بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

خیلی دلم میخواست میتونستم با کفش پاشنه بلند راه برم. هر چند سال یکبار یک جفت پاشنه بلند میخرم و بعد از خرید، حتی با وجودیکه ظاهرا توی مغازه راحت به نظر میومده، حتی نمیتونم دو قدم هم باهاش راه برم! اما همیشه به خانم هایی که راحت کفش پاشنه دار میپوشن حسودیم شده. من جمله خواهر خودم! اون دیگه عالیه: اصولا با کفش پاشنه دار راحت تر از کفش بدون پاشنه س. خلاصه من دلم کفش پاشنه دار میخاد و مهم تر از اون راحتی توی کفش پاشنه دار مد نظرم هست...

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴| 18:7 |زنجبیل|

به صورت ها نگاه میکنم. یکی چاق است و قد کوتاه. حداقل ده سال از من بزرگتر است. اما توی چهره اش یکنوع تبختر می بینم. انگار که با سکوت و کم حرفی اش به دیگران اعلام می کند تمایلی به هم صحبتی ندارد. یکی دیگر اصلا افسرده به نظر میرسد؛ اخم های درهم و بی اعتماد به نفس! یک گوشه ورزش می کند، دیرتر از همه می آید و زودتر از همه غیبش میزند. با هیچکس تماس چشمی برقرار نمی کند و صورتش حالتی دارد که انگار الان است بزند زیر گریه. سایر صورت ها خیلی خیلی اخمو و بداخلاق اند. یا به قدری ژل و بوتاکس کرده اند که اصلا نمیشود احساسی را ازشان فهمید. هیچوقت کنار اینجور آدم ها احساس راحتی نکرده ام. ناخودآگاه نسبت به بدنم، به پوستم و حتی موهایم احساس ناامنی می کنم. شاید راست میگویند که پیدا کردن دوست با بالارفتن سن سخت میشود. شاید هم من آدم اجتماعیی نیستم. این احتمال دومی قویتر است.

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴| 17:42 |زنجبیل|

سیر و پُر ، بعد از دریافت دومین وعده ناهار، نشسته ام جلوی تلویزیون کانال ها را بالا و پایین می کنم. می نویسم دومین وعده ناهار چون بقدری حجیم بود که نمیشد اسمش را عصرانه گذاشت. حدودا یکساعت پیش احساس ناراحتی شدیدی کردم. همینطور بی دلیل یکباره غمگین شدم و تنها چیزی که به ذهنم آمد یک بشقاب پاستا بود. یعنی این تنها چیزی بود که به ذهنم می آمد و جز آن راه حل دیگری وجود نداشت. همین است دیگر. به قول شخصیت عبداله بن زبیر در سریال مختار، " غذا تنها شیطانیست که در برابر آن یارای مقاومت ندارم!"

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴| 17:34 |زنجبیل|

صدا، صدا ، صدا

به هر اتاق که می روم صدا هست

یا از نورگیر بین واحد ها صدای بچه (شاید باورتان نشود ولی این مجتمع یکی از پر بچه ترین مجتمع های شهر است هر واحد به طور میانگین دو بچه!)

یا صدای جیغ ممتمد کاسکوی واحد طبقه پایین

یا از واحد بغلی که با دو بچه و مادری بسیار پر سر و صدا عاصیمان کرده

یا از زورخانه توی کوچه صدای ضرب تنبک و آواز خواندن ...

دلم میخواست انقدر به صدا حساس نبودم یا حالا که انقدر حساس هستم خانه ام یک جای پر واحد، نزدیک به زورخانه ! نبود. البته پولمان به بهتر از این واحد نمی رسید. حالا هم باید خودم را وفق بدهم. یک دوستی میگفت آنقدر روی اعصاب و روانش کار کرده که هیچ سر و صدای مزاحمی اذیتش نمی کند. میگفت میتواند صدای گرومب گرومب دویدن بچه های طبقه بالا را بشنود و ککش هم نگزد، یا در حضور صدای بلند تلویزیون مطالعه کند. باید شماره اش را پیدا کنم، بهش زنگ بزنم و ازش بپرسم چطور به آن سطح از توانمندی رسیده. یکنفر دیگر را هم میشناختم که میگفت از سر و صدای بچه های واحدهای دیگر آپارتمان لذت میبرم چون نشانی از حیات و زندگیست و من را خوشحال می کند.

باید روی اعصابم کار کنم و اجازه ندهم صدای جیغ کاسکو یا گریه بچه واحد رو به رویی یا زن دیوار به دیوارمان اذیتم کند.

