بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

خدا میداند چه روزی را به شب رساندم. از طرفی شوهرم هم خانه نبود و همین کافی بود تا به مرز جنون برسم. فردا اگر عمری باقی بود، با تتمه جانی که از این جمعه خونین باقی مانده خودم را به باشگاه برسانم خوب است تا سلسله این دیوانگی و ملالی که هفت، هشت روزی است به آن دچارم منقطع شود.

شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳| 1:59 |زنجبیل|

از جمعه ها متنفرم

امروز هر ثانیه آرزوی مرگ میکردم

جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳| 21:49 |زنجبیل|

خواب دیدم پذیرشم جور شده و دارم از ترس سکته میکنم

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳| 12:48 |زنجبیل|

به خودم که میام می بینم دارم پیاز داغ درست میکنم

ظهر پیاز داغ درست میکنم

عصر پیاز داغ

شب پیاز داغ

گاهی وقتا حتی نصفه شب پیاز داغ درست میکنم برای غذای فردا!

قیافه م شبیه پیاز داغ شده و سرتاسر وجودم، تار و پود لباسم و منافذ پوستم حتی، بوی پیاز داغ میده

یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳| 16:15 |زنجبیل|

من هوای این ساعت از شبانه روز را دوست دارم. ساعتی که هوای شهر پاک و تمیز است و خیابان ها ساکت آرام اند و چراغ های شهر بی هیچ هیاهویی در تاریکی چشمک می زنند. شهر در سکوت و آرامش مطلق است‌‌. شب در اوج تاریکی خود قرار دارد و هیچ شک نمیبری که شبی به این تاریکی، آبستن روشنایی روز باشد. بی دلیل نیست که شعرا و عرفا از شب زنده داری و دعای بامداد زیاد نوشته اند. این ساعت مرموز هر جان بیداری را به فکر وا می دارد

پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳| 3:0 |زنجبیل|

تابحال شده با خودتان فکر کنید کاش "این مدلی" نبودم! منظورم از لحاظ شکل و قیافه نیست بلکه اخلاق و خصوصیات ذاتی است. چیزهایی که به نظر می رسد آدم با آن ها زاده شده و حتی اگر ذاتی نباشند آنقدر قدیمی هستند و در فرد ریشه دوانده اند که ذاتی و ژنتیکی به نظر می رسند‌..

من خیلی دلم می خواست این مدلی نبودم! نمیتوانم خیلی دقیق بگویم چه مدلی! اما نقطه مقابلش را خوب شرح می دهم: دلم میخواست از آن دست آدم ها بودم که خیلی بالغ هستند و افسار روحشان به دست احساسات و هیجاناتشان نیست. از آن دست آدم های آرام، صبور، عاقل.. همان هایی که عمیق نفس می کشند، راحت به خواب می روند و با دنیای درون و بیرون از خودشان در صلح هستند. از آن هایی که آرامشان از همه حرکاتشان پیداست و وقتی کنارشان هستی انگار تو هم سهمی از آن آرامش میبری✨️

حقیقتا کاش من هم همان مدلی بودم. یکی از آن مدل آدم ها!

پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳| 2:54 |زنجبیل|

ساعت از ۲ بامداد هم گذشته و من بیخوابم. دیشب هم تا ساعت ۸:۳۰ صبح امروز بیدار بودم و خوابم نمیبرد و بعد هم تنها ۵ ساعت خوابیدم. الان هم علی رغم اینکه نه قهوه نوشیده ام و نه چای، وضعیتم این است. نمیدانم چه ام شده. البته یک مقدار دلشوره خفیف از بابت کارهای اخذ پذیرش دارم اما نباید خیلی مهم باشند، اینطور نیست؟ بالاخره من در این مسیر کار کشته شده ام! اما بیشتر که در احوال خودم دقیق میشوم می بینم شاید آن اندک چراغ سبزی که در مصاحبه آخری بهم نشان داده اند هوایی ام کرده. حتی اگر واقعا چراغ سبز بوده باشد و آن ها از من خوششان بیاید، خب که چه؟ دلشوره گرفتنم برای چیست؟ مگر این همان چیزی نبوده که در خواب ها می دیده ام؟ احتمالا چون مدت زیادی آرزویش را داشته ام کوچکترین نشانه ای از تحققش من را به این حال کشانده است.

پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳| 2:47 |زنجبیل|

امروز مربی باشگاه یک عکس از زمان چاقی خودش به ما نشان داد و گفت باشگاه زندگی اش را نجات داده. این موضوع به من ثابت کرد حفظ کاهش وزن در پی سالیان دراز و متمادی کاملا امکانپذیر است کما اینکه مربی خود ما با وجود دارا بودن استعداد چاقی، توانسته از ۱۹ سالگی تا حالا که ۳۵ ساله است لاغر و ترکه ای بماند. چیزی که من همیشه خلاف آنرا فکر میکردم و گمان نمیبردم شدنی باشد!

