بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

انگار کورسوی امیدی را می بینم که پیشتر نبود..

دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲| 19:34 |زنجبیل|

کاش همیشه دغدغه هام مثل الان ساده و پیش پا افتاده و در عین حال شیرین و فانتزی باشن..

مثل دغدغه م برای پخت یک غذای خوب

برنامه ریزی برای خرید یک تختخواب دو نفره.

پلنم برای کاهش وزن

ذوقم برای لوازم تحریر جدید💫

یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲| 19:43 |زنجبیل|

تراپیستم تاکید داشت احساسات و افکار تنها احساسات و افکار هستند، وجود خارجی ندارند و بر همین اساس ما نباید آن ها را جدی بگیریم. بلکه باید صرفا کاری را انجام دهیم که به نظر درست می آید. به تعبیری ما مثل یک تماشاگر هستیم که یک سری افکار و احساسات در برابر دیدگانش رژه می روند و نمایش اجرا می کنند. قرار نیست ما به خاطر داستان این نمایش، از آنچه هدف و مقصود خود می دانیم باز بمانیم.

این سخت ترین تمرینی است که می شناسم...

یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲| 7:56 |زنجبیل|

امروز رمان "سیاه برازنده توست" را تمام کردم. این نخستین موفقیت فرهنگی من در سال جاریست؛ همینکه توانستم یک کتاب را به سرانجام ببرم. هرچند واقعا کتاب به درد نخوری بود. چندیست در بحث کتاب اقبال نداشته ام. یعنی کتاب خوب به دستم نرسیده.. گاهی ترس برم میدارد: نکند دوره کتاب های خوب به سر آمده باشد؟ نکند نویسنده های خوب ته کشیده باشند؟ نکند دیگر کتاب خوبی نمانده باشد که من بخوانم؟ از همان کتاب ها که آدم نمیتواند زمین بگذارد. یادم است موقع خواندن کتاب چوب نروژی" آنقدر لذت برده بودم که با اتمامش به یقین رسیده بودم کتاب بهتری وجود ندارد. از آن زمان، حدود سه سال می گذرد و هنوز بر همان عقیده ام.

چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲| 10:34 |زنجبیل|

دو روز بسیار سرگردان از لحاظ عاطفی را پشت سر گذاشتم. آمیخته ای از اشک و هق هق ناشی از حسرت ۹ سالی که به دوری و غربت و فاصله گذشت و لرزش شوق و خنده ی از ته دل که بخاطر دوباره به هم رسیدنمان بود. تا امروز ظهر که قدری خوابیدم و توانستم استراحت کنم، آرامش نداشتم. یعنی سلول های مغزم یک حالتی شبیه به بپر بپر داشتند! الان اما بهترم.. دوباره برگشته ایم ساوه، به سکوت و سکون و آرامش خانه مان.

سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲| 19:34 |زنجبیل|

یه جایی خوندم آدمی که کاری برای انجام دادن داشته باشه خوشبخته. آره ولی به شرط اینکه واقعا کاری برای انجام داشته باشه نه صرفا ساعت کاریشو پر کنه و حقوق بگیره.

یه ویدیو دیدم که طرف اسکناس ها ر و هم می گذاشت و میگفت این سال های عمر شماست که میشه با این پولا خرید.

حقیقتا دلم میخواد فرد مفیدتری باشم و برای همینه که فکر کردن به کار توی شهرک صنعتی خیلی برام سخت نیست. چون از کار کردن و مفید بودن لذت میبرم.

دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲| 11:33 |زنجبیل|

این تغییر ساعت کاری هنوز که هنوز است برای من عادی نشده و من از ساعت ۵ و نیم صبح که از رختخواب بلند میشوم، در واقع خواب هستم تا زمانیکه به خانه میرسم.

دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲| 8:5 |زنجبیل|

تراپیستم میگه اون خاطرات تلخ و رنج آورت رو تصور کن‌ و خودت رو بگذار جای روشنکی که اون لحظه رو تجربه می کرد.. به خودت چی میگی؟

میگم : حق تو نبود .. حق تو نیست که اینجوری باهات رفتار بشه! صبر داشته باش چون روزهای خوشبختی تو هم میرسن! تو تنها نیستی.. تو دوست داشتنی هستی‌‌ .. تو عزیز هستی! اول از همه عزیز دل خودم...

+ یکی از سخت ترین تمرین ها برای من باور به این قضیه است که دوست داشتنی هستم..

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲| 17:57 |زنجبیل|

من این روزا رو دوست دارم. این روزا که همه منتظر برگشتن عزیزمون بعد از ۹ سال دوری و غربت هستیم. این روزا که در تدارک یک عروسی هستیم. این روزا که دل تو دلمون نیست که دوباره کل خونواده دور هم باشیم.

من البته این رو میدونم که اگر ازدواج نکرده بودم چقدر همه این اتفاقا میتونست برام سخت باشه.. چقدر احساس بد و مزخرفی زیر نگاه های سنگین برادرام پیدا میکردم. چه حس مزخرفی شبیه به اضافه بودن بهم دست میداد اگر مجبور میشدم یکی دو شب خونه خواهرم بمونم. چقدر همه چیز قبل از ازدواجم تلخ و رنج آور بود.. حالا دلم خوشه که یکی هست منو از همه احساسات بد بکشه بیرون... که وقتی دیدنی هامون تموم شد منو با خودش برداره ببره به منطقه امن، به خونه خودمون دو تایی! به جایی که دیگه مجبور نیستم به کسی جواب پس بدم...

خدایا ازت متشکرم که نگذاشتی این تابستون به یک فاجعه روحی برام تبدیل بشه و من رو نجات دادی⚘️

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲| 17:53 |زنجبیل|

روزهای جمعه را نباید به کارهای عقب مانده رسید

باید چای نوشید

پاها را دراز کرد

و به معنای واقعی کلمه هیچ کار نکرد

شنبه سوم تیر ۱۴۰۲| 0:57 |زنجبیل|

رفته رفته حالم بهتر میشود..

ابرها کنار می روند.

پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲| 9:51 |زنجبیل|

[-Design-]