بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
معتقدم قرار نیست همه کارآفرین باشند. نمیشود انتظار داشت یکنفر تا بیکار شد، چشمه ذوق و قریحه و استعدادش بجوشد و کسب و کار خودش را راه بیاندازد. خیلی ها توان یا انگیزه شروع از نقطه صفر را ندارند. هیچ اشکالی هم ندارد که آدم به یک مدیر برای نشان دادن نقشه راه نیاز داشته باشد. آن وقت ها که بحث این شرکت های هرمی داغ بود، یکنفر از عناصر همین شرکت ها برایم سخنرانی میکرد که "شما میتوانی کاری کنی که دیگران برای تو کار کنند و راز ثروتمند شدن همین است و دیگران چون از این راهکار آگاه نیستند، سراغش نمیروند و نتیجه آنکه عموم مردم گرفتار تنگدستی و حقوق بخور و نمیرند." اما من هیچ وقت این روحیه را نداشته ام. هیچوقت نتوانسته ام کسب و کار خودم را راه بیاندازم چه برسد به اینکه دیگران برایم کار بکنند. نتیجه آنکه بعد از فارغ التحصیلی یا اتمام طرحم، یا در کلاس های سرگرمی اسم نوشته ام یا در خانه نشسته ام و کتاب خوانده ام. اوایل بابت این روحیه خیلی خودم را سرزنش میکردم که البته تحت تاثیر جو منفی و حرف های مطالبه گر و ملامت بار دیگران بود اما بعد از مدتی خودم را پذیرفتم و با روحیه ام کنار آمدم. قرار نیست همه آدم ها کارآفرین و مدیر و توسعه دهنده و از اینجور چیزها باشند و این هیچ اشکالی ندارد. کاملا اوکی است و من حتی از این قضیه، از این تفاوتی که بین آدم ها وجود دارد، لذت میبرم. نتایج استخدامی اومد. نمره من بدون سهمیه ۶۲۴ بود و حداقل نمره قبولی ۶۴۸. خوشبختانه یا متاسفانه قبول نشدم. میگم خوشبختانه چون خیلی توی فرایند ارزیابی اذیت شدم و تبعیض های سیستم آموزش و پرورش رو از نزدیک دیدم. میگم متاسفانه چون ساعت کاریش مناسب بود و میتونستم ۲ خونه باشم. مهم نیست. فردا میرم یه دفتر کاریابی ثبت نام میکنم. رفتم از کارتن های مقوایی یکسری کتاب که هیچوقت نخوانده بودمشان بیرون کشیدم. هنوز کتابخانه نداریم. خانه قبلی میگذاشتیم روی طاقچه ای که از دیوار زده بود بیرون، جایی کنار شومینه. برای اینجا اما باید فکری کنیم. هربار کتابی یا جزوه ای میخواهم باید از بین سه کارتن موزی پیدایش کنم. دلم یک کتابخانه چوبی قد کوتاه میخواهد که رویش آینه هم بگذارم. درست نمیدونم چرا اومدم اینجا. فقط احساس کردم یک دست نامرئی ، این وقت شب، گلوم رو فشار میده و نمیگذاره نفس بکشم چون از من جواب میخاد. جواب بحث بیحاصلی که امشب دوباره با شوهرم داشتم و دوباره مثل همیشه به هیچ جایی نرسید. یادمه مشاورم میگفت "باید بهش بفهمونی بی توجهی به خواسته ها و نیازهای تو تبعاتی داره" اما من نمیتونم تهدید به رفتن کنم چون الکیه. خودم هم میدونم جایی رو برای رفتن ندارم. از طرفی این مشکل نه اونقدر بزرگه که بخاطرش زندگیم رو ول کنم و برم، نه اونقدر کوچیکه که نادیده ش بگیرم. صرفا مثل ناخن به روحم کشیده میشه و بعضی وقت ها، مثل امشب، دردش بی طاقتم می کنه تا بنا کنم به شکوه. همون شکوه های بی حاصل! که نتیجه ای جز سردرد و اعصاب خوردی برام چیزی نداره. تلخی این بحث شیرینی سکوت و آرامش بامداد روز دوشنبه رو از من گرفت. چون به بیخوابی دچارم ، با خودم گفتم بهتره مقدمات ناهار فردا رو تدارک ببینم. پیاز