بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
این حس عذاب وجدان لعنتی روح من رو ذره ذره میخوره. عذاب وجدانی که از وقتی خودم رو شناختم باهام بود یعنی از نوجوانی بابت زیاده بودن، حسی که توسط خواهر و برادرام بهم القا میشد و من رو بابت وجود داشتنم سررنش و تحقیر میکردن، از نظر اون ها من یه موجود لوس و به دردنخور بودم و هر خرجی برام اسراف بود. من که با این حس بزرگ شدم یه عقده ای بار اومدم که همه تلاشم رو کردم از خونواده م دور شم و جلوی چشمشون "به هدر رفتن منابع" دامن نزنم. ازدواج کردم اما حالا این عذاب وجدان همچنان باهامه و شیرین لحظات رو به کامم تلخ میکنه: عذاب وجدان بابت رفتار نامناسب با شوهرم و اینکه همسر خوبی براش نیستم. عذاب وجدان بابت پدر و مادرم که سالمند هستن و ازشون دورم و نیستم که بهشون خدمت کنم.. این رنج عمیقی که درونم هست مثل یه شمعیه که شعله ش قصد خاموشی نداره ریشه وجودم رو خشک میکنه و عصاره حیات و شادابی رو از رخسارم پاک میکنه. کاش میتونستم اینجوری نباشم. کاش میتونستم این ژن رنج کشیدنم رو برای همیشه خاموش کنم... آنوقت که آدمیزاد مرگ را طلب می کند، مرگ ازش می گریزد. امروز سه بار اشک ریختم. حس میکردم دنیای به این بزرگی برایم تیره و تار شده و نفس کشیدن سخت. غم و غصه و نا امیدی ناگهان همچون دیوارهای تاریک اما نامرئی از هر طرف به سمتم هجوم آوردند تا نابودم کنند. حال بسیار بسیار بدی داشتم و به سبب آن پرخوری کردم و از خودم بیزارتر شدم و بیشتر در حوضچه ناکامی هایم فرو رفتم... + دلایل خیلی خیلی زیادی برای این حالات دارم... پوست و هیکل نامطلوب، بی انرژی بودن و خستگی مفرط، دوری از خانواده و خیلی چیزهای دیگر. در نقطه مقابل شادی هایم اندک و ناچیزند و زورشان به حجم دلسردی ها و نا امیدی های پیرامونم نمی رسد...:( وقتی بابت یه موضوعی خیلی از دست خودم ناراحتم زیاد غذا میخورم و زیاد تو فضای مجازی وقت تلف می کنم. این دو مدل خودآزاری معمول من هستند🤦🏻♀️ +میدونستید خودآزاری میتونه اعتیادآور باشه؟! نرفتم بخوابم گفتم میخام کتاب بخونم، اما به جاش ظرف ها رو شستم و خونه رو گردگیری کردم...🫠 + یکجایی خوندم یکی از نشانه های بزرگسالی اینه که تمیز کردن خونه برات آرامبخش میشه و یک جورهایی حکم تراپی رو پیدا میکنه. اون آدم هایی که در زندگی واقعی چندان اجتماعی نیستن تو فضای مجازی هم زیاد با بقیه در ارتباط نیستن.. مثل خودم! زبان عشق من کدبانوگری کردنه.. یعنی وقتی برای غذا وقت میگذارم، خونه رو مرتب می کنم و قابلمه غذای فردایت را آماده می کنم یعنی دارم به زبان بیزبانی میگویم دوستت دارم❤️ دارم میرم کلاس نقاشی! حتی گفتن کلمه "کلاس نقاشی" لذتبخشه! من رو یاد تابستون، بوی کولر، کودکی و مداد رنگی میندازه. من عاشق همه این کلماتم رفتن به کلاس نقاشی روحم رو به پرواز درمیاره! نقاشی که میکشم انگار توی یک دنیای دیگه سِیر میکنم. هر طرحی که میزنم ذهنمو خالی می کنه و خستگی آمیخته به آرامش بعدش حالم رو به معنای واقعی کلمه خوب میکنه! عاشق این یادگیری ام...