بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

مامان صبح زنگ زد تا احوال من را بپرسد اما صدای خودش هم گرفته بود. طفلک گفت تب و لرز شدید کرده و بدن درد دارد. خوابیده بود. حالا هرچند من هنوز حالم خوب نشده، آرزو میکنم پیش مادرم بودم سوپی دمنوشی چیزی برایش درست میکردم. چون حالا که خودم خانه دار شده ام حس میکنم دست و پای بیشتری در پرستاری کردن پیدا کرده ام. دلم پیش مادرم است. کاش میتوانستم دو سه روز بروم پیششان...

سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲| 10:51 |زنجبیل|

حین تب و سرماخوردگی بخش هایی از مغزم فعال می شود که مربوط به خاطرات سال های دور است. برای خودم هم جالب است. به طور مثال امروز شهریورماه خانه پدری را تجربه کردم؛ به طور دقیق! مو به مو! حتی چیزهایی که فراموش کرده بودم دوباره به یاد آوردم... خاطراتی که هرگز گمان نمیبردم در خاطرم مانده باشند با جزئيات بسیار در ذهنم ثبت شده اند.

سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲| 1:14 |زنجبیل|

گاه پتو را پس میزنم و گاه خودم را بین دو پتو مچاله میکنم. سال های قبل سرماخوردگی ام تا به این حد سنگین نبود. اما حالا دومین شبیست که تب و بدن درد دارم. یا من ضعیف تر شده ام یا ویروس قوی تر است.

سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲| 1:11 |زنجبیل|

سر درد و گلودرد پیدا کردم. و من که هربار از احوال شوهرم میپرسیدند و بعد هم حال من را ، با صدای سرحال و پر انرژی میگفتم : من کاملا خوبم! حالا به گمانم باید سپر بیاندازم چون بالاخره ویروس به سراغ من هم آمده.

در حال حاضر همه آنچه بلدم انجام میدهم چون یک زن، تنها کسیست که میتواند از خودش پرستاری کند.

شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲| 22:10 |زنجبیل|

روزایی که خیلی کارای خونه زیاد میشن بیشتر از همیشه به یاد مامان میافتم. به اینکه دستاش زبر بودن و میگفت چون دستش مدام تو آبه نمیتونه کرم بزنه. به اینکه موهاش بوی غذا میداد یا لباس سفید کمتر میپوشید چون یا روش لکه غذا می افتاد یا در اثر شستن ظرف خیس میشد. به اینکه هرچقدر زحمت میکشید به قول خودش به چشم نمیومد؛ کارهای خونه هیچوقت تمومی نداشتن. به واریس پاهاش که در اثر زیاد ایستادن ایجاد شده بود و به خستگیش از بابت پخت و پز و رفت و روب یکنواخت روزمره. چقد اون زمان که دختر خونه بودم اشتباه میکردم چه تصور خامی داشتم که فکر میکردم خودم قرار نیست هیچکاری تو خونه م انجام بدم. اصلا مگه میشه همچین چیزی. خانم ها هرچقدرم که کارای بیرون رو انجام بدن باز وظایف خونه داریشون سر جاشه. حالا آقایون هرچقدر هم که کمک کنن باز بار اصلی روی دوش خانومه.

شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲| 21:28 |زنجبیل|

صبح دیر موقع از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه بخوریم ساعت ۱۱ بود. بعد از آن من کاسه بشقاب های شسته شده را در کابینت ها مرتب چیدم. بعد روی تخت دراز کشیدم و یک داستان کوتاه از جیمز جویس خواندم. بلند شدم و موهایم را شانه زدم و مرتب کردم. سپس لباس هایم را از روی رخت آویز جمع کردم، تا زدم و در کشوها گذاشتم. چندتایشان را هم اتو زدم و از چوب لباسی آویختم. آنگاه دراورم را کمی مرتب کردم و اکنون با یک نوع بی حوصلگی روی کاناپه دراز کشیده ام، در حالیکه فکر انجام خیلی کارها را در سر دارم اما انرژی هیچکدامشان نیست. با خودم فکر می کنم در مجموع در این تعطیلات به هیچ یک از اهداف از پیش تعیین شده ام نرسیدم.

"پای ما لنگ است و منزل بس دراز/ دست ما کوتاه و خرما بر نخیل"...

شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲| 12:26 |زنجبیل|

کسالت و بیحوصلگی روز تعطیل + شوهرت مریض باشه و تو را نبره بیرون= جمعه (حالا فرقی نمیکنه چند شنبه باشه)

پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۲| 18:41 |زنجبیل|

همسرم به شدت سرماخورده. دکتر بعد از معاینه بهش گفت احتمالا یکی دو روز دیگه علایم خانومتون هم بروز پیدا میکنه. در حالیکه کنارش ایستاده بودم به خودم تلقین میکردم: چنین اتفاقی نمیافته. من خیلی قوی ام!

ضمن اینکه تازه یکی دو روزه روند مطالعه م خوب شده، یکنفرمون باید سرحال باشه تا بتونه از اون یکی پرستاری کنه. دیشب که کلا تو درمانگاه و داروخونه گذشت. دو سه ساعت هم پای گاز بودم برای طبخ غذا ، درست کردن چای، شستن ظروف و شستن و خرد کردن میوه برای همسر. دیگه بیشتر از این وقفه تو مطالعه رو بر نمی تابم!🤦🏻‍♀️

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲| 9:27 |زنجبیل|

یک چیزی که از تراپی یاد گرفتم و دلم نمیخاد فراموشش کنم:

احساساتت رو جدی نگیر؛ اون کاری که درسته رو انجام بده.

شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲| 9:0 |زنجبیل|

یه پاکت شیر تو یخچالمون هست که هر روز با خودم میبرمش محل کار و نخورده برش میگردونم! :/

سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲| 12:54 |زنجبیل|

اگر میتوانستی چیزی را در مورد خودت تغییر دهی، چه چیز را تغییری میدادی؟

_ چیزهای زیادی هستند که در مورد خودم دوست ندارم. یکی از آن ها دخالت کردنم در امور و کسب اطلاعاتیست که هیچ ربطی به من ندارند و حتی میدانم که دانستنشان ممکن است باعث رنجشم شود ولیکن میل زیادی به آن ها دارم.. مثل تماشای یک محتوای ناخوشایند، یا چک کردن مطالب شخصی دیگران. این کارها درست نیست ولی خب، گهگداری نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و انجامشان میدهم، درست مثل خودآزاری می ماند. یک لذت تلخ دارد اما تلخی اش ماندگارتر و زننده تر از لذت است.

یک چیز دیگر کنترل زبانم است که البته بهتر شده ولی کماکان خیلی جاها نمیتوانم جلویش را بگیرم و عنان از کف میدهم. بیشتر باعث رنجش دیگران میشوم هرچند بلافاصله بعد از پرگویی ام به خود می آیم و افسوس میخورم‌ اما چ فایده.

دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲| 12:4 |زنجبیل|

من اصلا باورم نمیشه که انقدر چاق شدم... توی ذهن خودم و تصوراتم وزنم ایده آله، اصلا پرخوری نمیکنم و لزومی نداره سایزم بیشتر از ۴۲ باشه.

اما شلوارها و لباسام یکی یکی برام کوچکتر شدن و از رده خارج.

وقتی به عکسام نگاه می کنم نمیتونم باور کنم که خودمم.. :/

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲| 12:56 |زنجبیل|

نمیدونم به چند ساعت خواب نیاز دارم. با چند ساعت راضی میشم؟ چرا که همیشه ی خدا خسته م و خوابم میاد :/

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲| 12:44 |زنجبیل

یک چیزهایی یک روزهای به خصوص روی مخم می رود و قدرت خلاصی از آن ها را ندارم یا راهش را بلد نیستم. موضوع از این قرار است که هیچ پیشرفت فردی در من رخ نمی دهد، هر روز وقتم را در محیط کار تباه می کنم، تا ساعت ۶ عصر استراحت می کنم و بعد از آن روتین یکنواخت و مشخصی دارم شامل : آشپزی، خرید، شستشوی ظروف، استراحت.

این سبک زندگی هيچ ایرادی ندارد اما قرار باشد من ادامه تحصیل بدهم این سبک زندگی هیچ جوره با آن سازگار نیست. زندگی خرج دارد و من به درآمد حاصل از این شغل نیاز دارم پس نمیتوانم کارم را بگذارم کنار و فقط به درس بچسبم. اینجا خانه پدری نیست و من احساس می کنم موظفم توی زمینه مالی به شوهرم کمک کنم.

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲| 12:43 |زنجبیل|

یک جایی از زندگی یک دختر تصمیم می گیرد دیگر گل هایی که کادو می گیرد را جمع نکند چون فقط باعث خرد شدن و کثیف شدن کمد می شوند..من هنوز به این نقطه نرسیده ام! دیشب دو تا گلی را که خیلی دوستشان داشتم انداختم کنار سطل آشغال. ولی آخر شب دلم نیامد دور بیاندازمشان! دوباره برش داشتم.

