بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
هیچ کلمه نمیتواند لذتی را که از خواندن آثار خوب میبریم وصف کند +در حال خواندن رمان "شوهر عزیز من" نوشته فریبا کلهر اگه خیلی پولدار بودم چه کتابایی میخریدم؟ جزیره پنگوئن ها : ۲۹۰ شوهر آهو خانم : ۴۹۵ کوه جادو : ۷۴۵ موبی دیک : ۴۸۵ دلم خیلی گرفته . احساس میکنم این غم با هیچ چیزی مثل یک پیاده روی جانانه بر طرف نمیشود. از آن مدل پیاده روی ها که کل شهر را طی میکنی و اجازه میدهی افکارت مثل رودخانه ها یا سیل های خروشان جاری شوند بی آنکه سدی بر مسیرشان بسازی یک چیزی را میدانی دخترجان؟ اگر خدای ناکرده مبتلا به دیابت یا کبد چرب شوی کسی نمی گوید چون افسردگی داشته تو را مورد عنایت قرار میداده، کنترلی بر غذای دریافتی ات نداشتی، که چون بی حوصلگی و ملال و دلتنگی و غربت روی دلت هوار شده بود یک جعبه نیم کیلویی شیرینی را با بغض بلعیده ای، پای گاز ایستاده و از سر قابلمه غذا میخوردی و نیمه شب عطشت را با بستنی رفع میکردی، که پشت همه این رفتارها نفرتی بوده که از خودت، بدنت و کمبودهای احساسی و اجتماعی ات احساس میکردی اما هیچوقت اصل منظورت این نبوده که مرضی مثل دیابت، جانت را ذره ذره بخورد! علت و انگیزه و احساسی که پشت این قضایا بوده پشیزی اهمیت ندارد و آنچه مهم است مجموع کربوهیدراتیست که به بدن خودت ریخته ای و قند خونت را ذره ذره بالا برده. توی مسئله بیماری و سلامتی، هیچکس به احساسات تو اهمیت نمی دهد. توی بیولوژی و فیزیولوژی بدن همه چیز حساب دو دو تا چهارتاست! حوصله ام سر رفته. وقتی بچه بودم زیاد حوصله ام سر میرفت. به هرکسی هم می گفتم تعجب میکرد که آخر بچه به این کوچکی، از سر رفتن حوصله چه می داند؟ اما من حوصله ام سر می رفت. و خیال می کردم حوصله مثل سطلی از آب می ماند که سر ریز میشود... الان اگرچه خیلی بزرگتر شده ام و بیشتر وقت ها میتوانم از پس ملال و بی حوصلگی ام بر آیم، اما بعضی وقت ها، مثل همین امروز، نمیدانم چه کاری از دستم ساخته است. سطل سطل بی حوصلگی و ملال روی دلم آوار میشود و من فقط میتوانم نظاره کنم. اینجاست که حتی کتاب ها، مدادها، کانالهایی که در تلگرام دنبال می کنم و بازی کامپیوتری مورد علاقه ام چاره ساز نیست. وقتی خانم خانه خودت میشوی تازه میفهمی چرا مامان تیشرت سفید و رنگ روشن کمتر می پوشید. چرا همیشه دستهایش زبر بود. چرا بدنش و لباس هایش اغلب بوی غذا میداد. یادت می افتد چرا مامان هر روز بر اساس آن چیزهایی که در یخچال داشتیم غذا درست میکرد. درک میکنی چرا یک وقتهایی حوصله نداشت. خیلی سال پیش وقتی برادرزاده ام تازه یکی دو سالش بود، یکبار زنداداشم به مامانم گفت "از وقتی بچه دار شدم میفهمم مادر بودن چه کار سخت و دشواریست و اینکه شما چقدر برای شوهرم زحمت کشیده اید. حالا بیشتر حق را به شما می دهم". زندگی همین است. مامانم همیشه میگوید " ما به