بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
یک اضطراب خفیف، یک فکر ناخوشایند در پس یک دریا اشک روحم را به آشوب می کشد. من با وجود این درد مصر که به اثباتش پایفشاری می کند سعی می کنم کارهایم را پیش ببرم، غذا را درست میکنم ظرف ها را میشویم و لباس های تمیز را از بند رخت جمع می کنم و مقدمات مهمانی امشب را فراهم می کنم. این حال بد، این بحران را از ۱۷ سالگی ام میشناسم. خفیف، کمرنگ یا پر رنگ، درست سر بزنگاه ها بوده و من مثل طفلی که بدون خواست خودم به من سپرده باشند شاهد رشد و قد کشیدنش بوده ام. دیگر گله نمی کنم. لابد خواست خدا بوده. من هم گله ای ندارم...
چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳|
12:34 |زنجبیل|
| [-Design-] |