اگر روشی بود میشد که گل های خشک مورد علاقه مان را سالم نگه داریم خیلی خوب میشد..

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲| 9:29 |زنجبیل|

یک مقدار بادام درختی نمکی براق توی ظرف آجیل مانده بود. از آنجائیکه من طبق قوانین مادرم بزرگ شده ام اصلا تحمل بیکار افتادن یا بلااستفاده بودن چیزی را در خانه ندارم، تصمیم گرفتن بادام های بیزبان را تبدیل به احسن، یعنی شیرینی بادام سوخته کنم که یکی از شیرینی های محبوب من است!😃

به همین منظور بادام ها را یک دقیقه در آب جوش ریختم و سپس در صافی ریختم و پوسته نازک رویشان را جدا کردم.💁🏻‍♀️

یک مقدار شکر را در تابه ذوب کردم😌

مرحله بعد ریختن بادام ها در شکر بود...👩‍🍳

اما متاسفانه نمیدانستم شکر تا کاراملیزه شد باید از روی گاز برداشته شود اگرنه میسوزد و بسیار تلخ میشود!🫤 خلاصه ندانسته بادام برشته ها و شکرها را به فنا دادم، وقتم تباه شد و ظرف شیشه ای که شیرینی (یا همان چیزی که قرار بود به شیرینی تبدیل شود!) را در آن ریخته بودم پر شد از شکر سوخته چسبنده که به سختی قادر به پاک کردنش شدم.🤦🏻‍♀️

نتیجه: تجربه بسیار بدی بود. دیگر تکرار نمیشود😑

چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲| 9:12 |زنجبیل|

از زمانیکه شروع ساعت کاری به ۶ و ربع صبح تغییر کرده حدود سه ماه میگذرد و از این سه ماه من شاید هفت روز آن هم به صورت پراکنده، توانسته ام به موقع برسم و باقی روزها طبق همان ساعت کاری سابق یعنی ۷ و نیم سرکار حاضر بوده ام. خدا شاهد است مسئله نخواستن من نیست، بلکه نمیشود‌. حتی اگر شب ساعت ۱۰ بخوابم (مثل دیشب) باز ذهنم در مقابل برخاستن قبل از ساعت ۶ صبح مقاومت نشان می دهد.

دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲| 8:48 |زنجبیل|

حقیقت اینه که من از سال ۹۲ به بعد دیگه هیچوقت وزنم کم نبوده. و اگر بوده، فقط به صورت مقطعی این اتفاق افتاده. یعنی من ذاتا قلمی نبودم. این موضوع را وقتی متوجه شدم که عکس های خیلی وقت پیشم رو نگاه می کنم... یعنی در بهترین حالت من با قد ۱۶۴ سانتیمتر، ۷۰ کیلو بودم.

این یادآوری برای جلوگیری از خیلی انتظارات غیر واقع بینانه یا تصورات خیالی در مورد همین چند سال قبل ضروری بنظر میرسید.

+ من تا قبل از دارودرمانی، هیچوقت برای مدت بیشتر از دو سه روز حالم خوب و خوش نبوده و اگر مصرف آسنترا توی افزایش وزن نقش داشته باشه، من به هیچ وجه از مصرفش پشیمون نیستم.

دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲| 8:38 |زنجبیل|

امروز خیلی ناخوش احوال بودم و مدام از حالت تهوع به سردرد و سرگیجه، با ترتیب های متنوع پاسکاری میشدم. احساساتی که باعث شد تصور کنم "سردیم کرده" (حالتی که اغلب با خوردن گرمیجات برطرف میشه) و به همین خاطر کلی شکلات و نبات خوردم اما تا همین الان همچنان حالم استیبل نیست و بیحالی و بی رمقی هم به احوالاتم اضافه شده.

شاید هم گرمازده شدم.🤷🏻‍♀️

به هرحال امروز نتوانستم مطالعه درسی داشته باشم.😑

+کتاب " آخرین چیزی که به من گفت" نوشته "لارا دیو" را امروز شروع کرده ام. نوشته اش ارزش ادبی چندانی ندارد اما پر کشش است نسبتا.

شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲| 22:44 |زنجبیل|

آن روزهای نخست که طرحم را شروع کرده بودم به خودم دلداری می دادم : ببین سه سال دوره کارشناسی ارشد با آنهمه سختی و دوری ایی که کشیدی، گذشت و تمام شد حالا طرح که کمتر از دو سال است، چشم به هم بزنی تمام می شود و اگر نخواستی میتوانی تمدید طرح نزنی.

حالا ببین

شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲| 13:32 |زنجبیل|

یکسال و پنج ماه از شروع طرحم گذشته و من امروز نامه درخواست تمدید طرحم را نوشتم و به ریاست تحویل دادم. حالا که باز با سرویس نقلیه اینجا سر اینکه همیشه سرویس بازگشت من را دیر میفرستند به چالش خورده ام مسئول واحدم می گوید دندان روی جگر بگذار و چیزی نگو تا با تمدید طرحت موافقت شود. ما هم افتاده ایم گیر یک مردک عقده ای مسئول نقلیه که احساس می کند چون مسئول هماهنگی سرویس هاست چقدر آدم مهمیست و برای خودش حکمرانی راه انداخته و هیچ خدایی را بنده نیست.

واقعا از چالش با آدم ها گریزانم و اصلا حال و حوصله سر و کله زدن با انسان های عقده ای را ندارم. باشد اصلا تا آخرین روز طرحم دندان روی جگر می گذارم و سکوت می کنم فقط حوصله بحث ندارم.

شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲| 13:27 |زنجبیل|

نصف شب از جام بلند شدم تا کف پاهام رو خوب با کرم ترک پای "جِی" چرب کنم، جوراب بپوشم و بخوابم. حقیقتا از اینجور کارا خوشم میاد و حس خوبی بهم میده😌

پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲| 9:39 |زنجبیل|

خیلی خسته ام. چون ظهر نخوابیدم بلکه سه چهار ساعت از درد به خودم می پیچیدم و بالش را گاز میزدم. حداقل ده دوازده برش شکلات هرکدام در ابعاد قوطی کبریت خوردم کافی میکس کاکائویی نوشیدم و سعی کردم حواسم را از دردی که دیوانه وار به دیواره رحمم چنگ میزدم و کمرم را مثل یک فنر فشرده میکرد پرت کنم‌. خسته ام اما در عین حال میلی به خواب ندارم. هنوز دردم ساکت نشده بلکه به ساق پاهایم و انگشتان و ستون فقراتم کشیده میشود و آرام نشده. برای شام آبگوشت درست کرده ام. زن که میشوی و از خانه پدرت میروی، خودت باید برای خودت مادری کنی..

چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲| 20:36 |زنجبیل|

دیگر کاملا برایم مشخص شده که آدم شیک پوشی نیستم. کمد پر از لباس ندارم یا چند دست لباس و شلوار متنوع برای موقعیت های متنوع. مثلا پیش آمده که مانده ام برای یک دورهمی ساده چه بپوشم!بیرون هم که میروم اغلب لباس های یکسانی را بر تن دارم.. چون عادتا ابتدای هر فصل برای همان فصل یکی دو دست لباس میخرم و تا انتهای فصل و اوایل فصل دیگر همان ها را میپوشم. لباس های زمستانی ام عمر بیشتری دارند و ممکن است چند سال توی کمدم جا خوش کرده باشند.این سبک زندگی را از وقتی یادم است دارم و الان هم که باز در شهری دور از خانواده و اقوام زندگی میکنم با من مانده. تزم هم این است که جنس خوب و گران قیمت بخرم تا عمری برایم کار کنند. انگلیسی ها یک ضرب المثل دارند: "من آنقدر ثروتمند نیستم که جنس ارزان بخرم‌". دلیلش هم واضح است؛ چون وقتی جنس ارزان بخری خیلی زود خراب میشود و مجبور به هزینه دوباره میشوی. اوایل خیلی به خودم سر کوفت میزدم.‌ در واقع مادرم از من ایراد میگرفت و این ایراد گرفتن هایش رفته بود توی ناخودآگاه من. البته تا قبل از ازدواج. ازدواج که کردم دیگر مامانم همه خریدهایم را زیر نظر نداشت و خب، محمد همیشه هرچه پوشیده ام اوکی بوده و از نظرش خوب است. خیالم کم کم راحت شد و خودم را پذیرفتم. دیدم این من هستم، این مدلی ام و نمیتوانم برای اینکه این مدلی نباشم خودم را به سختی بیاندازم. خلاصه الان همه چیز خیلی بهتر است چون خودم را پذیرفته ام.

چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲| 20:29 |زنجبیل|

[-Design-]