ها که از خواب بلند میشوم یک ارکستر سمفونیک در مفاصل پاهایم شروع به نواختن می کند و چند متری لنگان لنگان راه میروم تا درد و خشکی استخوان هایم برطرف شوند.

این علایمی را که مادرم به تازگی دارد تجربه میکند ما در این سن و سال به پیشوازشان رفته ایم!

چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲| 18:38 |زنجبیل|

فوقع ما وقع! و شد آنچه شد! آن چیزی که خیلی دور میپنداشتم به سراغم آمد. ظهر روز سونوگرافی آخرین وعده غذا را با جان و دل نوش جان کردم و بی واهمه نوشابه کوکاکولا را از جام پایه دار سر کشیدم و بدون عذاب وجدان تا لقمه آخر برنج ایرانی آغشته به کره را فرو دادم. تا عصر آن روز تنها یک مقدار ناچیز از بابت وزنم نگران بودم و از بابت دلتنگی ام برای سایز قبلی غصه میخوردم و سعی میکردم با فکر کردن به چیزهای دیگر نادیده اش بگیرم..

اما عصر در اثنای لحظاتی که دکتر، پروب کوچک سونوگرافی را روی سرتاسر سطح خیس شکمم میچرخاند، چیز خیلی بی ربط تر از آنچه انتظارش را داشتم مشخص شد. دستیار کم سن و سال دکتر از آن سوی اتاق گفت : چربه؟ و دکتر پاسخ داد:بله. همین کافی بود تا حساب کار بیاید دستم. که ای داد بیداد! موضوع از یک افزایش اندازه دور شکم فراتر است، چون دستیار دکتر به طور قطع راجع به میزان چربی کیک شکلاتی یا برگر مانده در یخچال حرف نمیزد. موضوع مد نظرش کبدم بود که چرب و چیلی از میان سایه های تصویر سونوگرافی جوری چشمش را گرفته بود که در فاصله دو سه متری حدسش درست از آب در آمد و احتمالا باعث شد دکتر توی دلش به او احسنت بگوید.


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲| 11:45 |زنجبیل|

جان انجام هیچ کاری را ندارم. مدام دوست دارم بخوابم. نمیدانم اسم این حالی که دارم را چه میتوان گذاشت. هرچیزی که هست زیر بار نمی روم که افسردگی باشد. من فقط بی انرژی ام. افسردگی روح آدم را خونین و مالین میکند و من خیلی بهترم. در واقع روزی نیست که به این موضوع فکر نکنم که "وای اگر این قرص نبود چه بر سرم می آمد!". چون حالا اوضاع خیلی فرق می کرد.

اما مدتیست که کسلم. خیلی که انرژی داشته باشم تلویزیون می بینم. توی محیط کاری، شال و کلاه می کنم و زیر برف می ایستم. گاهی اوقات هم دراز می کشم و از طریق گوشی ام سریال تماشا می کنم. اما کار مفید و موثری از من سر نمی زند. خریدهایی که برای عید داشتم خوشایند بودند اما فقط برای همان روز. دست و دلم به نقاشی نمی رود. با لپ تاپم غریبه شده ام. از اتو کردن لباس ها فرار می کنم و جان ایستادن و شستن کوه ظروف چرب و چیلی را ندارم. دوست دارم زودتر تعطیلات شروع شوند و به دید و بازدید برویم. اینطوری سرم با یک کاری گرم می شود. اینطوری کاری برای انجام دادن پیدا می کنم. امیدوارم اینطوری حالم خیلی بهتر شود...

سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲| 11:54 |زنجبیل|

هیچ اشکالی ندارد که ممکن است من از پس خیلی از حرکات سخت و پیچیده یوگا با اسامی عجیب و غریبشان بر نیایم چون این باعث نخواهد شد من قید یوگا را بزنم. من دیگر آن روشنک سابق نیستم، همان که تا می دید یک کاری سخت و چالش برانگیز است، جا میزد! (مثل وقتی در ۲۶ سالگی در یک جلسه کلاس پیلاتس شرکت کردم و همان شد اولین و آخرین جلسه ام!)حالا من می مانم و انجامش میدهم. حتی نرم افزار این ورزش را روی گوشی نصب میکنم تا آن روزهایی که به کلاس نمی روم در خانه تمرین کنم. من همان چندتا حرکتی را که بلدم، درست میزنم و همینقدر برایم کافیست که توی کلاس لذت میبرم و بعد از کلاس عضلاتم آرامش و خستگی نابی دارند که دوستش دارم. برای همین مهم نیست چند ماه یا حتی چند سال طول بکشد تا بتوانم در یوگا کاملا ماهر شوم چون اینجا مسیر است که مهم است.

سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲| 20:57 |زنجبیل|

من احمق نیستم. میفهمم این ها کفش های مردانه است و قالب کفش های مردانه ذاتا بزرگ است و مناسب پاهای زنانه نیست. این شما فروشنده های زبان باز و شارلان هستید که فکر می کنید میتوانید به صرف اینکه سایز پای من ۴۰ است، کفش مردانه بهم قالب کنید و با گفتن این جمله که "کفش اسپرت مردانه زنانه ندارد!بیشعوریتان را بیشتر به رخ بکشید! هربار متوجه دغل بازی فروشنده های کفش میشوم بلافاصله مغازه را ترک می کنم و برای همیشه مغازه شان را بایکوت میکنم! حاضرم هر چند مقدار که لازم است پول اضافه پرداخت کنم اما به شعورم توهین نشود.

سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲| 12:5 |زنجبیل|

[-Design-]