بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

دیروز مامان و بابا و برادرم برای ناهار اومدن خونمون و شب رفتن. بعد از رفتنشون من یکساعت ِ تمام زار میزدم چون باورم نمیشد فرصت دیدار با داداشم تموم شده و دوشنبه پرواز داره. میون هق هقم تکرار میکردم:این غصه منو میکُشه. هنوزم که به رفتنش فکر میکنم قلبم مچاله میشه. امروز صبح چشمام از فرط گریه باد کرده بودن و تمام روز ابری بودم...❤️‍🩹🌧

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲| 12:39 |زنجبیل|

[-Design-]