بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
دیروز بعد از بدرقه مهمونا مثل ابر بهار گریه کردم. به معنای واقعی کلمه حس میکردم یه تیکه از قلبم جدا شده. باوجود اینکه خیلی به برادرم احساس نزدیکی نمیکنم اما لحظه جدا شدن فهمیدم رابطه خواهر و برادری خیلی عمیق تر از این حرفاس.. عمیق تر از اینکه بشه با میزان مکالمه ای که با هم داریم یا اختلاف نظرامون سنجیده بشه. +اما بعد از گریه، یک کوه ظرف تو سینک انتظارم رو میکشید! اون روز دیگه طاقت نیاوردم و پشت تلفن بغضم شکست: مامان خیلی دلم برات تنگ شده! گفت که نمیتونه بیاد. پادرد داره و این اواخر خار پاشنه هم اضافه شده. هوا سرده و مسیر دور. اما مهم تر از همه اینا میترسید بیاد و بعد از برگشتش من دوباره بیتابی کنم.. یعنی بیشتر اذیت بشم که جاش خالیه و نیست.. حق با خودشه. منو میشناسه که حاضره پا روی دلتنگی خودش بگذاره، اما جای خالیش منو اذیت نکنه قربون دلت مادر که انقدر خوب و دقیق من رو میفهمی و مواظبمی💐 یه چیزی سرجاش نیست... یه چیزی تو این جزیره آرومی که برای خودم ساختم سرجاش نیست و این گوشه ذهنمو آزار میده. من همه جای این جزیره رو گشتم و چیزی دستگیرم نشده. زیر بوته افکارم، بالای درخت بلند آرزوهام، لا به لای ابرهای سردرگمی و تردیدهام، حتی پشت صخره های عصبیت و افسردگی و ملال...چیزی نیست که نیست! و در عین حال یک چیزی هست! مثل یک صدای موذی که تو پس زمینه شنیده میشه و نمیتونی بگی از کجاست، اما هست... فقط یه امدادگر میشناسم که نقشه این جزیره رو خودش کشیده! که اون بالا نشسته و همه احوالم رو زیر نظر داره. هر از گاهی سرم رو میارم بالا تا مطمئن بشم همه چیز رو میبینه. زیر لب زمزمه میکنم : روا مدار بیشتر از این عذاب بکشم... فکر میکنم امشب کارها تا حدود زیادی به نحو احسن پیش رفت..😌 علی رغم بی میلی اولیه ام، در کلاس یوگا شرکت کردم🧘🏻♀️ کمد لباس هایم را کاملا خالی کردم و از نو چیدم ، در خلال این کار تکلیف سه دسته از لباس ها مشخص شد:لباس هایی که کوچکم شده اند(🥲)لباس هایی که کهنه شده و باید ردشان کنم، و لباس هایی که هنوز استفاده می کنم. بعد دو تا از طبقات فریزر را که فوق العاده شلوغ و بهم ریخته بودند خالی کرده و کیسه های کوچک سبزی و هویج و زرشک را خالی کرده و هریک را در ظروف مخصوصی که برای فریزر خریده ام چیدم بعد هم سینک را که از ظروف انباشه بود شستم💁🏻♀️ لباس هایم را که از شستشوی ظروف خیس بودند عوض کردم و به سراغ مسواک و خمیر دندان و شستشوی صورتم با میسلار واتر رفتم که حس تمیزی خوبی به صورتم داد. در نهایت اکنون در تختخوابم قرار گرفته ام و فکر میکنم اگر حمام میرفتم خوب می شد دوباره گفتگوهای درونیم، تضادها و رنجشی که احساس می کنم من رو به نقطه ای رسوندن که از مرکز مشاوره وقت بگیرم. اونقدر دغدغه توی ذهنم دارم که فقط خدا رو شکر میکنم این قرص هست، اگرنه کله م منفجر میشد... باورم نمیشود تا ده دقیقه دیگر این هشت ساعت ِ طاقت فرسا تمام میشود. هشت ساعتی که تماما با سردرد و درد ِ چشم و سرفه و میل به استراحت گذشت. هشت ساعت سخت بعد از سه روز استعلاجی! امشب به قدری هوایی لطیف و خنک دارد و بی سر و صدا و آرام است، انقدر همه چیز به گونه ای مخصوص می درخشد که گمان می بری یک شب بهاریست.. یک شب از شب های فروردین ماه که سخت منتظرش هستم... ساعت ۱۰ :۱۰ از خواب برخاستم. صبحانه خوردم و شیر داغ را با زنجبیل و مقداری عسل نوشیدم. بعد روی مبل دراز کشیدم و کمی تلویزیون تماشا کردم. یک استکان چای نوشیدم. ساعت ۱۳ ناهارم را خوردم. دوباره چای را گرم کردم و دو استکان دیگر نوشیدم. تلویزیون دیدم (فیلم گارفیلد ۲۰۰۹). بعد از آن یک قرص جوشان