داغ درست کنم و مرغ بار بگذارم. همین چیزها احتمالا تسکینم میده یا کاری میکنه سوزش اون ناخن که به پوستم کشیده میشه رو کمتر حس کنم. + دلم میخواهد یکجایی روی این رنج ناتمام نقطه پایان بگذارم. تازگی ها به هیچکس تلفن نمیزنم. آنقدر بی حوصله و کسل هستم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرود که میدانم صحبت هایم به ناچار چیزی به جز نق و نوق نخواهد بود. دیروز رفتم شهر کتاب و در کمال تعجب از دیدن کتاب ها هیچ احساسی بهم دست نداد و ولع خواندن و ورق زدنشان زیر پوستم ندوید. لابد تماشای یکسره ی ویدیوهای اینستاگرام مرا به این عارضه دچار کرده و ذوق خواندن و حوصله تعمق در مطالب را از من گرفته. +خودم میدانم و واقفم که هرچه بیشتر از همه چیز فاصله بگیرم و هیچ کاری نکنم به این بی میلی و کسالت بیشتر دامن میزنم. میدانم هیچ نیروی بیرونی، هیچ دستی از غیب قرار نیست کاری برای من انجام دهد لیکن خودم هم کاری از دستم ساخته نیست. همین است که هست. پمپ آب ساختمان طبق عادت ماهیانه (!) خراب شده اما اینبار سخت تر و طولانی تر از همیشه، به طوریکه از سه روز پیش ما آب نداریم و کولر آبی و پکیج هم بدون آب کار نمیکنند. نتیجه آنکه من بویناک و گرمازده و کلافه (و بیشتر از همه کلافه و عصبی) شده ام. مدیر ساختمان گفته قرار است یکشنبه تعمیرکار همیشگی پمپ از سفر بازگردد و برای بازدید بیاید؛ تا باز احتمالا استخوانی لای زخم این پمپ همیشه خراب بگذارد. برای من و در این شرایطی که در آن به سر میبرم، تا یکشنبه میشود یک عمر... بعدا نوشت: بالاخره این شب بیداری یک جا به دردم خورد و توانستم ساعت ۳ بامداد به حمام بروم 🥴 خیلی جالبه من از ۱۸ سالگی تقریبا هر دو سه سال یکبار سلیقه موسیقایی و خواننده مورد علاقه م تغییر کرده اما صدای چاوشی عزیز همچنان برای من علاجه و نقطه ای از روح و احساساتم رو هدف قرار میده که به نت های صدای هیچ خواننده دیگری جواب نمیده. دلم نمیخاد بخوابم. امروز پر از اتفاق، دلشوره و استرس بود. خسته ام. اما در مقابل خوابیدن مقاومت میکنم. فکرم آروم نیست. دلم میخواد برم یکجا یا یک کاری بکنم که خستگی این سه هفته اخیر رو از ذهنم پاک کنه. یادمه سال ۹۵ برای اولین بار سرسره آبی رو تجربه کردم. تا قبل از اون من آدم جسوری نبودم و اون سال تصمیم داشتم برای ارشد بخونم. این قدم بزرگی برای بیرون اومدن از دایره امنم محسوب میشد و دلم میخواست برای اینکه به خودم ثابت کنم که جراتمند شدم، یک کاری که همیشه برام ترسناک بوده رو انجام بدم؛ کاری که هرچند برای خیلی ها یک تجربه مفرح و دم دستی محسوب میشه اما حتی تصورش من رو به وحشت می انداخت: سرسره آبی ! به این ترتیب به استخر رفتم و در یک روز حدود ۷ ، ۸ بار یک مسیر سرسره آبی سرعتی رو پیچ و تاب خوردم تا چیزهای زیادی رو به خودم ثابت کنم. زل زدم توی چشمای ترسم و اونقدر ادامه دادم تا حتی ازش لذت بردم. شاید باور نکنید اون تجربه چقدر برای روحیه من موثر واقع شد اما تا مدت ها بعد احساس اعتماد به نفس بالایی داشتم و حس میکردم انسان کاملا توانمندی ام. اون یک روز برای همیشه در خاطرم ثبت شده. چون اون تجربه، سررشته تجربه های جسورانه بعدی شد: کنکور ارشد، دوری از خونواده، انتخاب