بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
شبا یه مقاومت عجیبی در برابر خوابیدن پیدا میکنم. یعنی حاضرم درد سر یا گردن رو تحمل کنم و مثل جغد پای تلویزیون یا گوشی بشینم اما نخوابم. شاید باورتون نشه اما شب ها از خوابیدن متنفر میشم و عاشق خوابیدن در طی روزم! یه جایی خوندم گاهی شب بیداری، نشون دهنده عدم استراحت روحی کافی در روز گذشته است.. یعنی چون مغزت اون روز به حد کافی استراحت نداشته و لذتی نبرده، تلاش میکنه بیدار بمونه تا شاید یک مقدار ریلکس کنه. اگر این فرضیه درست باشه من مدت هاست از روزهام لذتی نمیبرم.. :( امشب، حول و هوش ساعت ۱۱، یه همبرگر از اسنپ فود سفارش دادم اما بعد از چند دقیقه یه پیام از اسنپ دریافت کردم مبنی بر اینکه سفارشم از طرف رستوران لغو شده و مبلغ به حسابم عودت داده میشه. زنگ زدم به رستوران که علت رو جویا بشم، فرمودن : "چون شما خواسته بودید سفارشتون داغ ارسال بشه، لغو کردیم. ما همچین تضمینی رو به کسی نمیدیم." ببینید دوستان، به این میگن بیزنس از سر شکم سیری! و به همین سادگی اسم فست فود "میلان" از انتخاب هام حذف شد. البته در ساوه انتخاب های زیادی هم نداریم ولی بهرحال.🤷🏻♀️ + اگه براتون سواله که پس شام چی خوردم باید بگم : سیب زمینی تخم مرغ درست کردم! خیلی چسبید! جاتون خالی! خودمونیم...ولی طراحی چهره خیلی لذت بخشه! قبلا به عنوان بخش محبوبم بهش نگاه نمیکردم اما امروز وقتی برای اولین بار از طرح چهره ای که رسم کردم رضایت داشتم، اونقدر به وجد اومدم که شروع کردم به رقصیدن! امشب یه جوری حالم بد بود و احساس افسردگی عمیق داشتم که جلوی تلویزیون نشسته بودم و همینطور که اخبر تصاویر آتش سوزی آمریکا رو نشون میداد توی دلم آرزو میکردم ایکاش منم یکی از اونایی بودم که تو لس آنجلس همه داراییش سوخته، ولی تو آمریکا زندگی میکنه! می فهمید دوستان؟! متوجه عمق رویای جنون آمیزم میشید؟ من به معنای واقعی کلمه به حال آوارگان این آتش سوزی حسودیم میشد! چیه این رویای آمریکایی... :((( +سعدی چه زیبا این سودای چیزی رو داشتن و نرسیدن رو بیان میکنه: همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويی چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويی؟! شود اين كه از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت! من خشک لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويی؟! نه به باغ ره دهندم، كه گلی به كام بويم نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويی... من در دو موسسه زبان تدریس می کنم یکی خیلی کوچک و بی نام و نشان است اما خیلی نزدیک به خانه مان قرار دارد. دیگری کمی دور اما اسم و رسم دار است. امروز که در موسسه نزدیک به خانه کلاس داشتم مدیر موسسه که مرد جا افتاده ای هم هست سرزده وارد کلاس شد و سر بچه ها داد بیداد کرد که سر و صدا نکنند بعد هم گفت "چرا فارسی صحبت می کنید؟ باید انگلیسی صحبت کنید! معلمتان هم باید انگلیسی صحبت کند و فقط در حد چند جمله آنهم در حین ضرورت فارسی حرف بزند.". همه اینها را با تحکم بیان کرد و بچه ها را حسابی ترساند. بچه هایی که تازه الفبای انگلیسی را یاد گرفته اند. البته این شعار او است و شاید شعار درستی هم باشد اما من بارها گفته ام با این شیوه مخالفم چون بچه از زبان انگلیسی زده میشود. لیکن فایده نداشته و او در این زمینه بارها به خود من تذکر داده. بعد از کلاس هم در آمد که مادر یکی از بچه ها از شما گله گی کرده که معلم با بچه من با تحکم صحبت