بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
امروز خواهرم زنگ زده بود و مثل بعضی وقت ها که پیله می کند : بچه بیاور!! من هم از دهانم در رفت گفتم آخه خواهر من اول باید تکلیف شغل نداشته ام مشخص شود با یک حقوقی که محمد می گیرد که نمیشود بچه آورد! جمله خوبی نگفتم. دل خودم گرفت. چون هیچوقت به خاطر مسائل مالی از خواسته هایم چشم نپوشیده ام و اصلا آن را متغیر به حساب نیاورده ام ، پس این تنها یک بهانه پست و سخیف (البته در مسلک من) تلقی می شود و با گفتن این حرف اول از همه انگار به خودم دروغ گفتم که حال خودم بد شد. رفته بودیم بازار، یه خانومه با دوستش پشت شیشه طلافروشی ایستاده بود و به انگشتر بزرگی اشاره میکرد میگفت: انگشتر من به همین بزرگی بود که شما هم گفتین بفروشم! حالا بگم خدا لعنتتون کنه یا نه؟!بگم یا نه؟! خلاصه کلی حرص میخورد. من ناخودآگاه یاد آیه ان الانسان لفی الخسر افتادم : به راستی که انسان در زیانی عظیم است .. با خودم گفتم حالا آن انگشتر را نمیفروختی، الان ثروتمند بودی؟! ارزشش را دارد به دوستت لعنت بفرستی؟ عقل که داشتی! خب نمیکردی! چون مدتیه تو خونه مون مورچه زیاد شده آشپزخونه واقعا تمیزتر شده..میپرسید چطور؟! چون بلافاصله بعد از پخت غذا مجبورم گاز رو تمیز کنم حتی اگر ذره ای نان یا خوراکی روی زمین بریزه باید فورا جارو بشه بشقاب ها باید همون شب شسته بشن تا داخلشون مورچه جمع نشه و به این شکل هست که آشپزخونه از تمیزی برق میزنه👌🏻 پنج روزه که پریودم عقب افتاده و من واقعا نگرانم😢 نه اینکه از بچه بدم بیاد... خیلی جالبه که برعکس ِ ماه های اول ازدواجم دیگه نسبت به بچه دار شدن گارد ندارم! ولی خب الان شرایط و آمادگیش نیست! امیدوارم مثل همه دفعاتی که موضوع یه عقب و جلو افتادن ساده بود، الان هم همینطور باشه و پای نی نی نیاد وسط🤦🏻♀️ آخی گفتم پای نی نی یاد پای بچه های دو سه روزه افتادم!!🥹🥹🥹🥹 دیدین چقد نازن؟!🥰 دیروز مامان و بابا و برادرم برای ناهار اومدن خونمون و شب رفتن. بعد از رفتنشون من یکساعت ِ تمام زار میزدم چون باورم نمیشد فرصت دیدار با داداشم تموم شده و دوشنبه پرواز داره. میون هق هقم تکرار میکردم:این غصه منو میکُشه. هنوزم که به رفتنش فکر میکنم قلبم مچاله میشه. امروز صبح چشمام از فرط گریه باد کرده بودن و تمام روز ابری بودم...❤️🩹🌧 کلی کار دارم که باید انجام بدم و این منو خوشحال میکنه: دراور و کشوهام نیاز به گردگیری و مرتب سازی دارن گاز آشپزخونه نیاز به پاکسازی داره فردا مامان و بابا و برادرم برای ناهار میان پیش ما و هرچند شب بر میگردن دلم میخاد چیزایی که دوست دارم براشون درست کنم.. مثلا برای ناهار ، سوپ و قورمه سبزی و برای عصرونه شیربرنج باید عصر بریم میوه بخریم شب باید برم حمام و از صابون خوشبوی فوق العاده م استفاده می کنم. همه اینا خیلی قشنگن اینطور نیس؟! الان که نزدیک شهریور هستیم و کم کم به پاییز نزدیک می شویم، می شود دو سال که شهر خودم نیستم. و دلم خیلی خیلی و بسیار هوای خانه مان، همان خانه حیاط دار بزرگ و آفتاب گیر را کرده. مقصودم نیست که به آن خانه بازگردم