بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

امشب به معنای واقعی کلمه از حمام کردن لذت بردم✨️🌸

و وقتی از حمام پا بیرون گذاشتم نگرانی ها و دلتنگی ها و همه چیزهای بد و منفی کاملا از روحم زدوده شده بودند!

جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳| 23:9 |زنجبیل|

نمیدونم چقدر براتون کاربرد داشته باشه ولی برنامه های شبکه جم فیت واقعا یه وقتایی راهگشاست!🔑

جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳| 23:8 |زنجبیل|

خواهرم گفت آن روزهایی که سرکار میرفتی بیشتر از تو خبر داشتیم، بیشتر زنگ میزدی، حالا خیلی کمتر تماس میگیری

گفتم حقیقتا آن روزها سرم خلوت بود . الان کلی کار دارم و البته ذوق انجامشان فرصت بیکاری نمیدهد!

پنجشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۳| 16:33 |زنجبیل|

اون روزایی که غذا از دیروز اضافه میاد و تا فردا شب چیزی درست نمی کنم فضای خونه بیروح میشه.

حقیقتا بوی غذاست که به خونه روح میبخشه و همه چیز رو خوشرنگ تر میکنه👌🏻

پنجشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۳| 16:9 |زنجبیل|

علی رغم اینکه مصرف قند و شیرینی رو حذف کردم و تحرکم نسبتا بیشتر شده بهم میگه فرقی نکردی!🙄

عزیزم من همینکه [از شدت چاقی] منفجر نشدم برام کافیه!😄😁

چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳| 13:33 |زنجبیل|

از وقتی سرکار نمیروم تلویزیون یکجورهای همدم و مونس من شده. یعنی وقتی میخواهم صبحانه یا ناهار بخورم تلویزیون را روشن میکنم که صدایش پخش شود و عصر با فیلم ها و سریال هایی که نشان می دهد سرگرم میشوم.

مامان هم همین شکلیست. یعنی در واقع من به مامان شبیه شده ام. او هم شب ها و عصرها تلویزیون تماشا میکند. از بچگی ام همینطور بود. دانستن اینکه وقتی دارم درس میخوانم مامان بیرون اتاق نشسته و تلویزیون تماشا می کند آرامم می کرد.

چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳| 10:30 |زنجبیل|

با توجه به رابطه نزدیکم با مامان جای تعجب نیست که چطور بعد از یک و نیم سال زندگی مشترک هنوز دلتنگ لحظه هایم با مامان میشوم. اینکه تصاویر و جزئیات آن خاطرات انقدر دقیق در ذهنم نقش بسته برای خودم هم جالب است.

مثلا وقتی ساعت از دوازده گذشته می نشستیم پای تلویزیون و سریال یا فیلم تماشا می کردیم گاهی مامان لقمه ای نان با ماست چکیده یا ماست شیرین شده با شکر میخورد و من همسفره اش میشدم. لقمه ای که طعمش بی نظیر بود. همیشه لقمه ای که از دست مامان می گرفتم خوشمزه ترین بود.

دلتنگ شاید واژه خیلی خیلی کوچکی باشد در توصیف حالی که در این مسافت دور از مامان احساس میکنم...


برچسب‌ها: من و مامان
چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳| 1:0 |زنجبیل|

تا اینجای زندگی مشترکمون فهمیدم اگر میخام زندگی آروم و خوب و خوشی داشته باشم باید چشمامو روی چیزهایی که از همسرم انتظار دارم، ایده آل ها و توقعاتم ببندم و در عوض روی شخصیتش تمرکز کنم... یعنی اون آدمی که هست، با تمام خوبی ها و بدیهاش در کنار هم.