شماها نمیرسیم اما شما به ما میرسید". همینطور است. دختری که خودش را به اندازه سال های نوری از همسرداری و مادر شدن به دور می بیند تا چشم بر هم می زند ازدواج میکند و مدتی بعد هم صاحب بچه میشود. دیدش به همه چیز تغییر می کند. خیلی چیزها برایش مثل روز روشن میشود؛ مثل کتیبه ای که پس از سال ها رمزگشایی شود معنی خیلی از حرف ها و رفتارها را میفهمد... از صبح تا حالا ده بار به فرم دست ها و ناخن هایم با این لاک قرمز خوب و بادوامی که زده ام نگاه کرده ام. چند بار هم رژ لب نرم و عنابی را به لب هایم مالیده ام. حتی با شانه چوبی کوچکم جلوی موهایم را که از مقنعه بیرون است صاف و مرتب کرده ام. با این کتابی که آورده بودم توانستم چند ساعتی به خوبی خودم را سرگرم کنم اما حالا نمیدانم چه کار کنم. حتی به مامان زنگ زدم و ده دقیقه ای باهاش صحبت کردم. هوا ابریست، مرکز خلوت و تعداد مراجعین من از همیشه کمتر. کاش اینجا یک شرکت خصوصی بود که مدیرش به صلاحدید خود مرخصمان میکرد. آن وقت میرفتم منزل و مثل یک کدبانوی اصیل شام امشبمان را می پختم: بادمجان سرخ کرده با سیر و پیاز یا پیتزای مقوی سبزیجات و گوشت با خمیر خانگی تهیه شده از ماست. بعد نقاشی میکشیدم: توی دفترچه نقاشی جدیدی که خریده ام. بعد میخوابیدم تا محمد بیاید و بیدارم کند و کنارم بخوابد. اینطور پنجشنبه به شیرین ترین شکل ممکن به جمعه ختم میشود... ختم به خیر! یک شمع وارمر چقدر میتواند نور و زندگی و زیبایی به اتاق ببخشد. برای همین آنقدر در مصرف شمع های وارمرمان خسیسم! تا یکی را روشن میکنم حواسم هست به موقع فوتش کنم تا تمام نشود! آه از این ترس تباه تمام شدن... اما امشب گذاشتم یک شمع وارمر از اول تا آخرش بسوزد و این روشنایی و درخشش کوچک را با لذتی حریصانه، تماشا کردم. الان هم آن را گذاشته ام روی دراور تا با نور لرزان و شاعرانه ش از تاریکی بکاهد. هیچ فکر نمیکردم اینقدر بادوام باشد! امشب زودتر از همیشه می خوابد. پا پی اش نمی شوم که بیدار بماند؛ اضافه کار بوده و دیر وقت آمده، خسته است. بهش حق میدهم. خودم هال و آشپزخانه را جمع و جور میکنم و جا شمعی ها را از روی میز برمیدارم و توی طاقچه جای میدهم. گلی که خریده را بار دیگر بو میکنم و میگذارم توی گلدان سرامیکی و داخلش را تا نیمه آب میکنم و روی میز قرار میدهم تا فضای خانه را عطرآگین کند. خانه ساکت است. میتوانم باز هم کتاب بخوانم. اما حوصله اش را ندارم. گاهی از اینکه حوصله خیلی از کارها را ندارم لجم میگیرد. اما فقط یک احساس گذراست. ته دلم از روند زندگی ام به همین شکل که هست راضی ام. خیلی حرص آینده را نمیخورم. آدم تا وقتی از چیزی راضی باشد سعی ایی هم در تغییرش نمی کند. بار دیگر به آشپزخانه میروم و اینبار ظرف هایی را که شسته ام در قفسه ها جای میدهم. توی آشپزخانه همیشه کاری برای انجام دادن وجود دارد! +امروز برنج مراکشی درست