چون می دانم که خیلی چیزها در من تغییر کرده، من از خیلی چیزها کَنده ام و قید خیلی از احساسات را زده ام. اما خب، دلتنگ دوباره دیدن خانه مان در پاییزم. دلتنگ نوری که آفتاب در میانه روز بی آنکه هیچ چراغی روشن باشد به خانه می بخشید. آن سکوت، آن خلوت، آن وزش باد و بازی با برگ های خشک. و دلتنگ پیاده روی های عصرانه ام در پارک.. وقتی مصمم و با اراده، محکم و با سرعت گام بر میداشتم و گاهی هدفون می گذاشتم و گاه می دویدم و در تفکرات خویش غرق میشدم. حالا دو سال می شود که دختر آن خانه نیستم. و پاییز در ساوه هیچ رنگ و بویی از پاییز اصیل و واقعی خانه مان را ندارد.. وقتی برنج اضافه بیاد🍚 : ته چین میپزم اگه تخم مرغ تو یخچال باشه🥚: کوکو درست می کنم اگه گوجه ها زیاد داشته باشیم🍅: دمی گوجه رو شاخشه!🍛 اگه حوصله داشته باشم😌: قورمه سبزی یا قیمه بار میذارم🍲 اگه خیلی وقت و حوصله داشته باشم😎: ماکارونی یا لازانیا میپزم🍝 خیلی کدبانو هستم، نه؟!😉☺️😇 دیشب یک قلمه برگ حصیری را به بطری شفافی که متعلق به تراریوم قبلیمان بود انتقال دادیم و شگفتی کوچکی به خانه مان اضافه شد. بعد محمد دو گلدان برگ انجیری و بنجامین را هم به اتاق خواب آورد تا در کنار پتوس ها و کاکتوس ها یک گردهمایی از انرژی های مثبت و خوب شکل بگیرد. جان من! راستش را بگو!..تا اینجای زندگی مشترکمان، برای تو زن خوبی بوده ام؟! ای کاش بوده باشم! روزی نیست که این سوال را از خودم نپرسم. گاهی در طی روز چند نوبت به وسواس دچار میشوم و همه چیز را مرور می کنم و به این نتیجه میرسم رفتارم هیچ برازنده ی تو نیست. و از تو چه پنهان سخت از خودم دلگیر می شوم. گاهی حس می کنم خیلی وقت ها دارم تلافی عقده و کمبودهایم را سر تو خالی می کنم. ای کاش من وقتی از دستت عصبانی میشوم لال شوم. ای کاش انقدر از دستت عصبانی نشوم. ای کاش انقدر غصه نخورم. ای کاش لیاقت زندگی مشترک با تو را داشته باشم. ای کاش خوشبختت کنم.. دلتنگی در خانه فامیل خیرخواه به همان شدت سابق است؛ اگر محمد نبود زیر بار سردی شان له میشدم. خیلی خسته ام، سرم درد میکنه و گرسنه ام. هرچند از زود شروع شدن ساعت کاری خيلی اذیت شدم اما اینکه پایان ساعت کار یکساعت به عقب کشیده شده بود دلگرم کننده بود و من الان واقعا در خودم نمی بینم دوباره بتونم تا ساعت ۱۴ سرکار باشم.. خب من به یک توانایی جدید در محل کارم دست پیدا کردم و اون خوابیدن به حالت نشسته هست!!😁😅👌 این مدت که نبودیم گلدان ها را گذاشتیم توی راه پله و به همسایه سپردیم گاهی بهشان آب بدهد. موقع بازگشت هرچند میترسیدم بنجامین که از قضا گیاهی خیلی حساس به جا به جایی است برگ هایش را باخته باشد اما دیدم سُر و مُر و گُنده به همان خوبیست که زمانی که ترکش کردیم. حالا باید برش گردانیم به خانه چون هرچند ظاهرا بدون ما حالش خوب است، ما دلتنگش شده ایم و جایش خالیست!. گیاه اشک تمساح اما طراوتش را باخته و کم پُشت شده. در این بین فقط حسن یوسفمان را نابود شده یافتیم که مصممان کرد اینبار از جای مطمئن گلدان بخریم، نه از هرکسی که فقط بلد است گلدان بفروشد و خاک و کودهای عجیب و