بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

امروز آزمون اختصاصی برگزار شد. خیلی اذیت شدم از ساعت ۲ ظهر که نوبتم بود تا ساعت ۸ و نیم فرایند مصاحبه طول کشید. البته بماند که این بین ۳ ساعت معطل بودیم و ارزیابای محترم دور خودشون می چرخیدند و ما فقط تماشاگر بودیم. تهش اونقدر وضع بد شده بود که خودشون افتاده بودن به جون همدیگه و بخاطر این معطلی همدیگرو مقصر میدونستن و با الفاظی مثل "بیعرضه" و "بی ادب" همدیگرو خطاب میکردن! اونقدر اذیت و خسته شدم که مدام از خودم میپرسیدم من اینجا چیکار میکنم؟ یعنی واقعا انقدر محتاج و درمانده شدم‌ که دو بار بیام اراک و هربار ۶ ساعت به معنای واقعی کلمه "الاف" بشم؟ خلاصه هرچی بود گذشت ولی من خیلی خیلی استرس و دلشوره تجربه کردم درحالیکه از اول با تفکر یا شانس یا اقبال وارد این بازی شده بودم اما بعد از اعلام نتایج من هم همراه جریان شدم و جو منو گرفت!

+ یک دختری هم اونجا بود که مثل من از ساوه بود و متقاضی شغل من. از نظر اون من رقیبش بودم و از هر اتاقی می آمدم بیرون بلافاصله پیگیر میشد که چی شد چی کار کردی؟ و مدام دو دو تا چهارتا میکرد که من چند شدم و با خودش چقدر فاصله دارم. انقدر ذوق میکرد که من بومی نیستم! نمره ش ۱۰۰ نمره بخاطر صرف بومی بودن از من بیشتر بود!😐 تهش انقدر حالم ازش بد بود که فقط فرار کردم و دعا کردم هیچوقت دیگه باهاش رو به رو نشم.

این بدخواهی برای دیگران خیلی خصوصیت بدیه! قلب رو سیاه میکنه.. این حسادتش فقط متوجه من نبود، اونجا هرکسی رو میدید که با رشته های مشابه اما مرتبط متقاضی همون رشته بودن، حرص میخورد و میگفت خیلی نامردیه که اونا اومدن جای مارو تنگ کردن! براش فرقی نمیکرد که اون ها اصلا از روستاهای اطراف بودن و رقیبش محسوب نمیشدن فقط چشم دیدن موفقیت بقیه رو نداشت. این دختر با وجودیکه فقط ۲۴، ۲۵ سالش بود اما حرص و بدخواهی مسن تر نشونش میداد. معتقدم کساییکه اینقدر خودشون رو با بقیه مقایسه میکنن یک لحظه روی آرامش نمیبینن. فقط خودشون رو عذاب میدن و دیگران هم ازخودشون فراری میکنن.

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴| 1:0 |زنجبیل|

[-Design-]