بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

یک جایی خواندم مهاجرت نزدیکان از این بابت که به تو یادآوری می کند " تو نتوانستی و دیگران توانستند" اعصابت را بهم می ریزد.. راست است. حرف حق جواب ندارد..‌

سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲| 20:25 |زنجبیل|

روی تخت فیزیوتراپی به پهلو دراز کشیدم و گزش جریان برق را از الکترودها به زیر پوستم حس کردم. گرمای پتوهای حرارتی که روی کمرم گذاشته بودند چشمانم را سنگین میکرد. دلم می خواست قدری بخوابم اما هربار سر و صدای محیط هشیارم میکرد. همانطور که بیحرکت روی تخت دراز کشیده بودم از خودم پرسیدم آیا واقعا این جلسات به قدری موثر خواهند بود که درد پاها و گردنم کاملا خوب شوند؟...

"کاملا خوب"! چه واژه غریبی! دست بردار از این کمالگرایی منحوس، دختر...

سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲| 20:21 |زنجبیل|

از زندگی هیچ توقعی نمیشود داشت. نمیشود گله کرد چرا قسمت من فلان است و بهمان. مگر من دلم نمیخواست مجبور نبودم قرص بخورم؟ اما آنقدر به مصرف آن وابسته ام که تا یک مقدار دوزش کم میشود فورا در حالاتم تغییر ایجاد می کند... من روزهای خوش گذشته یادم نرفته! زمانی که حالم بی هیچ دارو و قرصی خوب خوب خوب بود! عالی ترین بودم.. اما نشد که آنطور بمانم‌. حالا به حال الانم راضیم. همینقدر هم خوب است. شُکر.

+حال بد این هفته اخیر به من درس داد دیگر دوز قرصم را کم نکنم.

سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲| 20:7 |زنجبیل|

تازه رسیدم مرکز و وقتی به آینه نگاه می کنم میبینم که یک خط چشمم کامل پاک شده و اون یکی سر جاشه! O.o

هنوز خط چشم ایده آلم رو پیدا نکردم...

دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲| 8:48 |زنجبیل|

خودم احساس می کنم یه مقدار جمع و جورتر شدم.😊

هرچند ترازو تغییری توی وزنم نشون نمیده..🙄

من با ترازو خصومت شخصی ندارم ولی معتقدم همیشه حقیقت رو نمیگه!🤷🏻‍♀️

دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲| 8:43 |زنجبیل|

خانه داری یک کار بسیار پر زحمت است. و منظورم آن نوع از خانه داری است که فرد خود را موظف به انجام امور مربوط به آن بداند؛ یعنی خانه را، حداقل در حد قابل قبول، تمیز نگه دارد، ظرف ها را شسته، خشک کرده و در کابینت ها جای دهد، خریدهای خانه را نظم دهد و در کابینت ها و یخچال یا فریزر جای دهد و غذا درست کند. این ها حداقل های اصول خانه داریست و کلی از وقت آدم را می گیرد. جوری که به خودت می آیی و میبینی وقتی برای رسیدگی به خودت نداری یا کم است.

+ اصل دوام آوردن یک زن خانه دار عشق ورزی او به اعضای خانواده اش است. و وقتی آدم به کاری عشق بورزد هرگز آن را خسته کننده نمی بیند. در نقطه مقابل، اگر آدم ظاهر زندگی دیگران را با باطن زنرگی خودش مقایسه کند و فکر کند دیگران از او خوشبخت ترند، دیگر انجام ساده ترین کارها هم برایش دشوار میشود. خیلی باید از این نقطه بر حذر بود. به طور مثال یکی از دوستان من مطلقا در منزل آشپزی نمی کند و عمده کارهای خانه را گذاشته به عهده شوهرش. اگر بخواهیم ظاهر قضیه را ببینیم، ممکن است بگوییم ایول عجب دختر زرنگیست! اما آدم باید به خودش نگاه کند و ببیند دل خودش چ مدل و سبکی از زندگی را می پسندد. آیا اینکه در خانه جز کارهای شخصی اش کار دیگری نداشته باشد راضی اش می کند؟ در مورد من چنین نیست..‌ یعنی من از آشپزی لذت میبرم و مرتب کردن خانه به من آرامش میدهد. یعنی وقتی شوهرم بعد از ۸، ۹ ساعت کار به خانه بر میگردد، دلم نمیخواهد غذای گرم برای خوردن نداشته باشیم یا خانه شلوغ باشد. بنابراین، هیچ مدل سبک زندگی برتری نسبت به دیگری وجود ندارد؛ برای من این مدلی جواب میدهد و برای آن دوستم مدلی دیگر. والسلام.

