بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
این موسسه زبان به مناسبت سال جدید یه جشن جمع و جور با یه افطاری جمع و جورتر و خودمونی برگزار کردن که در اون به همه اساتید چس مثقال (یعنی در حد ۲۰۰ تومن) عیدی هم داده شد. از همین کارای کوچیکی که نشون دهنده توجه به اساتید هست خوشم میاد مثلا روز زن هم به خانمای مدرس گل نرگس دادن که بنظرم خیلی ارزشمند بود. اما در مجموع نمیخام زیاد از مجموعه شون تعریف کنم چون حقیقتا دستمزدی که به اساتید میدن در مقابل دریافتیشون از زبان آموزها پایین هست و از این حیث به معنای واقعی کلمه "حق مردم خور"، "ظالم" و "زالو صفت"اند ولی خب از جهات دیگه، یه سر و گردن از سایر موسسات، بالاتر. سوپروایزر موسسه زبانی که توش کار می کنم اینجوریه که همینطور که داری باهاش فارسی صحبت می کنی یکدفعه سوئیچ می کنه روی انگلیسی حرف زدن و من همیشه و بعد از شش ماه که با این خانم تعامل داشتم هنوز به این رفتارش عادت نکردم و هربار درجا هنک می کنم که "هااااا؟! چی گفتی؟! " اصلا هم نمیفهمم این کار چه لزومی داره و واقعا قضیه از چه قراره. 🤷🏻♀️ بهترین و البته مهم ترین بخش امروز تمیز کردن هود و گاز رومیزی بود؛ زدودن آنهمه کثیفی عمیقا خوشحالم کرد. جرم و آلودگی قدیمی و کهنه ای که در اثر بی توجهی صاحبخانه قبلی جمع شده بود و به شکل لایه ای ضخیم و تهوع آور نمود داشت! 🤢میتوانید تصور کنید که پاک کردن اینهمه جرم و لجن و دیدن درخشندگی و پاکیزگی بعد از آن تا چه حد لذتبخش و رضایت آور است!🤩 + اینکه ترکیب جوش شیرین و سرکه در زدودن جرم های قدیمی و ماندگار معجزه می کند افسانه است! در اینترنت دیده بودم اگر این ترکیب را با مقداری نمک و مایع ظرفشویی مخلوط کرده و سطح آلوده را در آن بخیسانیم و چندین ساعت زمان بدهیم، معجزه حاصل میشود اما در مورد سطح زیرین تابه من که از روغن های کهنه، سیاه شده بود کوچکترین تاثیری مشاهده نشد!🤷🏻♀️ +طی این پست فهمیدم از کلمه "ضدعفونی" خوشم می آید 😌 فعلا تنها توانسته ام با آشپزخانه ارتباط برقرار کنم. حتی میتوانم کتاب و لپ تاپم را بگذارم رو به روی پنجره اش و به جای اتاق مطالعه همینجا به کارهایم برسم. موهایم یک نوع بنفش خیلی تیره شده. جوری که از دور شاید مشکی یا پر کلاغی به نظر برسد. اما اهمیتی نمیدهم. حتی وقتی آرایشگر جدید از رنگ موهایم تعریف و تمجید کرد واکنشی نشان ندادم. مدت هاست دندان طمع را از اینکه رنگ دلخواهم حاصل شود کنده ام. حتی وقتی دکلره کردم چیزی نشد که میخواستم. یا قرمز قرمز شده یا بنفش ِ بنفش! هیچوقت آن شرابی ایی که خواسته ام و سفارش داده ام نشده. همیشه هم یک عیبی روی موهای من گذاشته اند: رنگ پایه ات خیلی تیره است، آرایشگر قبلی ات خوب دکلره نکرده و بهانه هایی از این قبیل! خدای نکرده هیچوقت نابلدی خودشان دخیل نبوده... نخواستیم اصلا.