خود من تا الان خیلی از نتایج باشگاه راضی بوده ام و آرزو می کنم همیشه به آن پایبند بمانم، کم کم به تغذیه سالم و عدم پرخوری علاقه مند بشوم و رفتارهای مثبت و تغییرات شگفت انگیز در من نهادینه شوند! آمین! 😌✨️🥹

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳| 2:29 |زنجبیل|

خبر خوب : دو روز است که به بشقاب غذایم نمک اضافه نمی کنم. احساس خوبی درباره این تغییر دارم خصوصا آنکه دیروز باعث شد غذای کمتری بخورم چون مثل همیشه غذایم شور نبود بهم مزه نداد و به همین خاطر زودتر دست از غذا خوردن کشیدم!😃

آه که چقدر مشتاقم این روند ادامه پیدا کند...نه فقط به خاطر لاغری. بیشتر به خاطر پیشگیری از فشارخون و هزار مرض دیگر که این گَردِ سفید مسبب آن است!

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳| 2:23 |زنجبیل|

امشب برای مصاحبه اینترنتی آماده میشدم و نیاز به تمرکز داشتم به همین خاطر سه استکان چای خوردم و در نتیجه حالا خواب به چشم هایم نمی آید. بدم نمی آید کار مفیدی مثل آماده کردن ناهار فردا یا شستن ظرف های توی سینک را انجام بدهم. چشم هایم برای نقاشی یا حتی مطالعه کتاب داستان زیادی خسته اند. همه جا بی اندازه ساکت و خاموش است و عقربه ها ۲:۱۰ بامداد را نشان می دهند که برای انجام هرکاری خیلی دیر یا خیلی زود به حساب می آید. حتی حوصله آدمیزاد هم در این ساعت خواب است!

+مصاحبه آنطور که میخواستم پیش نرفت. نمیدانم این چندمین مصاحبه است و من چرا هنوز از پس این مرحله بر نیامده ام. شاعر می فرماید "بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد..." گاهی خرافاتی میشوم و از خودم می پرسم نکند اصلا قسمت من نشدن است؟! چون گاهی به نقطه تحقق رویایم خیلی خیلی نزدیکم و به یکباره اتفاقی از غیب بر من نازل میشود و به اندازه یک کهکشان فاصله می افتد...

از این فکرها می گریزم و سعی می کنم به روی خودم نیاورم دارد می شود چهار سال که پشت در بسته ایستاده ام...💔

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳| 2:19 |زنجبیل|

هرچند در شرف نقل مان به خونه جدید هستیم اما این قضیه نظرم رو نسبت به این شهر تغییر نداده. همچنان دلِ خوشی ازش ندارم و اسمشو که میشنوم دلم میخاد عُق بزنم.

واقعا عنوان "خراب شده" خیلی بیشتر بهش میاد تا ساوه.

دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳| 14:47 |زنجبیل|

ممکنه تا الان چالش حذف قند رو به خوبی مدیریت کرده باشم ولی هنوز از پس حذف تنقلات ناسالم بر نیومدم🥲

پنیر پیتزا، انواع فست فود، چیپس و پفک و سایر تنقلات مضر شور و چرب رو همچنان مصرف می کنم و اراده لازم برای کنار گذاشتنشون رو هم ندارم

البته این رو هم بگم که مقصر اصلی شوهرم هست! شوهرم این تنقلات رو میخره و من هم در معرض وسوسه قرار میگیرم و به راحتی تسلیم میشم!😭😭😭😭

دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳| 14:43 |زنجبیل|

چه حس عجیبی دارم توی این عصرگاه ..

هوا آروم و ملایم؛ نه خنک، نه سرد و نه گرم، بلکه در معتدل ترین حالت!..

بخاری رو خاموش کردم..

صدای بلبل از دوردست میاد

اتاق بوی پرتقال میده

چقدر وجود بهار رو احساس می کنم


برچسب‌ها: از چیزهای خوب
یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳| 17:24 |زنجبیل|

مربی ورزش از ما خواسته در یک چالش ده روزه حذف قند شرکت کنیم و هرشب در گروه واتس اپی مان اعلام کنیم که با موفقیت آن روز را پشت سر گذاشته ایم. من از این ایده خیلی استقبال کردم هرچند این ایده ممکن است دم دستی به نظر برسد اما از آن خوشم می آید و معتقدم برخورداری از "حمایت اجتماعی" یا دریافت پشتیبانی از سوی سایر اعضای جامعه یا یک گروه می تواند در ماندگاری تغییرات مثبت نقش بسیار بسزایی داشته بلشد. و این چیزی بود که من همیشه دنبالش بوده ام و متاسفانه هیچگاه به آن دسترسی نداشته و حتی شروع کننده اش نبوده ام. اما خب، حالا که این فرصت در زمینه اصلاح سبک زندگی پیش آمده، آن را مغتنم میشمارم.