کرده و او دیگر دلش نمیخواسته به کلاس بیاید. قضیه این بچه را یادم آمد: خیلی توی کلاس سر و صدا بود و این بچه هم خیلی شیطنت می کرد و من هم با این بچه تندی کردم که ساکت بشود. البته بعد در مقابل همه کلاس ازش عذرخواهی کردم و خواستم من را ببخشد. اما خب دیگر حوصله این بحث ها را نداشتم. هر کسی نداند خودم که می دانم چقدر برای هرکدام از کلاس هایم برنامه ریزی می کنم و بازی های آموزشی طراحی می کنم تا مدت زمان کلاس برای بچه ها کسل کننده نباشد و به نحو بهتری یاد بگیرند و رابطه ام با بچه ها خوب باشد تا از من خوششان بیاید. اما خب تا الان هرچه شنیده ام انتقاد بوده. طاقت هیچ حرف اضافه ای را نداشتم. گفتم حقیقتش تدریس به کودکان برایم سخت است. ترم بعد تدریس نخواهم کرد. مدیر موسسه هم بی برو برگشت گفت بسیار خب. احساس می کنم تصمیم درستی گرفته ام. شاید درست ترین تصمیم. مدتیست کارها آنطور که باید پیش نمی رود. و منظورم مشخصا کارهای شخصی خودم است. احساس می کنم اراده و انگیزه انجام هیچ کاری را ندارم هرچند لیستی بلند بالا از کارها وجود دارند که برای رشد و پیشرفت شخصی ام لازم است انجام دهم. بارها به فکر افتاده ام بولت ژورنال درست کنم یا بخرم اما دیدن جلدهای پرزرق و برقشان در فروشگاه شهر کتاب هم مرا به وجد نیاورد. روزها دارند همینطور بی انگیزه و خالی از هرنوع پیشرفت و رشد و توسعه فردی میگذرند و من تنها دست روی دست گذاشته ام. تو گویی خودم دشمن خودم شده ام... حدود یک ماه مانده به موعد اسباب کشی. از این بابت که از الان شروع کرده ایم به جمع کردن خرده ریزه ها، راضی ام. این باعث می شود به یکباره اندوه جمع کردن همه وسایل روی سرم خراب نشود و روحیه ام را نبازم. یک تکنیک که این بار انجام می دهیم قرار دادن وسایل بسیار کم مصرف در کارتن های شماره گذاری شده است تا صاف بروند در انباری خانه جدید. بدین ترتیب دیگر لازم نیست برای پیدا کردن چیزهای دم دستی، کارتن ظروف بی استفاده را باز کنم و در نهایت کار کمتری در خانه جدید خواهیم داشت و کابینت های کمتری شلوغ می شوند. امشب شوهرم دو تا کارتن موزی از میوه فروشی گرفت و دو تا از کابینت ها را پک کردیم. از بس همسایه بالایی اذیت کرد با یک حالت بیم و امید داریم وسایلمان را جمع می کنیم چون هم نمی دانیم در خانه جدید دقیقا چه شرایطی در انتظارمان است و هم امید داریم آنجا همه چیز به نحو احسن پیش برود و شرایط بهتر باشد. نمی دانم چرا همینکه شروع کردیم به جمع کردن وسایل دلم گرفت. در مورد خودم به این نتیجه رسیده ام که از تغییر خوشم نمی آید و در مجموع ثبات و سکون را بیشتر می پسندم. این موضوع نشان می دهد تا زمانیکه "مجبور" نباشم چیزی را تغییر نمی دهم و تغییر تا چه اندازه برایم ناخوشایند است. یادم است بچه که بودم خیلی زیاد حوصله ام سر می رفت. گاه و بیگاه گریه میکردم که "حوصله ام سر رفته!" و به جان بابا مامانم می افتادم. الان که فکر می کنم می بینم حق داشتم که حوصله ام سر برود؛ در یک شهر غریب زندگی می کردیم و با هیچ کس هم رفت و آمدی نداشتیم و بچه آخری بودم و هیچ بچه همسن و سالی دور و برم نداشتم. +هیچوقت فایده کودکی را درک نکرده ام؛ دوره ای که هیچ کنترلی روی هیچ چیز نداری و در عین حال بیشترین تاثیر را بر کل زندگیت می گذارد.. هیچ قصد مقایسه ندارم اما کارهای بچه هایی که در کلاس نقاشی می بینم خیلی بهتر از من است. یعنی خدا را شکر که این نقاشی یک واحد درسی نیست که با سایر شاگردان بر سر نمره رقابت داشته باشم اگرنه پاک