بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
یک صبح سرد خوشایند پاییزیست، لیوان داغ چایم را مینوشم. صبحانه میخورم و به جریان خوشایند زندگی ام می نگرم و به این دلخوشم که همه چیز رو به بهبودیست. در ادامه پست قبل: من چرا هرچی میخورم حال روحیم بهتر نمیشه؟ :/// امروز یکی از مزخرفترین روزهای کاری رو سپری کردم تا این هفته کاری هم به یکی از fucked up ترین شکل های ممکن به پایان برسه. هم از لحاظ همکارای تخمی که توی این مرکز روستایی دارم و هم از لحاظ تلفن هایی که دریافت کردم و اعصابم رو بیشتر بهم ریختن، هم از لحاظ خواب آلودگی بسیاری که دچار بودم، هم به خاطر بیکاری و نبود مراجعه کننده و هم از خیلی لحاظای دیگه. بدجنس نیستم و راضی به اذیت شدن هیچکس نیستم. حالا دختر خواهرم تو همون شرایط من و حتی سخت تر از شرایط من قرار گرفته و می بینم که خواهرم چطور فکرش درگیر شده که دخترش بیکار تو خونه نشسته. اونموقع چقدر بد با من برخورد میکرد چقدر با زخم زبوناش منو عذاب میداد، اما حالا که دختر خودش به شرایط اون روزهای من رسیده تماما ساپورتش میکنه و نمیگذاره خم به ابروش بیاد. من چه رنجی کشیدم اون روزا و حس میکنم دلم هیچوقت باهاش صاف نمیشه. چرا اون روزا از من حمایت نمیکرد؟ چرا مراقب من نبود؟ چرا انقدر تحقیرم می کرد... + یه وقتایی به خاطر تناقضی که تو رفتارش و کلامش وجود داره از رو به رو شدن و صحبت باهاش فرار می کنم اما باز با خودم میگم من همینطوریش غریبیم تو این شهر، وای به حال اینکه رشته ارتباط با خانواده رو هم ببرم. از طرفی اون خواهرمه. واقعا دلم براش تنگ میشه بعضی وقتا. چه میشه کرد. گاهی نامهربونی بعضی آدما چقدر قلب و روح یکنفر رو داغون میکنه. واقعا خانه داری طاقت فرسا و وقت گیر است دیشب آنی فرصت نداشتیم به حال خود باشیم از شستشوی ظروف، خرید خوار و بار و آشپزی بگیر تا تعمیرات جزئی اما ضروری بعضی از وسایل خانه. رمق برایمان نمانده بود. میخواستم زمان بخوانم: نشد. میخواستم از جزوه درسی ام نکته ای را پیدا کنم: وقت نشد. میخواستیم برویم پیاده روی: نشد. و خیلی کارهای دیگر! خسته و کوفته به رختخواب رفتیم با کوهی از کارهای عقب افتاده. پانوشت: زندگی کارمندی اینطور وقت را می بلعد! امروز هوا به شدت ایریست. پاییز رسما ورود خود را اعلام کرده. از حالا تا سال جدید همه چیز روی دور تند خواهد بود و مثل چشم برهم زدن می گذرد... من اصلا موافق گله گی کردن از افراد بابت در ارتباط بودن یا نبودنشون با خودم نیستم. هروقت خودم دلتنگ بشم زنگ میزنم و پیش خودم چرتکه نمیندازم که فلانی چندبار خودش زنگ زده و من باید همون تعداد تماس بگیرم. حتی همین جمله "یادی از ما نمیکنی" هم به کار نمیبرم. چون در پاسخ هرچی بگه بهونه س. شیرینی انتظار برای دریافت یک خرید اینترنتی!! روز سه شنبه (تعطیل) بالاخره همت کردم و همه مدادرنگی ها و ماژیک ها و آبرنگ و... خلاصه همه ابزار نقاشی را روی میز ریختم و ساعت ها مشغول شدم. اعتراف میکنم نقاشی به قدری برایم اعتیادآور است که وقتی شروعش میکنم دیگر دلم نمیخواهد ازش دست بکشم. این چیست که چون دلهره افتاده به جانم؟ حال همه خوب است، من اما نگرانم... + دو روز است آرام و قرار ندارم. تمرکز ندارم و نمیتوانم روی انجام یک کار بند شوم. مدام از این شاخه به شاخه ای دیگر میپرم و همه کارها را نیمه کاره رها میکنم : چه ظرف شستن باشد چه مطالعه. حالم یکجوریست که انگار یک لیوان بزرگ قهوه اسپرسو را با هایپ قاطی کرده و نوشیده ام!🤦🏻♀️ حال بنجامین فیکوسمان هیچ خوب نیست؛ از حدود ده روز پیش برگ های سبز آن شادابیش را از دست داده و پژمرده شده و حتی برگ های جدیدی که داشت جوانه میزد هم سوخته اند. ما جز آب دادن به آن کار دیگری بلد نیستیم فقط پژمردنش را نگاه می کنیم. حقیقتا در این اوضاع و احوالی که من دارم بیشتر از بنجامین، خودم نیازمند توجه و مراقبتم. و البته توجه و مراقبت خودم نه هیچکس دیگر. از آن بابت که کلا دست از سر خودم برداشته ام و توی هیچ زمینه به سلامت خودم اهتمام ندارم و خودمراقبتی نمی کنم. بنجامین که جای خود دارد. اینم یه جمعه دیگه که به تباه ترین شکل ممکن گذشت...🫠 منم و کلی پلن که چیده بودم برای مطالعه و هیچکدوم محقق نشد!😔 وقتی برای آموزش رفته بودیم مسجد، خانم مسنی که مدت هاست میشناسم به شکمم اشاره کرد و گفت: خبریه؟! من که واقعا جا خورده بودم پرسیدم:بله؟ و دوباره جمله اش را تکرار کرد. شوک و خجالت زده، خندیدم و دست و پا شکسته رساندم که خیر! این برآمدگی که میبینید، فقط آب و چربیست.🥲💔 تا آخر جلسه مغموم و دلشکسته بودم😔 به یک حالت خنثی و بی تفاوت نسبت به اتفاقات دنیای اطرافم رسیده ام که پیشتر در خود سراغ نداشتم. یعنی آنطور شده ام که از اداره می آیند و از عملکردم انتقاد می کنند و من به چپم می گیرم. آنقدر از این حالت راضی هستم که حد ندارد. با خودم میگویم تهش قرار است چه کار کنند؟ اخراجم کنند؟ بگذار بکنند! همان بهتر که در سیستم مزخرفشان نباشم و آش دهان سوزی نیست که بابت نبودش حسرت بخورم... مامان ها رو باید پذیرفت. درست همونطوری که هستن. تو باید قبول کنی اون قراره همیشه نکته ای تو زندگیت پیدا کنه و به زبون بیاره که تو همیشه ازش طفره میرفتی یا دوست نداشتی بهش فکر کنی. مامان گاهی هیچ به فکر روح تو نیست و به دنبال ثابت کردن قدرت خودش به عنوان "مادر مقتدر" و در مواقعی "مادر زن قدرتمند" داستانه. اما هیچکدوم از کارایی که میکنه یا حرفایی که میزنه نباید باعث رنجش بشن. مامان ها و باباها و همه سالمندها رو باید دوست داشت و مهمتر از همه، اون ها رو "پذیرفت" چون اون ها نمیتونن رفتارشون رو تغییر بدن و همچین توقعی از اون ها داشتن، اشتباهه.
![]()
| [-Design-] |