یک سال اول زندگی مشترکمون خیلی سخت بود. وقتی تفاوت هامون رو میدیدم، عادت داشتم هی بگم "دوس داشتم تو فلان مدل میبودی/اون کارو میکردی/ و..." اما دیدم این رویه بیشتر باعث فرسایش ذهنم میشه، باعث میشه گاها عذاب بکشم. اما خب، حالا تقریبا یه چند ماهی هست که پذیرفته ام که همسرم همینیه که هست! و من نمیتونم تغییرش بدم و البته خیلی خصوصیات خوب داره که میتونم به جای خصوصیاتی که نداره، روی اون ها تمرکز کنم.💁🏻‍♀️

همیشه بر این باور بودم نمیشه یک فرد کاملا مطابق میل شما باشه. همیشه یک سری تفاوت ها بین شما و همسرتون وجود داره که طبیعیه. پس بهتره روی ویژگی های خوب همدیگه تمرکز کنیم و ویژگی هایی هم که نمی پسندیم، بپذیریم.🤗😌

+بعد از یه مقدار چالش که با شوهرم داشتم این چند خط رو نوشتم و الان آروم ترم. دارم به این فکر میکنم زندگی مشترک با همه بالا و پایینی که داره خیلی بهتر از تنها موندنه. یکی از مزایایی که داره افزایش صبر و سعه صدره البته.😑

نه مثل اینکه هنوز کاملا آروم نشدم...

سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳| 17:15 |زنجبیل|

بار آخر که خواهرم اومد خونه مون انقدر از تمیزی خونه و مرتب بودن کابینت ها تعریف کرد که واقعا ذوق زده و تشویق شدم و بنابراین از اون موقع حواسم هست خونه و کمدها و کابینت ها رو تمیز و مرتب نگه دارم

#قدرت_تشویق!

سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳| 14:35 |زنجبیل|

از صبح سعی کرده ام کارهای مفید انجام بدهم حتی وقتی داشتم با مامان تلفنی صحبت میکردم یک دستمال گرفتم دستم و شروع کردم به گردگیری. امروز حتی آنقدر انرژی داشتم که با شبکه جم فیت ورزش کنم. کمی از وقتم به رنگ آمیزی گذشت که بسیار لازم و ضروری بود. صورتم را آرایش کردم و این فرصتی داد تا از پالت سایه چشم بینظیرم دوباره استفاده کنم.

حالا اگر بتوانم برای یک ساعت هم که شده پشت میز مطالعه بنشینم کاری کرده ام کارستان!

سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳| 14:7 |زنجبیل|

اسم این حالتی که از انجام کارهایت طفره میروی چیست؟ نمیشود اسمش را افسردگی گذاشت چون ذوق و شوقش را دارم اما دست و دلم به سمت انجام هیچکدام از کارهایم نمیرود. تنبلی است لابد.. هرچی هست خیلی بد است چون مدام ذهنت درگیر کارهای عقب افتاده میماند و جا برای افکار تازه باز نمیشود.

دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۳| 13:0 |زنجبیل|

خدایا من چرا نمیتونم یه نقاشی خوشگل بکشم؟🥲

حتی وقتی کپی میکنم زشت و بدریخت درمیاد!😭

دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۳| 12:39 |زنجبیل|

انقدر که از این در خانه ماندن لذت میبرم که ته دلم چندان مایل به اشتغال دوباره نیستم. یعنی دلم میخواهد "حداقل" چند ماه شغلی به جز خانه داری نداشته باشم. صبح ها مطالعه، ظهرها ناهار و استراحت، عصرها تماشای تلویزیون و شب ها مطالعه. این برنامه ایده آل من است.

دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۳| 9:19 |زنجبیل|

از وقتی طرحم تموم شده میزان آشپزیم به مراتب بالاتر رفته، در حدی که در یک روز دو وعده غذا درست میکنم و گاها سه وعده.توی مغازه خواروبار فروشی مدام دنبال سبزی های جدیدم و ذهنم غذاهایی که میشه باهاشون پخت رو مثل یک کامپیوتر که اصولا واسه این کار ساخته شده، مرور می کنه. از انجام آشپزی نه خسته میشم نه دلزده. احساس می کنم آشپزی مثل معجزه ست و پروسه درست کردن یک وعده غذای خونگی پر عطر و بو و گرم و دلچسب از یک مواد غذایی خشک، سرد و بی روح و بدون مزه ی بخصوص، دست کمی از آفریدن نداره.