ویتامین c بالا انداختم. مقداری بازی کامپیوتری کردم و حالا روی تخت دراز کشیده ام. وقتی نفس می کشم مجرای بینی ام می سوزد، گوش هایم آزرده است، چشم هایم درد می کنند، تک و توک سرفه می کنم. آبریزش بینی دارم و قدری بی حوصله ام. جای جای خانه کلینکس، بطری شربت و ورق های قرص به چشم میخورد. درحالیکه آشپزخانه هم اوضاع نابه سامانی دارد، همه شواهد خبر از ناخوشی خانم خانه می دهد. کتابی برای خواندن ندارم و جز گوشی تفریح دیگری نیست. من باید صبور باشم تا بیماری ام ذره ذره، یعنی همانطور که آهسته و پیوسته خودش را در بدنم جا کرده، از من زدوده شود و بهبودی یابم. صبوری.. همانچیزی که چندان به آن وارد نیستم. قبل از ازدواج، ساعت های طولانی رو صرف میکردم به تحلیل رفتار اطرافیانم، به اینکه چه رفتارهایی با من داشته اند و چقدر از کاراشون و صحبتهایشان رنجیدم. قاعدتا همیشه به این نتیجه می رسیدم که هیچکدام دوستم ندارند و به مرور دوباره و دوباره درک تلخ این رنج، به خودآزاری اعتیادآوری دچار شده بودم... اما حالا خیلی وقت است که این کار را نمیکنم. عشق باعث شد این عادت مثل خیل عظیم عادت های بدی که داشتم از سرم بیافتد. یک جورهایی انگار عشق یک نفر، جبران همه آن عشق و محبت هایی باشد که از من دریغ شده اند. هیچ چیز درباره سرماخوردگی خوب نیست. اون بخشش که دماغت کیپ میشه و تا صبح نمیتونی بخوابی. اون حس عجیب سنگینی که کله ت رو سنگین میکنه و چشمات رو نمیتونی باز نگه داری. اون خستگی، بی حوصله گی، بدن درد و ... همه این احساسات کافی اند تا کامت رو تلخ کنن اما ... اما اینکه تو خونی می مونی و زاویه تابش نور خورشید روز یکشنبه رو توی خونه خودت تجربه میکنی، برای خودت چای دم میکنی دراز میکشی و همه تاکید میکنن که باید استراحت کنی، بخش خوشایند ماجراست. یه کارای جالبی وقتی خوابگاهی بودم میکردم... یادمه وقتایی که حس خوبی نسبت به دنیای پیرامونم، وقایعی که دور و برم در جریان بود، نداشتم، لپتاپم رو میبردم توی تختخوابم و اونجا به کارام میرسیدم الانم هنوز گاهی که رسیدگی به کارام سخت میشه بهش فکر میکنم اما هنوز عملیش نکردم... شاید برگردم به عادت گذشته! کاهش حجم غذا، کاهش مصرف هله هوله و تنقلات ناسالم، کاهش مصرف انواع فست فود و نوشابه و با همه این ها... کاهش وزن رخ نداده و عدد ترازو کماکان سرجایش ثابت است اما نباید روی کاهش وزن تمرکز کرد... باید روی سلامتی تاکید نمود (بغضش را قورت می دهد وقتی حدود ساعت سه عصر روز یکشنبه از محل کار برمیگردم روزهای هفته می افتند توی سراشیبی. از یکشنبه به بعد دیگر گذران روزها سخت نیست. یکشنبه هم به لحاظ حجم کار، هم موقعیت مکانی روستایی که می روم، روز سختی محسوب می شود برای همین خیلی جالب نیست :/ تا می آیم مطالعه کنم ذوق انجام هزار مدل کار دیگر در ذهنم چشمک می زند! اینکه برای یادگیری یک کاری وقت بگذاری، حوصله کنی، صبور باشی، علیرغم سختی ها دست برنداری و ادامه دهی و در نهایت به نتیجه دلبخواهت نایل آیی خیلی خیلی لذتبخش و شورانگیز است. وقتی آدم هایی با این سبک منش و مدل رفتاری می بینی نمی توانی تحسینشان نکنی، نمی شود ته دلت رفتاری مشابه برای خودت نخواهی و ممکن نیست موقعیتی مشابه که به علت دل ندادنت به کار و نبود انگیزه رهایش کرده ای، به خاطر نیاوری. این مدل آدم ها احسنت دارند!
خیلی خسته بودم... فقط تونستم همه بشقابا و کاردا و لیوانا رو جمع کنم، خورش و برنج های باقیمونده رو بریزم تو ظروف در دار، مسواک بزنم و بخوابم...
![]()
![]()
البته این احتمال هم وجود داشت با رفتن به حمام جان انجام هیچکدام از کارهایی که بالا نوشتم برایم باقی نماند!😐
![]()
![]()
)
| [-Design-] |