بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
یادم است بچه که بودم خیلی زیاد حوصله ام سر می رفت. گاه و بیگاه گریه میکردم که "حوصله ام سر رفته!" و به جان بابا مامانم می افتادم. الان که فکر می کنم می بینم حق داشتم که حوصله ام سر برود؛ در یک شهر غریب زندگی می کردیم و با هیچ کس هم رفت و آمدی نداشتیم و بچه آخری بودم و هیچ بچه همسن و سالی دور و برم نداشتم. +هیچوقت فایده کودکی را درک نکرده ام؛ دوره ای که هیچ کنترلی روی هیچ چیز نداری و در عین حال بیشترین تاثیر را بر کل زندگیت می گذارد..
چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳|
0:37 |زنجبیل|
| [-Design-] |