🤦🏻♀️ از پنجره آشپزخانه میتوان کمربندی را دید. روز که میشود شیشه ماشین های رهگذر در نور آفتاب می درخشد و شب های چراغ هایشان به آدم چشمک میزند. خوبی یا بدی شهرستان کوچکی مثل ساوه اینست که به راحتی از یک ارتفاع بلند میتوانی انتهای شهر را ببینی؛ یعنی پیمودن سر و ته شهر شاید نهایتا نیمساعت وقتت را بگیرد. دیدن کمربندی و ماشین هایی که بدون ورود به ساوه از آن می گذرند حس غریبی دارد و سینه را از یک عالمه بیم، امید و آرزو پر می کند. آرزوی رفتن، امید به بازنگشتن، بیم همیشه ماندن... توی این هیر و ویری رفتم وقت گرفتم برای رنگ مو. با خودم فکر کردم حتی اگر به فکر روحیه خودم نیستم، خانواده ام چه گناهی دارند که هفته بعد قرار است من را با این سر و وضع آشفته ببینند؛ پس به خاطر آن ها هم شده ساک آرایشگاهم را بستم: دو عدد حوله، برس و یک ساندویچ کوچک. + بعدا نوشت: در آرایشگاه نشسته ام. با لب های ورچیده و چشم هایی که ابرهای بارور از گریه در خود دارند. درحالیکه نوبتم نیمساعت پیش بوده. وقتی میپرسم کی نوبتم میرسند میگویند:" شب عید است، باید بنشینی." شاید حق با آن ها باشد. هیچوقت پنج روز مانده به عید آرایشگاه نبوده ام. تا چشم کار میکند سر و کله فویل پیچ شده است و بوی اکسیدان و رنگ بینی و چشم را میسوزاند. باید صبور باشم... امروز همانطور که داشتم اشک می ریختم چندتا از کارتن ها که محتوی ظروف آشپزخانه بود را باز کردم. حتی نمی دانستم گیره موهایم کجاست تا روی صورتم نریزند و بیشتر کلافه ام نکنند. با همین حال در مجموع سه کارتن باز کردم. بقیه کارتن ها یا بسیار سنگین اند یا زیر کارتن های خیلی سنگین جا خوش کرده اند. شوهرم مریض شده؛ این بدترین موقعیت برای بدترین اتفاق است. درحالیکه دارم خودم را بین اینهمه کارتن و شلوغی گم می کنم، همین کم بود تا بواسطه این کسالت قرار امروز برای نصب پکیج هم کنسل شود و کارهایمان باز هم عقب بیفتد. خسته ام. کلافه ام. حتی دلم نمیخواهد با هیچکس هم کلام شوم. چون این احساس منفی مثل ویروسی موذی در وجودم پخش شده و میکوشم شخص دیگری را مبتلا نکنم. سرویس گاز رومیزی انجام شد و قلب من با فهمیدن اینکه میتوانم چای دم کنم ، گرم شد. اونموقع که بین آگهی های جورواجور دنبال خونه میگشتیم زیاد این واژه به چشممون میخورد. از همون موقع از این عبارت خوشم اومد اما اغلب یک واژه ساختگی از آب در میومد؛ وقتی با خونه آگهی شده مواجه میشدیم می دیدیم کمترین سنخیت رو با توصیفی که ازش میشد نداره. اما خونه ای که دو سال مستاجرش بودیم به معنای واقعی کلمه غرق در نور بود و این چیزی بود که توی نگاه اول من رو عاشق خودش کرد. کم کم که به پایان مهلت قراردادمون نزدیک میشدیم و مستاجرهای دیگه میومدن تا خونه رو ببینن می دیدیم هیچکس مثل ما از اونهمه نور شگفتزده نمیشه. همه چیزهایی رو می دیدن که ما هیچ توجهی بهشون نداشتیم مثل سرامیک نبودن کف اتاق ها و نبود جای کولر گازی. خونه جدید مثل اون خونه "غرق در نور" نیست و نور یکی از اتاق ها از فضای بین ساختمون تامین میشه. فضای بین ساختمون یعنی چیزی که من خیلی ازش بدم میاد! یعنی واقعا هیچ راه دیگه ای برای طراحی خونه وجود نداشته که پنجره یک اتاق به پنجره اتاق واحد رو به رویش باز نشه؟ حالا برای ما که طبقه آخر هستیم نور بدک نیست و بالای سرمون آسمونه اما حتی تصور طبقات پایین تر و احساس خفگی آوری که اون ها تحمل میکنن، دشواره. فکر کن دور تا دور بالکن با رنگ سیمانی "فضای بین ساختمون" و پنجره هایی که مثل چشم های مزاحم بهت خیره شدن، محاصره شده باشی... واقعا اولین طراحی که یه همچین ایده ای رو اجرایی کرده سادیسم داشته یا در خوش بینانه ترین حالت هیچ تصوری از روان آدمیزاد توی ذهنش نبوده. بین خودمون باشه ولی تازه امروز صبح اسباب کشی کردیم و من هنوز هیچی نشده از این خونه بدم اومده از دیوار مشترکی که با همسایه داریم از کوچه قدیمی و کثیفی که داره از کفش های زیادی که همیشه جلوی هر واحد رها شدن نمیدونم... همه میگن خدا رو شکر کنید که صاحب خونه شدید اما من... :( + امیدوارم اسباب کشی بعدیمون به آمریکا یا اروپا باشه یا حداقل به یک واحد نوساز و بزرگ توی یک مجتمع کم واحد میتوانم هزار بار به آهنگ " طاق ثریا" از محسن چاوشی گوش بدهم و با بیت بیت آن به فکر فرو بروم و حظ ببرم.👌🏻😌 ساعت ۸ صبح اسنپ گرفتم و جلوی در آژانس مسافرتی بودم. یکی دو نفر دیگر هم بودند و چند نفری هم داخل ماشین هایشان نشسته بودند و منتظر باز شدن در. بعد از چند دقیقه شوهرم زنگ زد گفت بلیت رفت را گرفته و تلاش می کند بلیت برگشت را هم بخرد. چند دقیقه بعد زنگ زد گفت آن هم اوکی شده. من هم اسنپ گرفتم و برگشتم خانه. قسمت این بود اینترنتی بلیت بخریم فقط ۶۰ تومن کرایه اسنپ و خواب ناز اول صبح من حرام شد!😁 امشب دوباره بیخوابم. صدای تلویزیون در کمترین حد، مثل زمزمه یا نجوا به گوش می رسد. یک سریال ایرانی با چهره های آشناست که باعث میشود این وقت شب احساس تنهایی نکنم. غذای فردا را روی اجاق گذاشته ام تا سر صبر آماده شود و برای دل درد خفیفی که دارم نعناع دم کرده ام. بیرون باد بسیار سردی می وزد و گرمای خانه و سقفی که بالای سرمان است قلبم را گرم میکند. همواره واژه "خانه" برایم عزیز و مقدس بوده و هنوز هم امن ترین نقطه جهان است.🏠 پس فردا موعد خرید بلیت قطار نوروزی شروع میشود. باید هفت صبح دم در آژانس باشم چون ظرفیت قطار ساوه کم است خیلی زود پر میشود. ملالی نیست. برای دیدن شهرم، خانه و پدر و مادرم پُر از شوقم و هر سختی را به جان میخرم آخر هفته هم که می رویم خانه خودمان و پرونده "جعبه های موزی" و بسته بندی، بعد از حدودا دو ماه بسته می شود. خدا را شکر میکنم. بعد از اینهمه فراز و فرود و استرس ها، همه چیز به خوبی و خوشی به سرانجام رسید. این وضعیت درهم ریخته خانه کلافه ام کرده، دور تا دور خانه کارتون موزی است و روی همه مبل ها سلفون و نایلون حباب دار. از طرفی بدقولی همان کسی که کاغذ دیواری خانه را بهش سپرده ایم باعث شده هنوز وضعیت آن خانه سامان نیابد. این در حالیست که تا آخر هفته برای تخلیه اینجا مهلت داریم. در یک وضعیت لنگ در هوا مانده ایم و خدا خدا می کنیم همه چیز به خوبی پیش برود. من امروز برای تقویت انرژی زنانه ام یک بسته بیگودی فومی رنگارنگ خریدم و دور موهایم پیچیدم اکنون در حالیکه چای سبز می نوشم منتظر نتیجه ام💅🏻🧖🏻♀️ شما امروز برای تقویت انرژی زنانه تون چیکار کردید؟😉 همه چیز به قبل و بعد از کافی میکس ۱×۲ (بدون قند) تقسیم میشود: تا قبل از نوشیدن اولین جرعه، همه چیز سرد، بیروح و کسل کننده است و بعد از آن بوممممم! همه چیز رنگ می گیرد! انگیزه و انرژی پیدا میکنی و ایده های جدید در ذهنت شکل می گیرند!😃 زنده باد کافی میکس!