طرح در ساوه و ازدواج. یاد این خاطره افتادم چون دلم یک چیزی در حد و اندازه اون تجربه میخاد. همونقدر بزرگ و جسورانه و باشکوه که روحم رو تکون بده و دوباره یادم بندازه کی ام. امروز آزمون اختصاصی برگزار شد. خیلی اذیت شدم از ساعت ۲ ظهر که نوبتم بود تا ساعت ۸ و نیم فرایند مصاحبه طول کشید. البته بماند که این بین ۳ ساعت معطل بودیم و ارزیابای محترم دور خودشون می چرخیدند و ما فقط تماشاگر بودیم. تهش اونقدر وضع بد شده بود که خودشون افتاده بودن به جون همدیگه و بخاطر این معطلی همدیگرو مقصر میدونستن و با الفاظی مثل "بیعرضه" و "بی ادب" همدیگرو خطاب میکردن! اونقدر اذیت و خسته شدم که مدام از خودم میپرسیدم من اینجا چیکار میکنم؟ یعنی واقعا انقدر محتاج و درمانده شدم که دو بار بیام اراک و هربار ۶ ساعت به معنای واقعی کلمه "الاف" بشم؟ خلاصه هرچی بود گذشت ولی من خیلی خیلی استرس و دلشوره تجربه کردم درحالیکه از اول با تفکر یا شانس یا اقبال وارد این بازی شده بودم اما بعد از اعلام نتایج من هم همراه جریان شدم و جو منو گرفت! + یک دختری هم اونجا بود که مثل من از ساوه بود و متقاضی شغل من. از نظر اون من رقیبش بودم و از هر اتاقی می آمدم بیرون بلافاصله پیگیر میشد که چی شد چی کار کردی؟ و مدام دو دو تا چهارتا میکرد که من چند شدم و با خودش چقدر فاصله دارم. انقدر ذوق میکرد که من بومی نیستم! نمره ش ۱۰۰ نمره بخاطر صرف بومی بودن از من بیشتر بود!😐 تهش انقدر حالم ازش بد بود که فقط فرار کردم و دعا کردم هیچوقت دیگه باهاش رو به رو نشم. این بدخواهی برای دیگران خیلی خصوصیت بدیه! قلب رو سیاه میکنه.. این حسادتش فقط متوجه من نبود، اونجا هرکسی رو میدید که با رشته های مشابه اما مرتبط متقاضی همون رشته بودن، حرص میخورد و میگفت خیلی نامردیه که اونا اومدن جای مارو تنگ کردن! براش فرقی نمیکرد که اون ها اصلا از روستاهای اطراف بودن و رقیبش محسوب نمیشدن فقط چشم دیدن موفقیت بقیه رو نداشت. این دختر با وجودیکه فقط ۲۴، ۲۵ سالش بود اما حرص و بدخواهی مسن تر نشونش میداد. معتقدم کساییکه اینقدر خودشون رو با بقیه مقایسه میکنن یک لحظه روی آرامش نمیبینن. فقط خودشون رو عذاب میدن و دیگران هم ازخودشون فراری میکنن. داشتم وبلاگ های به روز رسانی شده رو نگاه میکردم یه وبلاگ دیدم که نویسنده ش یه خانومی بود که آزمون استخدامی شرکت کرده بود و منتظر نتیجه، بیشتر مطالب اخیر وبلاگش برای قبولی دعا میکرد. با خودم گفتم به به! هم مناجات میکنه هم پر تلاشه😇بعد همینطور رفتم پایین تر دیدم چندتا پست ناله و نفرینه برای خونواده شوهرش! 🤨😐یعنی لیترالی یه جا دعا کرده بود تک تک شون برن زیر تریلی!😮😵😱 بعد یک پست بعدیش نوشته بود خدایا یه کاری بکن قبول شم خودت میدونی من سرباز امام زمانتم!🤯😨 وات د ...؟؟؟!🤯 نوشیدنی مورد علاقه؟ شیر قهوه داغ با یک تکه چوب دارچین و مقداری عسل🍯🍶☕️🥰 اللّٰهُمَّ إِنِّي أَسْئلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَ بِنُورِ وَجْهِكَ الْمُنِيرِ ... در حالی هنوز در بیخبری محض از مرحله بعدی مصاحبه استخدامی به سر میبرم که فردا آخرین روز انجام مصاحبه تخصصی عنوان شده.