عاشق کلاس نقاشی!✨️😍 کسی میدونه چرا هر روز آشپزخونه کثیفه؟ یعنی چحوری این اتفاق میافته؟! تو یک شب کل آشپزخونه رو برق میندازی و روز بعد، همون ساعت، همون مکان، انگار یک انفجار رخ داده! درک نمیکنم چگونه... یادمه بچه که بودم نمیدونستم استرس یعنی چی؟ از دلشوره سر در نمی آوردم. از مامانم که میپرسیدم اون هرچی توضیح میداد من باز نمیفهمیدم. اما از اون ور قضیه، خیلی زود با احساس دلتنگی و غصه آشنا شدم. حتی شاید اولین احساسی بود که درک بالغانه ازش پیدا کردم... مامانم خیلی چیزها رو بهم نیاد! بهم یاد نداد چجوری مراقب خودم باشم، خودم اولویت باشم، برم آرایشگاه و بدون اینکه دستم بلرزه کارت بکشم.فصل به فصل لباس های جدید و متنوع بخرم. بهترین کرم ها و لوازم آرایش رو برای خودم بخرم... همیشه دیدم چه جوری مراعات بابا رو میکرده، که "کارمنده، که نداره بنده خدا"... حالا هرچقدر هم الان بگه "من توی زندگیم اشتباه کردم تو این اشتباها رو نکن! تو انقدر مراعات نکن، انقدر کم نخواه برای خودت"...فایده نداره چون طرز تفکری که من باهاش بزرگ شدم و با پوست و گوشت و خونم احساس کردم چیز دیگه ای بوده. حالا من خودم رو هم بکشم که اون مدلی نمیشم. و چقدر از این بابت حرص میخورم.. چقدر لجم در میاد... خطاب به املاکی های "محترم": این نونی که شما در میارید خوردن نداره! 🙂 حالا هرجور مایلید!😊🤗 + زن و مرد هم نداره، همه شون از یک قماشن🤔... الله اکبر چه جانورهایی!🧐 هیچ چیزی تو این جهان عادلانه نیست. نظر شخصی من البته. دلم میخاد برم یک جایی زندگی کنم که سر و صدا نباشد. من با صداهای طبیعی محیط مثل بالا و پایین رفتن آسانسور یا بوق گاه و بیگاه ماشین ها و حتی بسته شدن در واحدها مشکلی ندارم اما صدای موزیکِ بلند نباشد! صدای عربده و دعوا نباشد! صدای خانم همسایه که در بالکن خانه اش به طور ممتد با تلفن صحبت می کند نباشد! صدای کشیده شدن اسباب و اثاثیه یا زدن پتک و چکش روی سقف خانه ام نباشد! + این ها همه از مصائب رندگی آپارتمانی و یک بخشی هم به خاطر ساکن بودن در این کوچه و دیوار به دیوار یک فروشگاه زنجیره ایست. آن روزهای اول که تازه به اینجا نقل مکان کرده بودیم از اینکه افق کوروش بغل دستمان است خوشحال بودیم اما خیلی زود فهمیدیم خوشایند که هیچ، چه گرفتاری بزرگیست! سد معبرهای همیشگی، خیل عظیم ماشین هایی که همیشه توی کوچه ما و اغلب جلوی در آپارتمانمان پارک هستند، کثیفی همیشگی کوچه و بدتر از همه، سر و صدای موزیک بلندی که برای جشنواره های فروش هفتگی به راه می اندازند فقط گوشه ای از مشکلاتیست که ما با این ها داریم. +گاهی واقعا از همه چیز و مطلقا همه چیز به تنگ می آیم و اعصابم از اینهمه بی ملاحظگی بعضی ها بهم می ریزد. این حجم از بیشعوری آدم ها و عدم رعایت حقوق شهروندی / همسایگی در ذهنم نمی گنجد. اینجور جاها به کاراکترهای خشن فیلم های اسلش حق میدهم که در یک حرکت جنون آمیز همه را به رگبار می بندند! آدم مگر چقدر توان دارد؟!