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲| 11:11 |زنجبیل|

دیروز که به طور اتفاقی گوشی را در خانه جا گذاشته بودم، دریافتم تا چ حد میتوانم از زمانم استفاده مفید داشته باشم در حالیکه اینطور نیست. حتی در همین محل کار که گاهی از بس خلوت میشود گمان میکنم کاری برای انجام دادن نیست، در واقع کلی کار میتوان انجام داد. در واقع دیروز من ساعتی را به مطالعه زبان اختصاص دادم، اتاق کارم را مرتب کردم و به فایل هایی ‌که با بی نظمی در جای جای کامپیوترم رها شده بودند سر و سامانی دادم.

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲| 10:27 |زنجبیل|

اولین مراجعه کننده م، یعنی اون شخصی که صبح ساعت ۶ و نیم الی هفت میاد واقعا عصبانی میشم... معمولا هم خانوما هستن! آخه تو دلم میگم زن! آخه واسه چی کله سحر خودتو آواره درمانگاه میکنی؟! بخواب قشنگ! یا اصلا برو صبحانه بخور.. هرکار دیگه ای ... فقط کله سحر واسه خدمات غیر ضروری، صرفا چون رایگان ارائه میشه، پا نشو بیا درمانگاه!

اونقدر که من اون تایم تحریک پذیرم...

سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲| 13:8 |زنجبیل|

من همیشه اگه تو یه موقعیت کاری خوب دووم نیاوردم یا اینکه حتی نتونستم ادامه تحصیل بدم و حتی تو دوره ارشدم هم دوستای چندانی نداشتم فقط به یک دلیل بوده: پایین بودن سطح روابط اجتماعیم. یعنی اینطوریه که تمایل دارم کارم رو انجام بدم ولی مجبور نباشم به کسی جواب پس بدم. دلم نمیخاد به کسی توضیح بدم بابت عملکردم. تو این شرایط، البته اگه امکاناتی که لازم دارم رو در اختیارم قرار بدهند، عملکردم رو به شکل مطلوب انجام میدم بدون اینکه آب از آب تکون بخوره. ولی وقتی امکانات نمیدن و در عین حال لیست انتظارات میفرستن، اونجاس که دیگه دلم نمیخاد اونجا کار کنم و خیلی فوری جیم میشم.

سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲| 12:49 |زنجبیل|

فیلم زیر درختان زیتون را تماشا کردم. دختری به نام طاهره به عاشق دلشکسته اش حسین روی خوش نشان نمی دهد. کل فیلم جز یکی دو جمله چیز دیگری نمی گوید و در عوض اصغر تا دلتان بخواهد حرف های بدیع برای گفتن دارد. یک جای فیلم دختره روی یک صندلی کتابش را در دست گرفته و مشغول مطالعه است؛ حسین می آید یک جعبه میوه را میگذارد جلویش، یک سینه چای به روی آن می گذارد ، می گوید: زندگی یعنی همین.

دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲| 11:20 |زنجبیل|

مدام میخواهم از فکر اینکه برادرم برای همیشه از ایران می رود فرار کنم. هرچند برادر خیلی خوبی برای من نبود و آن بزنگاه ها که خیلی بهش نیاز داشتم تنهایم گذاشت اما هرچه باشد برادرم است و دلتنگش می شوم. واقعا انگار یک تکه از جانم دارد کنده می شود و می رود ینگه دنیا.

خواهر بودن این شکلیست...

پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲| 12:17 |زنجبیل|

کلمات مورد علاقه امروز: بِلانْت (اسم یک بازیگر)، کره بدن، خامه بدن، (این دو تای اخیر حتی اسمشون هم هوس انگیزه!) بیکینی، واسکازین، نسکافه، مِرنگ، سوسیس، پرتقال، اکلیل، بالکن، بطری، خامه، لوندر، کارتیر، باگت، تیفانی، لوکس، جعبه، اسانس، وانیل، پاستل، کیس، بارون، پاستا. استایرفون، پنل، ماتیک.

چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲| 11:54 |زنجبیل|

احساس می کنم بیشتر، حواسم به میزان غذای دریافتیم هست؛ یعنی هیچ وقت تا حد سیر شدن کامل نمیخورم. همچنین دیگه مثل چند ماه پیش، وسط تایم کاریم نمیرم از سوپرمارکت ویفرشکلاتی و بیسکویت و کیک بخرم.. اما خب وزنم تغییری نکرده.

بنظرم اون چیزی که برای کاهش وزن خیلی واجب و حیاتیه ورزش و تحرکه که خب، در مورد من میزانش خیلی کم و پایینه.

+۹۹ درصد اوقات نه! من همیشه گرسنه ام!

چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲| 10:57 |زنجبیل|

به اینکه احادیث درباره جهان پس از مرگ چه می گویند کاری ندارم. من دلم می خواهد با خلاقیت خودم به اوضاع " آن طرف" نگاه کنم.. مثلا دلم می خواهد تصور کنم آدم های مرده در واقع زنده اند اما در خاطرات گذشته. به طور مثال مادر بزرگ من هنوز زنده است و توی خانه قدیمی محله شیخ داد یزد، پای سماورش نشسته و نان لتیر میپزد برای صبحانه. و تازه او می تواند در خاطره دیگری زنده باشد: مثل خاطره یک روز تابستانی در اتاقش منتظر دخترها و نوه ها.. این ها می توانند حقیقت داشته باشند و اصلا چه کسی گفته خاطرات گذشته ما نیست و نابود شده اند؟ شاید آن ها محلی برای ادامه حیات آدم هایی اند که رفته اند آن سوی مرز زنده بودن..‌ سفر به گذشته...همانطور که سفر به آینده حداقل از لحاظ تئوری امکان پذیر است..

چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲| 8:35 |زنجبیل|

هوا ابریست. باران هم که میبارد روی تن زمین خشک و داغ، عطر کاج های سوخته را به مشام می رساند. یک بوته یاس را بو می کشم. ترکیب عطر باران و خاک و کاج و یاس، یاد سال های دور امتحان نهایی خردادماه را برایم زنده می کند...

چقدر دورند آن سال ها! گویی یک قرن پیشند.. تو گویی اصلا این خاطرات را نمیتوانم از آن خود بخوانم. انگار تصویر دخترک آن سال ها من نیستم یا نمی توانم باشم. جهان این سال های اخیرم از زمین تا آسمان با آن روزگار فرق می کند...

پلک میزنم و خودم را از خاطره آن روزها میرهانم.. هرچه بوده گذشته! تمایلی به مرورشان ندارم. من در اکنون هستم و ازین روز ابری-بارانی-آفتابی خردادماه، خاطرات جدید شکل می دهم.

چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲| 8:17 |زنجبیل|

خیلی از کار کردن لذت میبرم. و منظورم آنگونه کاریست که خسته ام کند و باعث شود لحظه ای فرصت فکر کردن به چرندیات را نداشته باشم. عاشق کار کردن هستم خصوصا کاری شبیه به خبرنگاری؛ چون جوری است که هم در آن با سیستم کار می کنی، هم مینویسی و ویرایش می کنی، هم مجبوری از جایت بلند شوی و بروی گزارش تهیه کنی. در مجموع از کارهای اداری، به شرطیکه سرم را شلوغ نگه دارد خوشم می آید. من شیفته آن هستم که در جلسات مختلف شرکت کنم ، ایده بدهم و یادداشت بردارم.

یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲| 12:5 |زنجبیل|

تقریبا هر روز یک لیوان شیر کم چرب می خورم و سعی می کنم توی برنامه م نصف لیوان ماست هم داشته باشم. هفته ای یکبار آش پخته شده با بلغور گندم، سبزی و حبوبات درست می کنم و سعی می کنم حداقل دو عدد میوه رو در روز بخورم. پیاده رویم خیلی کمه اما مصرف چای رو کاهش دادم و سعی می کنم زیاد آب بخورم. نسبت به قبل عید کمتر هله هوله میخورم. روزی یکبار صورتم رو با تونر تمیز می کنم و مرتب نخ دندان می کشم. لباس زیرم رو هر روز عوض می کنم و با دست میشورم. به طور مرتب از کرم ضد آفتاب استفاده می کنم و تا جاییکه شبا یادم بمونه، کرم دور چشم میزنم و کف پاهام رو چرب نگه می دارم و موقع خواب جوراب میپوشم تا نرم بشن. یکی دو روز در هفته، همه چیو میگذارم کنار و حسابی نقاشی می کشم. بعضی وقتا، اگه خیلی کیفور و سر دماغ باشم، کالیمبا تمرین میکنم. یک روز در میون به گلدونام سر میزنم، یعنی بهشون آب میدم و گاها به سطح برگاشون آب اسپری می کنم و گاهی هم با دستمال مرطوب، تک تک برگاشون رو لکه گیری می کنم.

یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲| 11:59 |زنجبیل|

نباید یک مدت اخبار را چک کنم. میدانم قبلا همینجا این قول را داده بودم اما باز زیر قولم زده ام. اصلا به من چه که فلان دزدی بزرگ انجام شده، فلان مسئول فلان حرف را زده و هزار چیز تلخ دیگر! در مجموع خاصیت خبرها بولد کردن و اغراق در مورد فجایع و رویدادهای منفیست..

من باید به خودم برسم.. من باید همه حواسم را جمع ِ شادابی روحیه خودم کنم و به سایر چیزها اعتنایی نورزم. این عادت که تا بیکار می شوم دستم به سمت گوشی و صفحه اخبار می رود را باید ترک کنم.

پنجشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۲| 12:49 |زنجبیل|

قبل از ازدواجم یک عده از دوستان خوابگاهی ام تا می شنیدند من هیچ نوع رابطه عاطفی را تجربه نکرده ام منعجب میشدند، می رفتند توی فکر و حسابی دلشان به حال من می سوخت که بیتجربه مانده ام.

همان موقع به این عقیده بودم که کسب تجربه برای ازدواج با داشتن روابط متعدد محقق نمی شود تو با هزار نفر هم که خوابیده باشی باز نمیتوانی بگویی حالا دیگر همه مدل آدمی دیده ای .. چون بالاخره یکنفر ممکن است پیدا شود که هیچ جوره به آدم هایی که دیده ای شباهت نداشته باشد.

چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲| 15:39 |زنجبیل|

گذر زمان در شهر صنعتی دیوانه کننده است. تنها یک روز در هفته اینجا هستم و همین یک روز اندازه یک ماه از جان من می کاهد از بس که احساس خستگی می کنم. حالا اگر کاری برای انجام بود حرفی نداشتم اما در اينجا مطلقا بیکارم و عرق از سر و رویم میبارد و از بس حوصله ام سر می رود از زمین و زمان شاکی می شوم.