خودم را میباختم. خوبی کلاس های فوق برنامه همین است. تنها با خودت مقایسه میشوی. وقتی کار زیادی از دست راستم می کشم درد می گیرد. البته کار زیاد برای هر کسی تعریفی دارد و آنطور که من فهمیده ام دست راست بنده یک مقداری ضعیف است. مثلا در حرکتی شبیه به پلانک بسیار درد می گیرد. وقتی یک قابلمه را بلند می کند یا کتری کوچکمان را بلند می کنم یا حتی پنج عدد بشقاب چینی را برمیدارم. حتی وقتی به مدت یکی دو ساعت نقاشی می کشم دستم درد می گیرد. این مورد آخر بیشتر از همه من را ناراحت می کند چون هنوز اول راه نقاشی هستم و خیلی چیزها هست که دوست دارم بیاموزم و هیچ دلم نمیخواهد چیزی مثل درد دست، مانع من شود. دیشب سردرد بدی داشتم اما چون مصرف استامینوفنم بالاست، سختم بود دوباره قرص بخورم پس سه چهارم قرص خوردم و حدس بزنید چی شد؟ سه چهارم سرم خوب شد و یک چهارمش دردناک موند! آن هایی که به یکی از فروشگاه های زنجیره ای " شهر کتاب" رفته باشند می دانند این فروشگاه برای کتاب ها تخفیف نمی دهد. حالا تخفیف را هم نادیده بگیریم، حتی قیمت روی جلد هم رعایت نمی شود. در واقع کتاب ها با قیمتی که در سایت "ایران کتاب" عرضه میشوند به فروش می رسند. تازه اگر در آن سایت تخفیفی روی کتاب داده شده باشد، باز قیمت بدون تخفیف در نظر گرفته میشود. این آخرین بار که رفته بودم شهر کتاب طبق معمول قیمت کتاب های دلخواهم را در اینترنت چک کردم و البته طبق معمول، دیجی کالا تخفیف های خوبی روی کتاب ها گذاشته بود. میخواستم کتاب ها را بگذارم و اینترنتی سفارش بدهم اما در آنصورت کتاب ها حداقل هفت روز کاری دیگر به دستم می رسند و هیچ معلوم نیست تا هفته دیگر چیزی از میل و رغبتی کنونی ام برای خواندن کتاب ها باقی مانده باشد. پس قید آن سود فرضی را زدم و کتاب ها را از همانجا خریدم و خوشحال و خندان به خانه برگشتم😉😊 امروز خیلی دلم میخواست با مامان حرف بزنم. اما وقتی تلفنم را برداشتم دیدم این دقیقا همان چیزی نیست که میخواهم. یعنی در واقع دلم میخواست با مامان حرف بزنم اما نه از طریق تلفن. بلکه روی در روی. به قول خارجی ها فیس تو فیس. بعد که بیشتر فکر کردم دیدم اصلا حرف خاصی هم برای گفتن ندارم؛ فقط دوست دارم بنشینم کنارش و در هوایش نفس بکشم و حرف های عادی و معمولی بزنیم و برایش چای بریزم و خوش باشم. متاسفانه تکنولوژی تا این حد پیشرفت نکرده. در بهترین حالت تماس تصویری امکان پذیر است اما همچنان امکان انتقال آن احساس نزدیکی و مجاورتی که گفتم، ممکن نیست... این اواخر که یک مقدار بیقرار و سرگشته شده ام جای خالی حرم امام رضا در حوالی منزلم به شدت احساس می شود . چشم هایم را میبندم: صبح سوار اتوبوس واحد میشوم و خودم را به صحن و حرمش میرسانم و تا رسیدن به بارگاهش، ذکر میگويم و حواسم هست وقتی پیاده شدم شعر "آمدم ای شاه پناهم بده" در هدفونم پخش شود.. حواسم هست قبل از ورود، اذن دخول بخوانم.. حواسم هست همان صلواتی که مامان یادم داده را هم بخوانم و بعدش بی امان دعا کنم: خدایا مامان پاهاش دیگه درد نکنه، بابا مامان سایه شون بمونه روی سرم، خدایا مواظب خونواده م باش، به جوونا کمک کن. بعد هم برای همه کسانی که التماس دعا گفته اند دعا می کنم و دستش هایم را به صورتم می کشم. می روم برای خودم یک گوشه دنج در صحن جمهوری پیدا میکنم و غرق صفای گنبد و گلدسته میشوم. یکباره صدای زنگ ساعت حرم سکوت ذهنم را میشکند: صدایی هشدار دهنده که انگار به همه بیخبران از وجود سرّی غریب و نزدیک و در عین حال دست نیافتنی