🤦🏻♀️ خیلی خوشحالم. خیلی خیلی خوشحالم. خیلی خیلی خیلی خوشحالم. در پوست خودم نمی گنجم. آه باورتان نمی شود چقدر خوشحالم. مدت هاست برای چیزی انقدر خوشحال نبوده ام و الان دارم روی ابرها راه می روم... +دارم یک مهارت جدید یاد می گیرم، که برای دل خودم به کار می آید، نه چیز دیگر. بعدا درباره آن بیشتر مینویسم (می بینید چه حصار امنیتی تنگی به دور رویدادهای اطرافم کشیده ام؟ خیلی دلم میخواهد از یک جایی دیگر مواظب خودم باشم. دست از خودآزاری مزمنم بردارم. به پوستم رسیدگی کنم. تغذیه ام را تنظیم کنم. بیخیال نمک پاشیدن روی غذایم شوم، میوه بخورم، آب بیشتری بنوشم، قبل از خواب گوشی را کنار بگذارم تا کیفیت خوابم اُفت نکند و هزار تا عادت خوب دیگر را در خودم نهادینه کنم...خیلی دلم میخواهد و ایکاش میتوانستم از همین امروز، از همین لحظه بتوانم. مدت هاست از اینکه دارم چه کار می کنم به هیچ کس چیزی نمی گویم. به طور دقیق تر راجع به اینکه روزهایم، شب هایم و ساعاتم چطور میگذرد به همه دروغ می گویم. برای خودم هم کاملا روشن نیست که چرا اینکار را می کنم. چرا نمی گویم دارم ساز دلخواهم را تمرین میکنم. چرا نمی گویم مطالعه درسی دارم و خیلی چیزهای دیگر که حتی دلم نمیخواهد اینجا راجع بهشان چیزی بنویسم.. شاید یک نوع احساس عدم اطمینان و امنیت دارم از اینکه قضاوتم کنند یا توی ذوقم بزنند. کاری که همیشه برادر بزرگترم با من میکرده و تاثیرش عجیب ژرف بوده. احتمالا علتش همین است که اکنون دردانه های شوق و استعداد و شکوفایی ام را از گزند چشم همه دور نگاه میدارم... بابک افرا یک آهنگ دارد که اینطور شروع میشود "بگو ببینم خانم/خوب و خوشی و آروم؟/هوای خودتو بگو آیا داری؟..." .چندسال پیش این این آهنگ را یک دوست برایم فرستاد. من در یکی از سخت ترین شرایط زندگی ام بودم و شنیدن این آهنگ که روی یک کلیپ انیمیشن قرار داشت حالم را خیلی بهتر کرد. حالا هم گاهی که حس می کنم سطح انرژی ام پایین است آنرا برای خودم پخش می کنم و حس و حالم بهتر میشود. وضعیت: همیشه گرسنه ام! شاید این تنها مشکل نباشه. مشکل اینجاست که همیشه دلم کربوهیدرات های پیچیده میخاد: سیب زمینی و برنج. به همین خاطر پیشنهاداتی از قبیل خودتو با میوه یا آجیل سیر کن برای من شوخی های مسخره و سطح پایین محسوب میشن. اغلب اوقات در حال رویاپردازی و برنامه ریزی پیرامون آشپزی هستم: فردا فلان خوراک رو درست کنم خوب میشه، فلان غذا رو خیلی وقته درست نکردم و ... مسائلی از این قبیل. یکی از اصلی ترین زیبایی های زندگی بنظرم غذاست...
![]()
حتی در برابر شما که من را نمی شناسید چقدر مخفیکارم...)
![]()
![]()
| [-Design-] |