من اینجا با خودم کتاب، موسیقی، اینترنت پرسرعت، دفتر زبان آموزی، خوراکی و چای می آورم و هیچکدام به اندازه سر سوزنی در تسکین فشار و خستگی اینجا کمک کننده نیستند. هوا از بس گرم است به کوره می ماند.. همکارها هم هیچکدام همت و اراده سرویس کولر را ندارند تا اینطور انگشت به دهان منتظر اداره مرکزی نباشند و گرما نخورند. من که تنها یک روز در هفته اینجا هستم از حجم زمانی که به هدر می رود و گرمای هوا به ستوه می آیم، این ها چگونه مردمانی هستند؟ و چگونه تنشان با اینهمه بی عاری خو گرفته؟ نمیدانم.

چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲| 12:42 |زنجبیل|

هر شیش ماه به آدمی که شیش ماه قبل بودم نگاه می کنم و می بینم خیلی داغون بودم..

چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲| 12:36 |زنجبیل|

مرکز بهداشت اونقدر گرمه که انجام ساده ترین کارها سخت و ناممکنه خصوصا با مانتو و شلوار و مقنعه🥵. ترجیح میدادم تاپ و شلوارک می پوشیدم و روی سرم هیچی قرار نمیدادم😐. اینطوری حداقل بدنم انقدر گرم و مرطوب نمیشد و پوستم نفس می کشید. اینو یادم رفت بگم: همچنین به جای کفش، سندل میپوشیدم🤗

چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲| 10:32 |زنجبیل|

بنده شُکر بودن یک خصوصیت خیلی مهم و ضروریست. شاید بعضی برداشت کنند که این به نوعی تسلیم شدن در مقابل زندگیست اما اینطور نیست و اغلب شرایط و آدم ها ارزش تقلا و درگیری را ندارند و آدم ها عمدتا بابت زخم هایی که از این موارد بر روح و جانشان می افتد مدت ها رنج می کشند. آدم که بنده شکر باشد از شرایط و آدم ها توقع چندانی ندارد، به داشته هایش واقف و بابت آن ها شکرگزار است و زندگی بی حاشیه را می پسندد.

چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲| 9:25 |زنجبیل|

ما در ايجاد قوانین کشور شما چه سهمی داریم؟ کجا ما با این قوانین توافق کرده ایم؟ آن ها به هیچ وجه مربوط به ما نیستند بلکه برای در هم شکستن و خرد کردن ما هستند‌. آیا سخنرانیهای ۴ ژوئیه (روز اعلام استقلال آمریکا) شما را من به گوش خودم نشنیدم؟ آیا سالی یکبار شما به ما نمی گویید که نیروی دولتها متکی بر توافق و اراده افراد است؟ و هنگامی که انسان چنین سخنانی را می شنود آیا فکر نمی کند؟ آیا مقايسه نمی کند؟

+کلبه عمو تم، هریت بیچر استو


برچسب‌ها: نقل قول
چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲| 9:11 |زنجبیل|

به عنوان کسی که داروی ضد اضطراب دریافت میکنه با قاطعیت میگم که اضطراب هیچ و مطلقا هیچ نقش مفید و موثری تو زندگیم نداشته. زیاد شنیدم که میگن مقداری اضطراب برای پیشبرد کارها ضروریه اما من همون مقدار رو هم نا لازم و غیر ضروری میدونم؛ آدم با عقل و منطق خودش متوجه میشه که انجام چه کارهایی اولویت داره و کدوم کارها رو باید انجام بده. این وسط سوراخ شدن معده در اثر ازدیاد اسید معده، عرق کردن کف دست ها و دندون قروچه و سایر عوارض اضطراب، جز اینکه عمر آدم رو کوتاه کنند و کام آدم رو تلخ، هیچ کاربردی ندارند.

سه شنبه دوم خرداد ۱۴۰۲| 7:33 |زنجبیل|

[-Design-]