نهیب میزند و برای لحظاتی ته دل آدم را خالی میکند. من که بیش از پیش مات عظمت فضای حرم میشوم بی اختیار اشک می ریزم و هیچ جلوی خودم را نمی گیرم. وقتی چاه اشک هایم خوب خوب خالی شد، میروم سراغ یک عرض خصوصی تر : آقاجان ما غریب هستیم، هوایمان را داشته باش. + همین الان که به دنبال اسم خواننده این شعر " آمدم ای شاه پناهم بده" در اینترنت جستجو کردم، مطلبی با عنوان "دانلود صدای شلوغی حرم امام رضا" هم به چشمم خورد. واقعا یک زائر توی کف چه چیزهایی است! حال کسی که این مطلب را جستجو می کند را فقط یک زائر دیگر میفهمد که کیلومترها با حضرتش فاصله داشته باشد و درد جدایی رسیده باشد به استخوانش. یک فیلم به اسم nightbitch را دیدم مربوط به مصائب زنی بود که مادر شدن مانع از تحقق آمال و آرزوها و رشد و تعالی شغلی اش میشد. من البته از اینجور فیلم های فمنیستی خوشم نمی آید. هرچند خودم دلم نمیخواهد مادر بشوم اما این حجم از تبلیغاتی که در شبکه های اجتماعی و دنیای مدرن تازگی ها ضد بارداری و مادر شدن شکل گرفته است، خیلی به چشمم آمده و برایم عجیب است. خب بنظرم هرکسی میخواهد مادر شود خودش عقلش می رسد دارد چه کار می کند اینکه بعضی ها ذات مادر شدن را اینگونه زشت و اذیت کننده و دیوانه وار نشان می دهند دنبال چه هدفی هستند؟ چون قطعا آن کسی که این تصمیم را گرفته، لذت های این قضیه را هم در نظر گرفته، لذت هایی که شاید برای من و خیلی های دیگر قابل درک نباشد اما توسط خود فرد احساس میشود و بنابراین سختی های آن را به جان خریده است. نمیدانم متوجه منظورم میشوید؟ یعنی رسانه ها یا فیلم ها یک جوری نشان می دهند انگار یک بلای ناخواسته و بدون برنامه ریزی مثل سقوط شهاب سنگ روی سر زن خراب شده. " حیف اون شکم صاف!" "حیف اون فلان و بهمان!" ای بابا! اصلا بارداری بدترین بلای عالم!!! بدن خودش است و دلش میخواهد این بدترین بلای عالم را با آن تجربه کند!! شاید در مورد کسی که بدون برنامه ریزی باردار شده باشد آه و افسوس (آنهم تنها از جانب خود مادر باردار ) روا باشد اما کسیکه خودش خواسته باردار شود را نمیتوان قضاوت کرد... مثلا همین اخیرا ملت روی عکس های بارداری "مارگوت رابی" (بازیگر هالیوود)خیلی زوم می کردند و دریغ و افسوس و آه سر می دادند که این پدیده (شما بخوانید بلا یا مصیبت ناخوانده! از نظر آن ها) چه بر سر آن پیکر لطیف و رویاگونه آورده!😐 خب اراذل مجازی! اگر اجازه بدهید آن بنده خدا سوای از ایفای نقش های سکسی، یک زندگی ایی هم برای دل خودش داشته باشد!🤦🏻♀️ زندگی ایی که در آن ارزش های دیگری به غیر از همواره سکسی و فیت بودن مهم هستند! ارزش هایی که شاید ما درک نکنیم!!!🤐 امروز بعد از مدت ها رفتم شهر کتاب. بعد از چرخی مختصر توی بخش لوازم تحریر خودم رو به بخش کتاب ها رسوندم. سر گرم مطالعه بعضی از کتاب ها بودم که یک مادر جوون و بچه ش توجهم رو جلب کردن: زنی که مشتاقانه کتاب ها رو نگاه می کرد و پیدا بود علاقه زیادی به مطالعه داره . پسربچه ای حدودا ۴، ۵ ساله که واضح بود حوصله ش سر رفته و مدام بیقراری می کرد، دلش میخواست به تزئینات دکوراسیون فروشگاه دست بزنه و عدم رضایتش رو از بودن توی اون محیط آروم و بی سر و صدا، سرشار از بوی قهوه و صدای ویگن، به هر نحوی نشون میداد: به پر و پای مادرش چنگ می انداخت، ناله می کرد، می دوید و در مقابل، اون مادر صبورانه بغلش می کرد و به هر ترفندی متوسل میشد تا کودک مدتی هرچند کوتاه آرام بگیره و اون بتونه کتاب ها رو ببینه. بعد از لحظاتی