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴| 19:41 |زنجبیل|

خواب دیدم خانه ما مثل خانه دوروتی در داستان "جادوگر شهر اُز" در توفانی از جا بلند شد! من با قلبی ترسیده، از پنجره حرکت بسیار سریع آن را در جریان باد می دیدم. تصویر درخت ها و گیاهان متنوع و مزارع و گل هایی با رنگ های عجیب و غریب با سرعت از مقابل دیدگانم رد میشد. آسمان را ابرهای خاکستری تیره پوشانده بود که خبر از بارانی قریب الوقوع میداد. با خودم میگفتم " محمد که از سر کار بیاید بهش می گویم دیگر ساوه نمی مانیم! با این وضعیتی که پیش آمده، حتما با نقل مکانمان به مشهد موافقت خواهد کرد" بعد از مدتی نسبتا طولانی که با تشویش و اضطراب همراه بود خانه در محلی ناشناخته و طبعا بسیار دور فرود آمد. افرادی برای کمک بیرون از خانه ایستاده بودند و من دنبال گوشی میگشتم تا گزارش ماوقع را به شوهرم بدهم. هرجور بود باید راضیش میکردم که از ساوه برویم. پیش از آنکه گوشی ام را پیدا کنم از خواب بیدار شدم.

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴| 19:40 |زنجبیل|

امروز شوهرم از محل کارش زنگ زد گفت اگه بخوای میتونیم پنجشنبه بریم و یکشنبه صبح برگردیم، گفتم" یعنی فقط دوروز مشهد باشیم؟ نه نمیخام." کلافه شده بود: "اینطوری تا آخر امسال نمیتونیم بریم! باز نگی دلم برای خونواده م تنگ شده!" گفتم "نه، نمیگم"

نمیدونم. شاید من دارم سخت می گیرم. شاید هرکس دیگه ای بود همین دوروز رو هم غنیمت میشمرد. من اما جون این مسافت و خستگی رو فقط واسه خاطر دو روز دیدنی ندارم. با مامانم امروز صحبت میکردم میگفتم "مامان نظرت چیه توی عمل انجام شده قرار بدمش و پاشم بیام؟" گفتم" یعنی وقتی از خونه میاد ببینه من رفتم!" مامانم گفت "نه عزیزم زندگیت رو با این کارها تلخ نکن. دارید خوب و خوش زندگیتون رو میکنید الکی سری که درد نمیکنه رو دستمال نبند. چرا الکی ناراحتش کنی؟ ماهم حالمون خوبه و الحمدلله مشکلی نداریم" دیدم حق با مامانه. در واقع مامان همیشه مصلحت بچه هاش رو به دلتنگی هاش ترجیح داده. همیشه دعا میکنه بهش وابسته نباشیم چون دلش میخاد مانع پیشرفت و زندگی خصوصی هیچکدوم از بچه هاش نباشه.

من اما همیشه دلم بند مامان باباست و بخاطر اینکه نمیتونم بهشون خدمت کنم عذاب میکشم. شاید بگید عذاب چرا؟ چون حس میکنم خیلی اذیتشون کردم. بزرگ کردن من آسون نبود. من دختر حساس و سختگیر و بسیار بداخلاقی بودم خصوصا اواسط دهه بیست زندگیم هرگربه رقصونی که بگید سر پدر و مادرم در آوردم. این رفتارها تا حدی ناشی از بی عقلی و تا حدی هم شکست در محقق شدن آرزوهام و بیکاری و کمبود سروتونین در بدنم بودن! طبعا خیلی کم به مامانم کمک میکردم و اغلب با پدرم سر ستیز داشتم. این چیزهاست که باعث عذاب وجدان دائمی من از نبودم در کنارشون میشه..

البته اگر با خودم بخوام صادق باشم تنهایی سفر کردن برای من هم سخته. من هم به شوهرم وابسته ام. اونم اینجا تنهاست و بهش حق میدم بدون من حوصله ش سر بره اما خب کاش در موارد ضرورت اجازه میداد تنها برم. برم تا آبی باشه بر آتش عذابی که میکشم...

چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴| 2:36 |زنجبیل|

وقتی پولدار بشم چه چیزایی میخرم؟

هواپز برای مامانم

غذاساز برای مامانم

تشک خوشخواب برای مامان بابام

چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴| 18:57 |زنجبیل|

امروز رفتم یه شرکت که برای جذب نیرو آگهی داده بود. بعد از یک ربع فرم پر کردن و بیست دقیقه انتظار برای ملاقات با مسئول مربوطه، دیدار ما ظرف دو دقیقه به انتها رسید زیرا اولین پرسشی که کرد این بود : ساعت کاری از شنبه تا پنجشنبه ۷ صبح تا ۷ شب هست؛ یعنی ۸ ساعت موظفی و ۴ ساعت اضافه کاری. با ۱۲ ساعت کار روزانه مشکلی ندارید؟

"یعنی هر روز اضافه کاری اجباری هست یا فقط چند روز در هفته؟"

: خیر؛ هر روز اجباری.

"در اینصورت موافق نیستم"

: خوش اومدید.

چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴| 18:13 |زنجبیل|

دیشب شوهرم سر یک موضوعی عصبانی شده بود. کلا متاسفانه خیلی زود سر بعضی مسائل عصبانی میشه که موضوع دیشب هم از همین موارد بود . خلاصه من همیشه سر عصبانیتش باهاش دعوا میکردم، چون دیدن عصبانیتش حال من رو بد و مضطربم میکنه، باهاش بحث میکردم و فریاد میزدم که چرا اینجوریه و باید به اعصابش مسلط باشه! اما این برخورد من باعث میشد بیشتر عصبانی بشه و در نتیجه حال منم خیلی بدتر میشد و تا چند روز این حال بد با من می موند. اما دیشب به طور اتفاقی یه رویکرد جدیدی رو اتخاذ کردم: رفتم توی اتاق و اجازه دادم هرجور راحته عصبانیتش رو تخلیه کنه. درسته بعدش کلا تو فاز باد و قهر بود ولی امروز حالش خوب شده بود😅 منم حالم خوب بود و دیگه صحبت دیشب رو پیش نکشیدم. به نظر میرسه یکی از اصلی ترین مشکلات به همین سادگی یعنی تنها با سکوت اختیار کردنم برطرف شد. از این به بعد برنامه همینه: اگه دوست داره میتونه سر هر موضوع کوچیکی عصبانی بشه ولی قرار نیست من هم پا به پاش جلز ولز کنم طوریکه هم اون حالش بدتر بشه هم خودم! فقط کافیه بهش زمان بدم تا خشمش فروکش کنه و توی این زمان، ازش فاصله بگیرم.

+ بعد از تجربه دیشب خیلی احساس بزرگ تر شدن و پخته تر شدن میکنم!😁

چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴| 12:35 |زنجبیل|

دلم برای مشهد تنگ شده. اگر هنوز دختر خانه بودم و منزلمان فقط چند کوچه با پارک فاصله داشت، همین حالا لباس ورزشی ام را میپوشیدم و میرفتم پیاده روی! دیدن درخت ها و مناظر زیبا و شلوغی پارک از آدم های سحرخیز، به علاوه نفس کشیدن در هوای تمیز صبحگاهی حالم را خیلی خیلی بهتر میکرد. بعد هم دوش میگرفتم و خودم را به یک صبحانه مفصل مهمان میکردم...

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴| 7:22 |زنجبیل|

دلم برای مشهد و خانه پدری تنگ شده. زیاد جای گله و بیتابی ندارم. چون یک هفته فرصتی که شوهرم مرخصی تابستانه داشت سر این آزمون کوفتی و مصاحبه اش از ساوه جم نخوردیم و از دست دادیم. چند روز پیش پرسیدم کی میرویم مشهد؟ گفت "احتمالا عید. زودتر از آن نمیشود. "

🥲💔

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴| 7:17 |زنجبیل|

پریشب هم چندان راحت نخوابیدم. آن دفعه داشتم به این فکر میکردم که چطور رویای اخذ دکترا در حد یک رویا باقی ماند. در ایران که اصلا فکرش را هم نکن! هم باید رزومه قوی داشته باشی و هم آزمون سختی دارد. اما همین ایران هم شدنی بود اگر من خیلی خیلی خجالتی نبودم و با اساتید ارتباطم را حفظ میکردم، چهارتا طرح تحقیقاتی برمیداشتم و مثل آب راکد درجا نمیزدم. اگر فقط بخواهم یک نصیحت به کسیکه از من جوانتر است بکنم همین خواهد بود که خجالتی نباش و پایت را از دایره امن کوفتی ات بگذار بیرون!

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴| 7:8 |زنجبیل|

ساعت قریب ۷ صبح است و من هنوز پلک بر هم نگذاشته ام. شب های پیش ساعت ۴، یا نهایتا ۵ میخوابیدم. اما دیشب ذهنم درگیر افکاری بود که درمجموع خوشایند نبود و خاطرم را آزرده میداشت. حتی نزدیک های سپیده صبح به این فکر میکردم الان بچه های مدرسه و راهنمایی و دبیرستانم کجایند و دارند چیکار میکنند؟ بعد بنا کردم تک تک اسامی که در خاطرم مانده بود در گوگل و اینستا تایپ کردن. هرچند از هیچ یک نشانی پیدا نکردم اما میخواهم بگویم افکارم تا این حد مغشوش و مشوش بود.

+شوهرم با عجله بیدار شد و ماشین را برد! کلی بیرون کار داشتم و همه کنسل شد. ظاهرا یک روز دیگر هم قرار است درخانه بمانم؛ با این بهانه که ماشین نیست! هرچند حس میکنم تعامل با آدمی در دنیای بیرون از این چهاردیواری برایم واجب است؛ چیزی که به تازگی هم از آن گریزان و هم بدان مایلم.

+دیشب برای اولین بار کولر را خاموش کردیم. نوک انگشتان پایم سرد شده بود و باد خنکی از پنجره می وزید.

+یک لیوان شیر قهوه داغ درست کرده و پنجره اتاق خواب را گشوده ام. ظاهرا هشیار هشیارم! بدون ذره ای گیجی یا خواب آلودگی!

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴| 7:4 |زنجبیل|

[-Design-]