کردم. من اینجوری ام که اگر یک ماده غذایی توی یخچال داشته باشیم برای جلوگیری از دور ریز و اسرافش، دست به هر نوع خلاقیتی در آشپزی میزنم. قصه درست کردن برنج مراکشی هم زیر سر فلفل دلمه ای ِ توی یخچال بود. برای همین بعد از استراحت مختصری که بعد از رسیدن از محل کار داشتم رفتم توی کار آشپزی. خوبی پخت غذاهای جدید، خلق طعم هایی است که پیش از این نمیشناختی و میتواند تو را شگفتزده کند!🤩 +همیشه به کدبانوگری ام به عنوان یکی از سرمایه های ذاتی ام نگاه کرده ام ! خیلی در مقابل گرسنگی کم طاقتم، آنقدر که حاضرم زودتر و با مرخصی ساعتی محل کار را ترک کنم تا به خانه بروم و ناهار بخورم🥺 یکی از چیزهایی که خوشحالم میکنه خالی کردن پلاستیک خریدها و چیدنشون توی قفسه های یخچال و کابینته. ✨️بعد از اون پر بودن یخچال و فریزر بهم احساس رضایت میده و تصور اینکه با این اقلام، چه مواد غذایی میتونم درست کنم، سرگرمم میکنه!😍🥰 یکی از لذت های مسافرت خوابیدن در تختخواب هتل/سوئیت است. اینکه بعد از یک روز گشت و گذار، شب به اتاقت برگردی، جوراب ها را بکَنی و رها شوی روی تخت! حقیقتا زیبا و لذتبخش است و به آدم آرامش خوبی تزریق می کند.😌 من خیلی به حکمت خدا معتقدم و این خیلی منو آروم میکنه. هر وقت به خواسته ای که دارم نمیرسم به خودم تسلا میدم لابد به صلاحم نیست. این اعتقاد خیلی بهم آرامش میده امروز آسمان بسیار پاک و آبی و زیبا شده و ابرهایی با شکل های جورواجور در آن آبی بی عیب و نقص پراکنده اند. باد و توفان شدیدی می وزد جوری که به هیچ عنوان دلم نمیخواهد خانه را ترک کنم اما چه میشود که نوبت لیزر دارم و از نوبت لیزر گریزی نیست!😔💔 نمیدانم چرا بعضی ها اصرار دارند حتی از کسانی که تاثیری در زندگیشان ندارند و در حد مراودات اندک روزمره با ایشان در ارتباط هستند، متنفر باشند. همکارم می گوید :" از فلان سفیر سلامت متنفرم. وقتی نزدیک میشود توقع دارد بهش دست بدهی!" سایر همکاران ضمن تایید چهار تا مورد منفی دیگری که در مورد شخصیت آن خانم دیده اند ذکر می کنند. من اما واقعا درک نمیکنم تنفر از این خانم چه لزومی دارد؟ خوشت نمی آید دست بدهی؟ بهش دست نده! احساس میکنی پر رو است؟ لابد زیاد به حریم شخصی ات راهش داده ای! اما اینکه صرفا چون رفتار کسی مطابق میل ما نیست ازش متنفر باشیم، ظلم به خودمان است. حتی اگر متنفری، چرا باید آنرا اعلام کنی؟ باید پذیرفت هرکسی یک نوع خصوصیات اخلاقی دارد و اگر همه شبیه به هم میشدیم، دنیای جالبی نمیشد. وقتی یک آدم غمگین می بینم ، کسی که چهره اش داد میزند حال روحی اش خوب نیست، ناخودآگاه به سمتش جذب می شوم و احساس وظیفه می کنم تا حالش را بهتر کنم. چون خودم این راه را رفته ام و یک جورهایی مثل راهنمای توریست ها، به همه پیچ و خم های شهر غم ها آشنایم. میدانم دلگرم کننده ترین نشانی آن است که کسی به تو اطمینان بخشد که تنها نیستی❣️ درست است که وقتی همکارم گفت با درخواست تمدید طرحمان موافقت نشده و این یعنی نهایتا تا نیمه های فروردین بر سر کار می مانیم، قدری ضد حال خوردم اما خوب و فوری توانستم خودم را جمع و جور کنم. انکار نمیکنم کارم را دوست دارم، حقوقش هم در حد خودش بد نیست ولی همانطور که در پست قبل اشاره کردم، شانسی برای پیشرفت ندارد. الان که با خودم فکر می کنم می بینم که میتوان این اتفاق را به فال نیک گرفت. الان دو سال است در حال کار در سیستم بهداشت کشور هستم و با تمام وجود درک کرده ام اینجا بین کسی که زحمت می کشد، خلاقیت به خرج میدهد و ذوق و شوقی برای ایجاد "تفاوت" در ارائه خدمت دارد و سایر کارمندهایی که صرفا حضور دارند، هیچ فرقی نمی گذارند. گذاشتن وقت و انرژی برای دیده شدن و متمایز بودن در اینجا غلط است. ببین مهدیه جان، دوست خوب و نازنینم، اینکه تو در ۳۶ سالگی با همسرت آشنا شدی و ازدواج کردی خیلی هم خوب است پس نباید بگویی "همه چیز خوب است ولی کاش زودتر ازدواج میکردم". اما و اگر آوردن در سرنوشتی که برایت رقم خورده و الان کاری برای تغییرش نمیتوانی انجام دهی اشتباه است. اعتراض تو مثل آن میماند که دختری از اینکه در ۱۷ سالگی به بلوغ رسیده شاکی باشد و بگوید کاش در ۱۲ سالگی چنین میشد؛ این یعنی چشمش را به روی آن همه رشد قدی خوب و مناسبی که داشته ببندد. حالا تو انگار نمیبینی این پختگی و این سال های صبر و حوصله چقدر به کمال تو کمک کرده! انگار یادت نمی آید چه سفرها رفته ای، چه کارها کرده ای ، چه قدر با آدم ها و مکان های جورواجور آشنا شده ای.. همه این ها از تو آدمی ساخته که الان هستی.. اصلا همین پختگی باعث شده چشم های تو باز شود و مرد دلخواهت را ببینی، شاید اگر در ۲۵ سالگی با او آشنا میشدی او را انتخاب نمیکردی و قصه ات به این زیبایی که الان هست رقم نمیخورد... ذوق و شوق برای خواندن یک عالمه کتاب ناخوانده زیر پوستم می دود. اما حالا شروع به خواندن یکی از آن ها کرده ام: در حال خواندن " مردم مشوش"، هر چند صفحه که میخوانم کاغذ کاهی را بو می کشم و لا کتابی مگنت دار را که طرح گربه ملوس در خود دارد بین صفحات جا می دهم. با بی میلی به ساعت نگاه می کنم. وقتش است بروم پی انجام یک کار بانکی عقب افتاده از خیلی وقت پیش. یکی از خوبی های محمد این است که من را برای انجام کارهایی که هیچ میل و رغبتی به انجامشان ندارم، مجبور می کند و من از این موضوع بی اندازه خشنودم حتی اگر گاهی تشر بزند! مثل همین امروز که مجبورم کرده بالاخره بروم بانک و آن واریز ضروری را انجام دهم. یک جور بیتابی، میل و اشتیاق شدید به رفتن به شهر کتاب در خودم احساس میکردم جوریکه از شوهرم خواستم من را بدانجا برساند و هروقت خواستم بازگردد به دنبالم. دو ساعت و نیم بعد با پاهای آماس کرده روی صندلی جلوی اتومبیلمان رها شدم، خسته و گرسنه به خانه رسیدم اما روحم سیراب و پر نشاط