حواسم پرت شد و نفهمیدم مادر و کودک کجا غیب شدند اما اینبار ، زن، تنها برگشت و دوباره سرگرم قفسه های کتاب شد. بعد از مدتی، سر و کله مردی که کودک را در آغوش گرفته بود پیدا شد. بچه آرامش بیشتری داشت اما باز هم بیقراری میکرد. زن با دیدن شوهرش که بچه بغل احتمالا از ماشین پیاده شده و به دنبال او آمده بود، سریع تر تصمیم گرفت و کتاب های دلخواهش را انتخاب کرد. در این رویداد صبوری این پدر و مادر در مقابل این کودک برایم جالب بود. نه مادر به کودک تشر زد یا بی احترامی کرد و نه مرد به همسرش نا ملایمت نشان داد و تندی کرد. ببینید دوستان! اثرات فرهنگ کتابخوانی اینجور جاها خودش را نشان می دهد. چقدر گل نرگس قشنگه؛ هم ظریف و زیباست هم عطر خوشایند و ملایمی داره. کاش یک خونه داشتم درست مقابل یک مزرعه گل نرگس. راه می رفتم و از بوی نسیم آغشته به گل نرگس، سرمست میشدم. بعد از دکلره و رنگ مو هنوز بوی بد موهایم از بین نرفته. طبیعیست؟ یک بوی بد شیمیایی بسیار ناخوشایند که با هیچ ترفندی از بین نمی رود هنوز سرماخوردگی قبلی ام خوب نشده بودم که از دو روز پیش دوباره علائم گلو درد و سردرد و آبریزش بینی در من شروع شده. البته هرچند من آنرا سرماخوردگی می نامم اما وقتی با دکتر صحبت میکردم تصحیح کرد سرماخوردگی این علایم را ندارد بلکه علایم شما به ویروس آنفلونزا یا کووید مشکوک است. اما در ذهن من فقط یک نوع اسم برازنده این نوع کسالت و حال بد است، همان سرماخوردگی. کاش فقط یک مدل سرماخوردگی وجود میداشت؛ درست مثل شش یا هفت سال قبل. این دستمزد اندکی که از تدریس زبان می گیرم خیلی برایم عزیز است حتی شاید بیشتر از آن ۹ میلیونی که هر ماه حقوق می گرفتم به وجودم می چسبد. دلیلش را هم نمی دانم چیست اما الان بیشتر و راحت تر پول خرج می کنم تا آن موقع. آن موقع شاید به خاطر درشت تر بودن عدد بیشتر به فکر پس انداز و خرید طلا بودم و الان بیشتر خرج غیر ضروریات دوست داشتنی می کنم و برای همین بیشتر لذت میبرم امروز عصر رول دارچین درست کردم اولین بار این شیرینی خوشمزه رو در یک کافه قنادی در لاهیجان امتحان کرده بودم و امروز بعد از مدت ها اون رو خودم درست کردم و اون مزه به یادموندنی برام زنده شد طرز پختش هم بسیار ساده و سریع هست: ابتدای کار ، فر را با دمای ۲۰۰ درجه روشن می کنیم تا گرم شود. دو لیوان آرد را با دو قاشق چایخوری بیکینگ پودر، مقداری نمک، سه قاشق غذاخوری شکر دو سوم لیوان شیر و سه قاشق کره نرم شده مخلوط می کنیم و خوب ورز می دهیم (اگر لازم شد مقداری آرد اضافه می کنیم تا خمیر به دست نچسبد). سپس خمیر را روی سطح صافه با وردنه پهن می کنیم و روی سرتاسر سطح آن دارچین و شکر و گردوی خرد شده می ریزیم. حالا از یک گوشه شروع می کنیم به رول کردن یا همان پیچیدن خمیر. در نهایت از عرض خمیر رول شده، برش می زنیم و داخل سینی فر که کف آن را با کره چرب کرده ایم می چینیم و به مدت ۲۰ الی ۲۵ دقیقه در فر قرار می دهیم. نوش جان امروز سه وعده ظرف شستم. وحشتناک بود: صبح با ظرف شستن شروع شد. عصر دوباره داشتم ظرف میشستم و همین چند دقیقه پیش، پروژه شستن دو سینک کامل ظرف بعد از ۴۵ دقیقه به پایان رسید و آنقدر خسته شدم که قید شستن دو تا استکان باقیمانده را زدم. همیشه از شستن ظروف و بوی مایع ظرفشویی (که در نظرم بوی حقیقی تمیزی است) لذت برده ام اما هرچیزی حد و اندازه ای دارد! نه سه وعده! تازه هربار به اندازه یک کوه ظرف!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| [-Design-] |