حتی الان هم که دارم این متن رو مینویسم خونه پر از بوی گرم دارچین و گوشت سرخ کرده است که برای عدس پلوی مجلسی تدارک دیدم؛ ناهار فردا!

حالا نه اینکه از این شرایط ناراضی باشم ولی خب دلم میخواست حداقل یه ذره از ذوق و همت و علاقه و پشتکاری که تو مقوله آشپزی دارم توی ریسرچ و ادامه تحصیل داشتم.

دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۳| 0:42 |زنجبیل|

وقتایی که نمیدونم چیکار کنم؛ گیج، خسته یا بیحوصله ام، ظرف میشورم یا میرم حمام.

یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۳| 21:59 |زنجبیل|

آش سبزی لعابدار و خوش طعم شد. کوکوهای سیب زمینی خوش فرم و طلایی و ترد شدند.ته چین مرغ وا نرفت، درست و قالبی شکل از آب در آمد. قورمه سبزی لذیذ و خوش عطر حسابی جا افتاد. سالاد شیرازی طعم بی نظیری داشت. شیر برنج غلیظ و با عطری مطبوع سِرو شد. پذیرایی درست و اصولی بود. ظرف ها برق نویی داشتند. همه چیز سر جای خودش بود. هرچند بعد از رفتن مهمان ها از خستگی بیهوش شدیم اما از نتیجه کار راضی بودیم..

خدا را شکر.

جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۳| 13:13 |زنجبیل|

یک اضطراب خفیف، یک فکر ناخوشایند در پس یک دریا اشک روحم را به آشوب می کشد. من با وجود این درد مصر که به اثباتش پایفشاری می کند سعی می کنم کارهایم را پیش ببرم، غذا را درست میکنم ظرف ها را میشویم و لباس های تمیز را از بند رخت جمع می کنم و مقدمات مهمانی امشب را فراهم می کنم. این حال بد، این بحران را از ۱۷ سالگی ام میشناسم. خفیف، کمرنگ یا پر رنگ، درست سر بزنگاه ها بوده و من مثل طفلی که بدون خواست خودم به من سپرده باشند شاهد رشد و قد کشیدنش بوده ام. دیگر گله نمی کنم. لابد خواست خدا بوده. من هم گله ای ندارم...

چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳| 12:34 |زنجبیل|

امروز حین بازگشت از محل کار با همکارم تماس گرفتم و گفتم از آپارتمان بیاید پایین تا ببینمش. او هم گفت بیا بالا. من هم مخالفت نکردم و اینطور شد که برای اولین بار به عنوان یک زن متاهل رفتم به خانه یک دوست متاهلم! 🤭 خیلی خیلی اتفاق خوشایندی بود.

سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳| 15:19 |زنجبیل|

امروز به طور رسمی طرحم تمام شد! صبح رفتم مرکز، وسایلم را جمع کردم، با همکارهایم خداحافظی کردم و آمدم خانه. از همان لحظه که پا به خانه گذاشتم احساس راحتی، آزادی و شادی زایدالوصفی می کنم و آنقدر این احساس، جدید و ناب است و تازگی دارد که مثل یک حباب شیشه ای مواظبش هستم تا مبادا ترکی بخورد و مثلا حرف کسی باعث خدشه دار شدنش بشود.

سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳| 15:14 |زنجبیل|

دلم میخواهد درباره زندگی مشترکمان مثل یک پیله فکر کنم. مثل یک کندو یا لانه پرنده توپی شکل یا لاک ِ لاکپشت یا حتی خانه حلزون. چیزی که بشود داخلش خودم را مخفی کنم و هیچ کس از کارم سر در نیاورد. هیچ کس از من نپرسد برنامه ام برای آینده چیست، چرا بیزنس ندارم چرا مهاجرت نمیکنم و هزار چرای دیگر که پاسخ بعضی از آن ها حتی برای خودم واضح نیست.

میتوانم از پس این یکی بر بیایم. این یکی انجام پذیر است.

یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳| 13:36 |زنجبیل|

بعضی ها را چرا نمیشود با یک مَن عسل هم خورد؟ چرا بعضی افراد از یک لبخند ساده هم دریغ می کنند؟ چرا وقتی میشود حداقل ظاهر خوب و مهربانی داشت، عبوس و اخمو به نظر رسید؟

به خدا روزهایی بوده که انگار یک خنجر تا دسته توی سینه ام فرو رفته بوده و با اینحال، لبخند زده ام! خرجی هم ندارد تازه قلب یک نفر هم گرم میشود.

اما این خانم دکتر مرکز ما، انگار با زمین و زمان قهر است! مال روپوش سفیدی است که می پوشد؟ یعنی یک لباس انقدر روی اخلاق و روحیات آرم تاثیر دارد؟! آدم چه می داند...

یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳| 11:57 |زنجبیل|

از طرفی به خودم حق میدهم چون از آن مدل آدم ها هستم که با به زبان آوردن آرام میشوم، عامیانه اش میشود : غرغرو!. خیلی سعی کردم که اینطور نباشم، نشد. دست خودم هم نیست، دنبال راه حل هم نمیگردم. فقط دلم میخواهد برای یکی حرف بزنم و او فقط شنونده خوبی باشد، اصلا نه راه حل بدهد نه دل بسوزاند و نه قضاوت کند. فقط شنیده شوم. خواسته زیادیست؟!

یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳| 11:43 |زنجبیل|

تقصیر خودم هم هست که انقدر پر حرف هستم. اصلا انگار یادم می رود می توانم دهانم را ببندم و چیزی از روزمرگی ها و گرفتاری ها و دلمشغولی هایم به کسی نگویم؛ خیال می کنم وقتی یکی میپرسد "چه خبر؟" لابد راستی راستی می خواهد در جریان همه احوالاتم قرار بگیرد. همین میشود که سفره دلم را باز می کنم و آن طرف هم در مقابل یا راه حل های بیخودی می دهد یا چیزی می گوید که انگار اصلا نمیشنیده که چی می گفته ام! در هر صورت حسابی می سوزم و افسوس می خورم که ایکاش همان اول به گفتن " خبر سلامتی" بسنده می کردم و انقدر پر چانگی نمیکردم...

مثل همین امروز صبح که چون با همکارم بحثم شده بود گوشی را برداشتم و همه جا را از دلتنگی و روزگاری که از سر می گذرانم پر کردم! و در پاسخ چی شنیده باشم خوب است؟ یک مشت چرندیات! یکی که حسابی خندید! 😐🙄دیگری پیشنهاد داد بیزنس خودم را راه بیندازم!😑 (اصلا با کدام پول؟!) آن یکی هم گفت زندگی همین است!🥲

یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳| 11:40 |زنجبیل|

هرچند تصور بعضی ها از ازدواج یک تلاش دو نفره برای رشد و پیشرفته، اما من و شوهرم با هم دیگه مسابقه "کی از اون یکی تنبل تره؟!" گذاشتیم. به اینصورت که از یک کار بیهوده (مثلا چیدن پازل هزار تکه) به سمت یک کار بیهوده دیگه (مثل شبکه های اجتماعی) می شتابیم و به نظر میرسه هیچکدوم قصد کوتاه آمدن هم نداریم!

شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳| 10:21 |زنجبیل|

دیروز کلی گریه کردم. نمی دانم چرا. اصلا از وقتی از مسافرت دو هفته ای مان بازگشتیم یکجور دیگری بودم؛ ناخوش. امیدوارم غم دیروز آخرین اپیزود این حال ناخوش بوده باشد‌.

زمزمه هایی به گوش میرسد که با تمدید طرحم موافقت نمی کنند. در این صورت دیگر شاغل نخواهم بود، حداقل برای مدتی. برنامه بعدی ام آن است که بروم دفتر کاریابی تا برایم کار جور کنند. هرچند خوشم نمی آید در کارخانه کار کنم به احتمال زیاد این تنها انتخابم خواهد بود. در اینصورت باید پیه ساعت کار طولانی و حجم کار زیاد را به تن بمالم.