بود. یک سریال آمریکایی میتونه ساعت ها تو رو درگیر و سرگرم کنه، به طوریکه متوجه گذر دقیقه ها و ساعت ها و حتی روزها نشی! روزهای تلخ و سوت و کور بعد از فارغ التحصیلی از دوره لیسانس کامم با تماشای "فرندز" شیرین میشد، تماشای این سریال حالتی از خلسه و بی تفاوتی نسبت به ناکامی های دنیای اطرافم به من میداد، درست همان چیزی که به آن نیاز داشتم.. لازم بود ۲۲ سالگی ام را هرچه سریع تر تمام کنم🥲💔 روز تعطیلمان چگونه گذشت؟ تا نه و نیم خوابیدم. صبحانه خوردم. کمی یوگا کار کردم. لباس پوشیدم رفتم ایستگاه تغذیه سالم، یکساعتی نشستم بروشور و ویتامین دی پخش کردم و برگشتم. با محمد بحثم شد و نتیجتا سردرد گرفتم. ناهار خوردیم. سه ساعت خوابیدم. بیدار شدم و بستنی و پاستا خوردم. حمام کردم. فوتبال تماشا کردیم. رفتیم خرید کردیم. یک فیلم بی سر و ته تماشا کردم و ساعت ۲:۳۰ خوابیدم.😴 +این تقریبا روتین ثابت هر هفته مان است به جز آن قسمت بازدید از ایستگاه تغذیه سالم که فقط همین هفته بود.💁🏻♀️ +بخش "بگو مگو"ی روزهای تعطیل را مثل یک آیین به جا می آوریم و به آن پایبندیم!😬😐😑 امروز چرا انقدر سخت گذشت؟ اصلا به طور خاص این چند روز اخیر، چرا حالم خوب نیست... امروز دانستم پیاده روی خیلی برایم سخت شده، یعنی سخت تر از آنچه می پنداشتم.. در پیاده روی یک مسیر رفت و برگشت که سر جمع ۵۰۰ متر بیشتر نبود چنان به هن و هون و نفس نفس افتاده بودم که انگار نه انگار زمانی طول و عرض پارک ملت را با سرعتی باور نکردنی می دویدم و ککم نمی گزید! همان زمانی که شب ها چای سبز می خوردم و شامم سالاد بود یا اگر خیلی پرخوری می کردم دو سه قاشق غذای باقیمانده از ظهر! حالم زیاد جالب نیست از عصر چسبیدم به تختخواب و جون ندارم بلند شم ترکیبی از اضطراب و افسردگی و بی انگیزگی و بی انرژی بودن... گاهی با خودم فکر میکنم تنها جایی که آدم میتونه مطمئن بشه جانش آرام میگیره، وقتی هست که بمیره. اگرنه زندگی به خودی خود "راحت" نداره. شاید خیلی ها حتی اعضای خانواده ام ندانند که وقتی فکرم مشغول به موضوعی می شود پاستا درست می کنم🤔 +به طور مثال شام دیشب سومین پاستایی بود که در این هفته پختم 🙂 اصولا آشپزی به من آرامش خاطر میدهد اما پاستا درست کردن یک چیز دیگر است...😌 امیدوارم به تو آسیبی نرسه برادر قشنگم! 🥺 امیدوارم خدشه ای به روح قشنگت که پر از شکوفه های صورتی گیلاس، پر از عطر بهار نارنج و درخشش آفتاب و عطر بارونه وارد نشه🌸 از اعماق قلبم دعا می کنم این زن که وارد زندگیت شده به وجود نازکت هیچ گزندی وارد نکنه... آخه یعنی چی که وقتی تو به اون قشنگی ازش خواستگاری کردی حلقه رو گرفته، پیش خودش نگه داشته و گفته به موقعش دستم میکنم؟! خدایا مراقب برادر مهربون و خوش قلبم باش... خدایا داداشم رو به خودت سپردم🤍
![]()
برچسبها: از چیزهای خوب
![]()
از اون موقع ۶ ماه گذشته...![]()
| [-Design-] |