🤦🏻♀️ چند روز است به هرکجا که فکرش را بکنی زنگ زده ام.. به اداره آموزش پرورش ساوه زنگ میزنم اظهار بی اطلاعی میکنند و میگویند به ما ربطی ندارد زنگ بزن اراک. به اراک زنگ میزنم بالکل کسی گوشی را بر نمیدارد: حداقل به ۶ شماره متنوع که از آن اداره عریض و طویل به دست آورده ام زنگ زده ام و بیفایده بوده. دیگر برایم فرقی نمیکند که خبری بدهند یا نه و اصلا قبول یا ردم بکنند! این آزمون بیشتر از آنچه لازم بود به من استرس وارد کرد در حالیکه آنقدرها هم ارزشش را نداشت.😒 +یادمه نتایج آزمون ارشدم انقدر دیر اعلام شده بود که توی وبلاگم نوشتم وقتی نتایج بیاد ، هرچی که باشه، روی صفحه کیبورد عُق میزنم. یه همچین احساسی رو همین حالا دارم. نمیدانم برای بار چندم سریال "لحظه گرگ و میش" از تلویزیون پخش میشود و من هربار آن را تماشا می کنم. البته هیچوقت کامل آن را ندیده ام. همیشه جسته و گریخته بوده و بیشتر قسمت های مربوط به خانه فاطمه گودرزی برایم جالب است ، همان خانه بزرگ و حیاط دار باصفا. امروز حمام رفتم و بالاخره سخاوتمندانه از عطر دلخواهم، عطر یارا، استفاده کردم. حالا موهایم مرطوب است و رایحه محو و شیرین و خوردنی آن را به سینه فرو میبرم. نمی دانم چند لیتر باید از عطر دلخواهم داشته باشم تا بدون اینکه دست و دلم بلرزد نگران تمام شدنش نباشم. +وقتی برای گزینش رفته بودم حداقل ده مورد تلفنی و حضوری دیدم که سفارش فرد مصاحبه شونده را میکردند به صورت خیلی تابلو؛ یعنی هیچ تلاشی هم برای پنهان کاری وجود نداشت به طوریکه مثلا طرف می آمد و میگفت من آشنای فلانی هستم دخترم امروز مصاحبه دارد و فرد نوبت دهنده هم تا کمر خم میشد و کنار اسم داوطلب چیزی می نوشت و قبل از فرستادن وی به داخل اتاق مصاحبه، میرفت و مطلبی را به مصاحبه کننده گوشزد میکرد. این از بحث رعایت نظارت، شرافت و عدالت و نبود پارتی بازی!😐 + مطلبی که در مورد این آزمون واقعا جای تعجب دارد هزینه بسیار زیادی است که از دواطلبان اخذ میشود به طوریکه علاوه بر ۵۵۰ تومان هزینه برگزاری آزمون، ۱۵۰۰ تومن هم هزینه بررسی مدارک اخذ میگردد. این سوای حدود یک میلیون تومان هزینه بیخود و بیجهت پرینت فرم ها و مدارکی است که از داوطلب میخواهند؛ بیخود و بیجهت چرا که وقتی برای تحویل مدارک رفتیم، دیدیم پرینت همه فرم ها همانجا وجود داشت و اصلا نیازی به پرینت اینهمه فرم توسط خود متقاضی نبود. این هزینه های ملموس به کنار، هزینه ایاب و ذهاب چندباره داوطلبان به مرکز آموزش پرورش استان را نباید نادیده گرفت. واقعا نمیشود درک کرد وقتی یک اداره عریض و طویل آموزش و پرورش در هر شهرستان گذاشته اند ، مثلا در همین خود ساوه، چرا متقاضیان را مجبور میکنند اینهمه راه را بکوبند و بیایند مرکز استان؟! البته میشود سوال را به شکل دیگری هم پرسید که با پیشرفت اینترنت اصولا چه نیازی به حضور فیزیکی متقاضی برای تحویل مدارک میباشد؟ چه کسی پاسخگوی اینهمه هدررفت وقت، انرژی، کاغذ و هزینه مردم است؟ طنز ماجرا اینجاست که همه این هزینه ها بر افرادی تحمیل میشود که خود جویای کار و درآمدند! پس ظاهرا شرط اول واجد شرایط بودن برای پیدا کردن شغل، این است که فرد پولدار باشد، مسخره پدرشان باشد که شب قبل از مصاحبه زنگ بزنند فردا صبح مرکز استان باش! و در نهایت به قول آقای شماعی زاده [حداقل] دو سه میلیونی اندوخته باشد!! امروز کلا به سردرد عصبی ناشی از سرزنش خودم گذشت. جوریکه استامینوفن خوردم و افاقه نکرد و احتمالا تسلیم آکسار شوم. سرزنش بابت اینکه چرا وقتی مامور بررسی مدارک پزشکی راجع به شماره چشمم پرسید، من هم مثل بقیه یک عدد همینجوری نگفتم؟ چرا دهن گشادم را باز کردم و گفتم نمیدانم؟ چرا من انقدر احمق و کم هوشم؟ چرا خودم را به دردسر انداختم؟ شوهرم هم از سوی دیگر دست کمی از افکار توی سرم نداشت. یعنی وقتی درباره آنچه ناراحتم می کند گفتم او هم چند تا نکته و جمله جدید برای سرزنشم گفت که به ذهن خودم نرسیده بود و بیشتر دلم را سوزاند. مثلا گفت چرا سال پیش که بهت گفتم عمل لیزیک نکردی؟ هرچند آخرش گفت مهم نیست و خودت را ناراحت نکن اما اثر خودش را گذاشت. وقتی برای تحویل مدرک و گزینش اولیه رفتیم اراک خانم های زیادی رو دیدم که رشته من قبول شده بودند. البته من نزدیک نمیشدم و صحبتی نمیکردم اما از حرف هایی که با هم میزدند متوجه نمرات بالایی که کسب کرده بودند میشدم و دقیقا به همین دلیل بود که دوست نداشتم با کسی صحبت کنم چون باعث تضعیف روحیه م میشد. اما فاصله خیلی محسوس بود. اون ها امتیازهای زیادی داشتند که عادلانه یا ناعادلانه ، نمره نهاییشان رو خیلی بالاتر از من میکرد : بومی بودن، فرزند داشتن و برخورداری از سهمیه های مختلف مثل ایثارگری. تازه داشتیم با بحث سهمیه ایثارگری و خانواده شهدا کنار می اومدیم که بحث سهمیه بومی بودن و فرزند داشتن مطرح شد. البته نمیتوانم کسی را بخاطر برخورداری از این سهمیه ها سرزنش کنم چون اگر خودم دارای این سهمیه ها بودم به احتمال زیاد از این فرصت بهره می جستم ولی خب نمیفهمم واقعا مادر بودن یا بومی بودن دقیقا چه کمکی به افزایش شایستگی های فردی یک معلم میکند. یک چیز جالبی هم که متوجهش شدم این بود که متقاضیان برای قبولی در این آزمون به کلاس کنکور میرفتند و در آزمون های آزمایشی شرکت میکردند و هزینه های هنگفتی پرداخت کرده بودند. باورش برایم سخت است که برای آزمونی که از هر رشته شغلی، در هر شهر، یک نفر می گیرد اینقدر هزینه و برنامه ریزی کنی. یک اتفاقی که البته خیلی حالم را گرفت و یکجورهای تیر آخری بود که بر قلبم نشستم، ضعیفی چشمم بود. واقعا به یک دلیل احمقانه شانسم نسبت به بقیه کمتر شد و آن هم اینکه بدون عینک دید خوبی ندارم! برای همین گفتند "هفته دیگه باز دوباره باید بیای اراک تا در کمیسیون پزشکی شرکت کنی و درباره صلاحیتت تصمیم بگیریم" حالا هرچی میگویم من با عینک بیناییم خوب است قبول نمیکردند و میگفتند بدون عینک هم باید از یک حدی بالاتر باشد. خیلی غصه خوردم و واقعا اون لحظه بغض کردم و دلم گرفت. پاک روحیه م را باختم. همینطوریش با سهمیه آزاد و این نمره پایین مقابل خیل عظیم رقبای سهمیه دار، دستم خالی است. با این کارشون رسما همان یک خورده شانسی هم که داشتم رو از من می گیرند. احساس خیلی خیلی بدی بود. اونقدر بد که وقتی از مرکز اومدم بیرون قسم خوردم اگر نهایتا ردم کردند، به هیچ عنوان دیگر توی آزمون استخدامی آموزش پرورش شرکت نخواهم کرد. تصور کن روز اول پریودته! لرز کردی و دست و پاهات بی جونن، دل و روده ت داره به هم می پیچه و حس میکنی استخونای کمرت خورد شده... با همه این احوال، ناهار درست کردی ، چای دم کردی و حتی شام شب رو هم بار گذاشتی حالا از شدت درد گلوله شدی روی مبل و توی دلت دعا می کنی که فقط زنده بمونی بعد شوهرت که از بعد ناهار دراز به دراز خواب بوده، از اتاق میاد میگه چرا خونه تمیز نیست؟ وقتی هم میگی "حالم بد بوده" توی چشمات زل میزنه و طلبکارانه میگه : چه ربطی داره؟!😃 زیبا نیست؟!🤗😌 از این عاشقانه تر داریم؟!🥰🥰🥰🥰🥰 یکی از خواننده های وبلاگ در مورد نتیجه آزمون پرسیدند برخود لازم دیدم اعلام عمومی کنم که الحمدلله مرحله آزمون کتبی را قبول شدم.😍 این اتفاق من را تا حد زیادی از نا امیدی و کسالتی که در پست های قبل بدان اشاره کرده بودم بیرون کشید و امید و هیجان تازه ای در من ایجاد کرد. بنابراین هرچند برنامه سفرمان به مشهد کنسل شد اما من به گونه ای غرق در تکاپوی تدارک برای مصاحبه شدم که تلخی بازماندن از آن سفر را چندان حس نکردم. تدارکاتی مثل مطالعه بیانات رهبری، شرکت در نماز جمعه، افزایش اطلاعات در زمینه مسائل عقیدتی سیاسی و در یک کلام تقویت بنیه دینی😇 دارم به روشنکی تبدیل میشوم که نمیشناختم!...😅 در حالیکه هنوز با تخته و قلمو و رنگ اخت نگرفته بودم در کلاس نقاشی حاضر شدم. بعد از نیمساعت از شروع کلاس، داشتم به ساعتم نگاه میکردم تا زمان پایان آن جلسه را بدانم. بیقرار بودم و اعصابم از بد قلقی رنگ ها در نیامدن آنچه در خیال داشتم خرد بود و حالتی عصبی داشتم جوریکه کم مانده بود بزنم زیر گریه. تقریبا آخرهای کلاس به نقطه فوران از خشم و اندوه رسیده بودم که استاد گفت "علی رغم اینکه داری تابلوی اولت رو میکشی ولی کارت خوبه، خیلی از نقاشی پرت نیستی". این بیان استاد همچون باریکه ای از نور بود که از دل ابری تاریک بتابد و من را غرق در امید و خوشی کرد. بار دیگر انگیزه ام را پیدا کردم و مصمم شدم که به هیچ عنوان جا نزنم. چون من "از مرحله پرت نیستم"! خیلی بیحال و بی حوصله ام. دیشب دوباره خوابی دیدم که دقیق یادم نیست اما در خواب چنین فهمیدم که گویی قراره تا ابد توی این خراب شده بمونم و این سبک زندگی بیحاصل رو دنبال کنم. اونقدر خلقم تنگ شد که توی خواب گریه میکردم و احساس افسردگی شدیدی بهم دست داده بود. عجیبه هرچند خدا رو شکر خیلی وقته احساس افسردگی خیلی حاد و شدید به سراغم نیومده اما گاه و بیگاه توی خوابهام تجربه ش میکنم.. انگار جایی در اعماق وجودم مصون و دست نخورده نگه داشته شده. +وقتی آخرین کلاسم نیمه مرداد تموم شد به موسسه گفتم من یک ترم میرم مرخصی. و از آن زمان عمیقا احساس راحتی و خوشحالی میکنم گو آنکه باری از روی دوشم برداشته شده. آنقدر این احساس سبکبالی را دوست دارم که اصلا تصمیم گرفته ام دیگر به موسسه نروم. آخر اینهمه فشار کاری برای چندرغاز با عقل اصلا جور در نمی آید. انشالا آزمون استخدامی قبول میشوم اما اگر هم نشد، میروم در یک کارخانه ای چیزی کار میکنم. چیزی که در ساوه زیاد است، کارخانه. فقط دلم میخواهد بگویم این سبک زندگی و این از سر ناچاری به هر دستاویزی روی آوردن را هیچ نمیپسندم و به هیچ وجه برای خود پیش بینی نمیکردم..
برچسبها: قلم زنی
برچسبها: نقل قول
| [-Design-] |