برچسب‌ها: از چیزهای خوب
پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳| 18:13 |زنجبیل|

امروز فیلم the help را دیدم درباره دوران برده داری در آمریکا و زنان سیاه پوستی است که به عنوان خدمتکار در خانه افراد سفیدپوست مشغول به کار هستند و سختی ها و بی عدالتی هایی که این زنان متحمل میشوند را به تصویر میکشد. فیلم بدی نبود اما به پای فیلم دیگری در همین ژانر به نام hidden figures نمی رسد که جدیدتر است و البته سرگرم کننده تر از قبلی.

پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳| 18:6 |زنجبیل|

در راه بازگشت از باشگاه، علاوه بر یک بوته کاهو، یک بسته یک کیلویی هم گندم خریدم چون به سرم افتاده گندم برشته درست کنم. یعنی در واقع چند شب پیش هوس کردم و از آنموقع دلم میخواهد! وقتی بچه بودم شب های زمستان خوراکمان گندم برشته و شاهدانه بود که مادرم خودش درست میکرد. الان هم که فکر میکنم می بینم هم یک خوراکی پر پروتئین است، قند ندارد و به زودی سیر میکند.

+گزارش آشپزی: گندم برشته ای که درست کردم هیچ به آن تُردی و خوشمزگی که مامان درست میکرد، نبود و بسیار سفت از آب در آمد جوری که از خوردنش دندان درد می گرفت!!😑

چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳| 12:40 |زنجبیل|

به نظرم پشت انگشتری که از دست آدما جدا نمیشه و همیشه دستشون هست، حتما قصه ای وجود داره.

من همچین انگشتری ندارم! اما خیلی به انگشتر دست آدما نگاه می کنم و تلاش میکنم داستان پشتشون رو بفهمم. بعضیاشون داستان پیچیده ای ندارن و در حد یک خط خلاصه میشه: مثلا انگشتر نامزدی. اما بعضیاشون داستان و خاطره ای رو حمل میکنن که شنیدنیه.

همونطور که گفتم من همچین انگشتری ندارم اما فکر میکنم باید داشته باشم...

سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳| 21:40 |زنجبیل|

وای این کینوآ چی بود من خوردم؟؟؟؟

این چه ظلمی بود به خودم کردم؟!!!

مزه ماهی فاسد میداد!🤮🤕

مزه موکت!

یه چیزی بود یادآور روغن کرچک!

قبل از فرو بردنش دلم میخواست بالا بیارم!...😖🤢🤢🤢

سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳| 19:58 |زنجبیل|

برای کسانی که به نویسندگی یا آثار سالینجر علاقه مند هستند تماشای فیلم rebel in the rye میتونه سرگرم کننده و حتی آموزنده باشه.

سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳| 13:20 |زنجبیل|

از اینکه دارم ورزش میکنم احساس بسیار خوبی دارم. پوستم شفاف تر شده و کمتر جوش میزنم. همچنین از لحاظ بدنی درد کمتری را تجربه میکنم و پیاده روی برایم راحت تر شده و در مجموع آمادگی جسمانی بهتری دارم. این را هم بگویم که من به هیچ وجه ورزش را به نیت کاهش وزن شروع نکردم و تنها هدفم بهبود سلامتی ام بوده است. چون بالواقع به این درک رسیده ام که هر تلاشی که منحصرا بر کمخوری متمرکز باشد محکوم به شکست است.در عوض هرچه بیشتر روی سلامتی تمرکز کنی احتمال اینکه کاهش وزن یا کمخوری هم محقق شود و حتی "پایدار" بماند، بیشتر است.

الان شده یک ماه که ورزش میکنم. امیدوارم همان استمراری که قبلا بهش اشاره کردم را در ورزش داشته باشم و هیچوقت از سرم نیافتد.

سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳| 13:15 |زنجبیل|

امروز انرژی خیلی خوبی داشتم. به موقع برای کلاس ورزش بیدار شدم. حتی همه حرکات را درست انجام دادم و شانه خالی نکردم. بعد از ناهار کمتر از همیشه خوابیدم و بعد از آن بلافاصله به انجام تکالیف نقاشی ام پرداختم. شب علی رغم یک پیاده روی طولانی که داشتم، باز توانستم به کارهایم برسم و حتی یک مقدار کتاب خواندم.

خدا را شکر

سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳| 0:57 |زنجبیل|

میخواستم مطرح کنم که در این سالی که گذشت استارت چه کارهایی را زدم اما دیدم شروع کردن به تنهایی کافی نیست (هرچند سخت ترین مرحله همین است!)، بلکه استمرار داشتن اهمیت دارد و در این مورد تنها نقاشی را هنوز ادامه داده ام!👩🏻‍🎨

+ یادگیری لهجه عراقی را-علی رغم همه شور و شوقی که داشتم- نیمه کاره رها کردم! آنهم چون مدرس موسسه آموزش دهنده چندان جالب نبود. یاد آن جوک افتادم که طرف وقتی خودکارش تمام شد ترک تحصیل کرد!😅 بله... کمکاری از خودم بوده است!

دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳| 23:5 |زنجبیل|

[-Design-]