بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
هزینه تراپی اونقدر بالا رفته که این روزا اگه نیاز به دریافت مشاوره پیدا کنم سعی می کنم با یادآوری جلسات گذشته کارمو راه بندازم یا سعی میکنم تصور کنم اگه به خانم دکتر این شرایطو می گفتم چه پاسخی میداد؟ چه توصیه ای داشت؟ امروز پریود شدم و حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم. از صبح فقط بازی کردم. الان هم روی تختخواب دراز کشیدم. یه مقدار عذاب وجدان از بابت کارهای عقب افتاده دارم که زیاد جدیش نمی گیرم. هوا ابریه و توفانی. صدای قطرات بارون رو میشنوم. فقط دلم میخاد بخوابم... روتین پوستی خاصی ندارم. فقط از میسلار واتر به عنوان آرایش پاک کن استفاده می کنم. به ندرت ممکنه دلم بخاد از مواد طبیعی ماسک درست کنم و بزنم به صورتم... مثل دیشب که ترکیب عسل و دارچین رو امتحان کردم. کلا ماسک زدن برام حس خوبی داره ولی اثرش محسوس نیست. سایر ماسک هایی که بلدم: روغن زیتون یا روغن زیتون و آب لیمو، سفیده تخم مرغ و آبلیمو، زردچوبه و عسل. همینا. + دیشب پوست یک پرتقال رو داخل مقداری آب جوش قرار دادم و صبح، عصاره حاصله را به پوستم زدم.. ظاهرا یک نوع"تونر طبیعی" است با خواص شگفت انگیز چون مقادیر زیادی ویتامین سی دارد. باقی مانده ش را ریختم داخل شیشه و گذاشتم توی یخچال. + امشب وقتی از بیرون آمدم صورتم را خوب با روغن زیتون فرابکر ماساژ دادم. خواص روغن زیتون برای پوست؟ آبرسان، ضدچروک، ضدآکنه. بادمجون سرخ کرده بک غذای بهشتیه اما پختش فقط سالی یکبار میصرفه!😑 از لحاظ زحمت و وقت و ظرف های بیشمار کثیفی که برجای میگذاره... نمایشگاه کتاب ارزش پادرد را دارد! ارزش گرسنگی، چهار ساعت رانندگی رفت و برگشت و حتی سر و کله زدن با اراذل مزاحمی که امسال مثل مور و ملخ ریخته بودند و گله ای پرسه می زدند... اردیبهشت ماه عزیز چه عجله ای برای تمام شدن داری...؟🍃 انقدر بابت نداشتن کفش های دلخواهت غر نزن، خیلی ها هستند که پا ندارند! کتاب بخوانم، سریال مورد علاقه ام را نگاه کنم، چرت نیمروزی بزنم، دمنوش دلخواهم را بنوشم، یوگا کار کنم، آرایش کنم، غذا درست کنم، ظرف بشویم، زندگی کنم و از زندگی ام لذت ببرم. لباس ها را اتو میزدم و انگار با باز شدن چروک پیراهنم، گره های ذهنی ام گشوده میشدند. خودم را از روی مبل بلند میکنم. برمی خیزم، دست می جنبانم. کارها را از پیش میبرم. باید حواسم را خوب جمع کنم. نباید اجازه امور را دست این کله بی صاحاب و این افکار پریشان بدهم. خودم را جمع می کنم و تسلیم نمیشوم. یکی از آرزوهای محالم این بوده که ایکاش میشد از لحظه لحظه زندگی فیلمبرداری کرد، لحظاتی که حتی حواست نیست خاص هستند بی نظیرند و تکرار نشدنی... مثل آن روزهای اول آشنایی ام با محمد، مثل آن روزی که دندانم را تازه کشیده بودم و باران بسیار بارید و مامان برایم شوربا درست کرد، مثل شب های مانده به سال تحویل خردسالی ام که مامان شیرینی خانگی می پخت و مثل خیلی خاطرات دور و محو که دلم برای یادآوری دوباره شان غنج می رود اگر مغز قابلیت ضبط همه لحظات را داشت هر موقع که هوس لمس دوباره آن لحظات به سر آدم زد میتوانست به آرشیوی از آن ها دسترسی داشته باشد. من خاطرات اخیر را هم به سختی به یاد میآورم و بیم آن دارم خیلی از لحظات، تصاویر و احساسات آمیخته با روزهای خوبم را بالکل از یاد ببرم🥲 گاهی سر یه چیزای مسخره ای حرص میخورم که خودم هم تعجب میکنم و در عین حال از اینکه نمیتونم حرص نخورم بیشتر حرص میخورم!😤 و این چرخه معیوب اونقدر ادامه پیدا میکنه که روح و جسم من رو میخراشه و باز، کاری از دست من ساخته نیست🤦🏻♀️ نمیدانم چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد و چه فکری کردم که هفت کیلو باقلا گرفتم🤯🫣 یک شب بعد از آن خرید کذایی وقتی تپه ای از باقلا را مقابلم خالی کردم و دیدم مجبور به نصف و پوست گیری تک تک دانه های باقلا هستم آه از فغانم در آمد و دست به افسوس گزیدم و خودم را به خاک و خون کشیدم تا آنکه شوهرم به دادم شتافت و یک مقدار از آن دشواری بکاست🫠 نتیجه: باقلای پوست گیری شده تر و تمیز به هر قیمتی در فروشگاه عرضه شد تهیه کنید و خود را در دردسر و بازی پیچیده پاک کردن باقلا نیاندازید که اصلا نمیارزد!😑 از ما گفتن!🤌🏻 امروز وقتی داشتم پیاده روی میکردم از جلوی محل کار (سابقم) رد شدم حقیقتا احساس یک پرنده آزاد را داشتم و توی دلم این آزادی را با هیچ چیز عوض نمیکردم. تصور اینکه در همین لحظه که من به راحتی در خنکای یک صبح اردیبهشت ماهی این آزادی را دارم که به پیاده روی بروم، برای کارهای دلخواهم برنامه ریزی کنم، تحرک بیشتری داشته باشم، از زندگی لذت بیشتری ببرم و در مجموع به صورت بهینه از وقتم استفاده کنم در حالیکه ممکن بود همچنان درگیر پشت میز نشینی باشم خاطرم را آزرده کرد و اطمینان بیشتری پیدا کردم که هرگز خواهان برگشت به شغل سابق نیستم.
| [-Design-] |