بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

خواب دیدم خانه ما مثل خانه دوروتی در داستان "جادوگر شهر اُز" در توفانی از جا بلند شد! من با قلبی ترسیده، از پنجره حرکت بسیار سریع آن را در جریان باد می دیدم. تصویر درخت ها و گیاهان متنوع و مزارع و گل هایی با رنگ های عجیب و غریب با سرعت از مقابل دیدگانم رد میشد. آسمان را ابرهای خاکستری تیره پوشانده بود که خبر از بارانی قریب الوقوع میداد. با خودم میگفتم " محمد که از سر کار بیاید بهش می گویم دیگر ساوه نمی مانیم! با این وضعیتی که پیش آمده، حتما با نقل مکانمان به مشهد موافقت خواهد کرد" بعد از مدتی نسبتا طولانی که با تشویش و اضطراب همراه بود خانه در محلی ناشناخته و طبعا بسیار دور فرود آمد. افرادی برای کمک بیرون از خانه ایستاده بودند و من دنبال گوشی میگشتم تا گزارش ماوقع را به شوهرم بدهم. هرجور بود باید راضیش میکردم که از ساوه برویم. پیش از آنکه گوشی ام را پیدا کنم از خواب بیدار شدم.

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴| 19:40 |زنجبیل|

[-Design-]