غریب شیمیایی را همینطور الکی و یِلخی باهم ترکیب می کند. همکارم می گوید گیاهی که مدت ها در آب نگه داشته شده باشد، در خاک می پلاسد چون به آب خو کرده. نمی دانستم و این گفته باعث شد از انتقال برگ حصیری ام به گلدان منصرف شوم.. تقریبا اکثر روزهایی از مقابل ساختمان معاونت رد میشوم روشنکی را به خاطر می آورم که با سینه ای سنگین و بغضی خفه کننده از اتاقی به اتاق دیگر به دنبال امضاهای شروع طرحش می دوید. آغازی که هیچ به آن مایل نبود اما مجبور چرا. اجباری تلخ ناشی از اضطرار روحی آسیب دیده. من هیچ گاه حتی در دیوانه وارترین رویای خود نمی دیدم که اینجا عاشق شوم، ازدواج کنم و سکنا گزینم و روزی برسد که با ماشین خودم از جلوی ساختمان معاونت رد بشوم و به جای پانسیون، در خانه خودم استراحت کنم. خدایا شکر چه فرصت خوبی بود که میتوانستم هروقت دلم میخواهد و بی آنکه ساعتم را با ساعت دنیای شما تطبیق بدهم با شما تماس بگیرم. چه دلگرمی دلچسبی که شما را در جغرافیای محصور در یک مرز احساس می کردم. چه فرصت خوبی بود با شما سر یک سفره نشستن، حرف زدن ِروی در روی، با شما به خرید رفتن، از دست شما هدیه گرفتن، با شما قدم زدن، با شما روزها را به شب کردن.. همیشه وقتی صحبت از رفتن و مهاجرت یک عزیزی می شود باید دلت را خوش کنی که او حالش خوب است و خود خواسته به این سفر می رود و آینده ای بهتر در انتظارش است. در این میان، نمی توانی برای دلتنگی نقشی قائل شوی و خودخواهیست اگر انتظار داشته باشی آن ها بر مبنای این احساس تصمیم گیری کنند یا تصمیم خود را تغییر دهند. این وسط تو می مانی و احساسی آواره. احساسی یتیم که هیچکس سرپرستی اش را قبول نمی کند.. دیشب از مسافرت بازگشتیم. بار و بندیلمان را تا حدی که خستگیمان اجازه میداد باز کردیم ، شام خوردیم بعد هم من رفتم حمام و برای خواب آماده شدیم. تا اینجای کار مشکلی وجود نداشت ولی وقتی متوجه بوی سوختگی از کولر شدیم فهمیدیم از کولر خبری نیست و یکی از جهنمی ترین شب های زندگی نصیبمان شد! به طوریکه تمام شب بین خواب و بیداری هذیان می گفتم و خواب های مغشوش میدیدم. دیگر نگویم برایتان که یک کک هم افتاده بود به جانم و تا جایی که توان داشت از خجالتم در میامد!در میانه شب بلند شدم و آب افشانه را پر از آب کردم و گذاشتم کنار دستم و هر دو دقیقه به خودم اسپری میکردم تا خنک شوم. آن هم چندان افاقه نکرد و دیشب اصلا نخوابیدم و امروز هم به خاطر خستگی به خودم مرخصی دادم. پنجره ها را باز گذاشته ام اما هوا بوی خاک میدهد و به شدت آلوده است. خلاصه نبود کولر سخت بود اما آلودگی هوا هم مزید بر علت شده و در مجموع حوصله و جان انجام هیچ کاری را ندارم. یک مگس کش،گرفته ام دستم، ماسک زده ام و روی مبل دراز کشیده ام. این از اولین روز بعد از مرخصی ما. کتاب "عشق اول من" از ایوان کلیما، بر خلاف سایر نوشته هایی که از این نویسنده خوانده ام بسیار کسل کننده است. هنوز هم می گویم تا اینجای سال کتاب خوش خوانی به دستم نرسیده.. تا ببینیم چه می شود.
افتاده بود روی دور اصرار که یک بچه بیاور، من بچه دوست دارم!




| [-Design-] |