دیشب داشتم با خودم فکر میکردم اگر نروم سرکار چقدر از رفاهی که داشتیم فاصله می گیریم. دیگر از رستوران های خوب، سفرهای با کیفیت و خرید چیزهای شیک خبری نخواهد بود؟ بی پولی چیزی نیست که باهاش غریبه باشم اما وقتی آدم دو سال توی کارتش پول باشد یکجورهایی تصور برگشت به شرایط قبل دشوار میشود..

شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳| 10:14 |زنجبیل|

خوبی زندگی تو ایران اینه که هرجا ساکن باشی به یک اندازه اعصاب و روانت به فنا میره.

شمال و جنوب و شرق و غرب و تهران و شهرستانم نداره.

ازین بابت حسرت جای به خصوصی رو دلت نمی مونه.

پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۳| 13:8 |زنجبیل|

بیخیال زیادتر شدن تعداد روزهای مرخصی ام از حد مجاز شدم. حد و حدود مجاز را نادیده گرفتم و آنقدر که به نظرم خوب و کافی بود در خانه ماندم. حالا پس فردا باید برگردم ساوه؛ در حالیکه همچنان احساس میکنم به تعطیلی بیشتری نیاز دارم و لازم است باز هم کنار مامان بابا باشم.

شنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۳| 0:4 |زنجبیل|

وقتی عکسهای برادرم رو می بینم انگار یک تکه از وجودم کَنده میشود . از شدت دلتنگی دلم میخواهد قلبم را بیندازم توی سیاهچال. انقدر غمگین و غصه دار میشوم که چرا این طفل معصوم افتاده آن سر دنیا؟! دور از من! که خواهرش هستم و قلبم برایش می تپد! اصلا یک حالی میشوم که قابل وصف نیست...

حالا که دوباره عکس هایش را از یک گوشه دیگر دنیا فرستاده، هرچند توی همه تصاویر نیشش تا بناگوش باز است و میخندد و لباس هایی با رنگ های بسیار شاد پوشیده، من اما قلبم هزار تکه میشود و اعصابم به هم می ریزد و همه آن احوال پاراگراف اول هوار میشود بر روحم!

جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳| 23:59 |زنجبیل|

نه فقط سه چهار روز اول تعطیلات، بلکه تمام ۱۳ روز اول فروردین را هم دلم میخواست پیش مامان بابا بمانم. اصلا بشینم ور دلشان و تماشایشان کنم. و آخر شب که خسته میشدند با محمد می رفتیم در خیابان های همیشه بیدار شهرمان، دور دور. با مامان صبحانه میخوردم، با مامان چای بعد از صبحانه می نوشیدم، با مامان در مورد اینکه ناهار ظهر چه باشد تصمیم می گرفتیم و در تدارک آن بهش کمک می کردم و اگر ظرف کثیفی توی سینک بود می شستم و همزمان از هر دری با هم صحبت می کردیم. تمام این یک هفته ای که خانه مامان بابا بودیم به یک چشم بر هم زدن گذشت. بعد از هفت ماه دوری، یک هفته مدت خیلی کوتاهیست. حالا هم که آمده ام منزل خانواده شوهرم باز دلم پیش مامان باباست. دلم اتاق خودم را می خواهد. دلم خیابان و کوچه و محله خودم را می خواهد. دلم مهربانی مامان بابا را میخواهد. دلم راحتی را میخواهد که پیش مامان بابا داشتم. دوباره بچه شوم و بروم توی آشپزخانه و از مامان بپرسیم ناهار چی داریم؟ با مامان بشینم تلویزیون تماشا کنم... همان سریال های تکراری شبکه آی فیلم. چقدر دلم ظرف همین چند ساعتی که ازشان دور بوده ام تنگ شده. چقدر دوباره دلم هوای خانه مان را کرده در فصل بهار....

شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۳| 21:41 |زنجبیل|

[-Design-]