🌟 امروز دومین روز ماه قشنگ اسفندماه است. از وقتی به این خراب شده آمده ام معنی فصل ها برایم تغییر کرده. از تغییر فصل ها فقط گرما و سرمایش را میفهمم اگرنه طبیعت و فضای سبز ندارد که مثلا با آمدن بهار غرق در شکوفه شود یا در تابستانش درخت ها سبز و پر برگ و باشکوه در باد گرم پیچ و تاب بخورند و پاییزش تمام کوچه ها از برگ های رنگ به رنگ پر شود و در زمستانش از برف و باران سیراب شود. نه. خانه ها و کوچه های این خراب شده درخت و باغچه ندارد. رنگ این شهر خاکستریست و به کوچه ها و خیابان هایش که فکر میکنم تصویر سیمان و آسفالت و رنگ خاکستری در خاطرم می آید. یکی از داستان های شل سیلور استاین قصه کودکی بود که آنقدر زار میزند که توی اشک هایش غرق میشود. این تصویر خیلی خوب توی ذهنم نقش بسته خصوصا به علت نقاشی بامزه ای که خود نویسنده ضمیمه این قصه کرده بود. علت گریه این بچه البته ربطی به حس و حال من نداشته و ندارد اما خیلی وقت ها که دلم گریه میخواهد یاد این تصویر می افتم و گمان میبرم این بنیه در من هست که آنقدر اشک بریزم تا در آن غوطه ور شوم... شوهرم خیلی حساس است و سر چیزهای کوچک عصبانی میشود. ماجرا از این قرار است که ما قرار است آخر این هفته انشالا اسباب کشی کنیم به منزلمان و از آنجایی که عمر این خانه ای که خریده ایم ده ، دوازده سال هست، قبل از رفتنمان لازم بود تعمیراتی روی آن انجام دهیم. میتوان حدس زد که پروسه اجرای این تعمیرات و زمانبندی آن به گونه ای که قبل از اسباب کشی همه آن ها انجام شوند تا چه حد میتواند استرس زا باشد و درست پیش نرود. اما شوهرم از بس کمالگراست، همه چیز را بی نقص می خواهد و همه می دانند زندگی برای آدم های کمالگرا تا چه حد میتواند سخت باشد. برایش ناراحتم و دلم میخواست انقدر سخت نمیگرفت.؛ چون هرچه قدر هم که تو درست و دقیق برنامه ریزی کنی باز یک سری عوامل بیرونی هست که خارج از کنترل توست و درست پیش نمی رود. راه حلش این است که از اول پیه این چیزها را به تنت بمالی ، آمادگی ذهنی به خودت بدهی و از همه مهم تر صبور باشی. از طرفی نمیدانم این انتظار تا چه حد منطقیست. چون خودم هم تا قبل از مصرف آسنترا همه این خصوصیات او را داشتم، نمیتوانم توقع داشته باشم همه آدم های دنیا (و به طور خاص شوهرم) قرص بخورند تا به سطح آرامش بی نقص آسنترا دست یابند. +دلم میخواهد اضافه کنم که البته پشت این آرامشی که دارم یک جهان بینی و نگرش خاص نیز هست: زندگی در این جهان هیچوقت بی نقص نبوده و نیست. بارها توی همین وبلاگ گفته ام هیچ جا به انسان ها وعده آرامش روی این زمین خاکی داده نشده خصوصا در ایران که هیچ چیز سرجای خودش نیست. پس چه بهتر که آدمی به قول معروف خونش را کثیف نکند و سر هر موضوع پیش پا افتاده ای اعصابش را به هم نریزد. البته همچنان مطمئن نیستم علت این آرامش مستقیما این نگرش بوده باشد چون همانطور که بالا گفتم پای کاتالیزوری به اسم "آسنترا" در میان است که کارها را سهل و تبدیل افکار و عقاید به اعمال را شدنی میسازد. سخنم را با این بیت از حافظ تمام میکنم که حسن خطاب است: گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش
![]()
![]()
![]()

| [-Design-] |