بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

و پناه میبرم به تختخواب،

از رنج هایی که در بیداری آزارمان می دهند...

چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳| 13:6 |زنجبیل|

چند شب پیش برای انجام یک کاری از خونه بیرون رفتم و انقدر هوا گرم بود که انگار باد سشوار داغ میخورد به پوست صورت آدم! حالم خیلی بد شد و گرمازده شدم. همونجا گفتم تا آخر تابستون از خونه بیرون نمیام.

دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳| 16:25 |زنجبیل|

دیروز پیتزا درست کردم اما این اولین بار بود از پودر خمیر مایه استفاده می کردم. این تجربه جدید و لذتبخشی بود تصور اینکه آن دانه های خشک کوچک میله ای شکل در واقع جاندارانی هستند که اتفاقا خیلی هم زنده اند، تنها به حالت غیر فعال یا خواب کوتاه مدت درآمده اند و با شیر ولرم به هوش آمده و از همان تغذیه کرده و حاصل این فرایند تولید گاز co2 است که باعث پف خمیر می شود لبخند به لب هایم می آورد و به طور زیر پوستی کیفور میشدم.

دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳| 2:36 |زنجبیل|

دچار عادت شب بیداری شده ام. اغلب تا سه ، چهار صبح خواب به چشمانم نمی آید ...

دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳| 2:25 |زنجبیل|

وقتی خواهرم آشفتگی من را از بابت وضعیت مامان دید، علی رغم کار و گرفتاری هایی که داشت رفت پیش مادر. قسم خورد چون دیده من خیلی ذهنم درگیر شده است رفته. واقعا هم اینکه دیدم کنار مادر است، مادر دست تنها نیست حالم را خیلی خوب کرد. در واقع کاملا خوب شدم. روحیه ام را از نو به دست آوردم و کلی دعا به جان خواهرم کردم که آبی شد روی آتش درونم.

امروز خواهرم برگشت. مامان تماس تصویری گرفته با حال نزار که خوب نیستم، درد جراحی لثه و ورم و دلتنگی از بابت رفتن خواهرم امانش را بریده بود. حال من را هم خراب کرد. خب مادر من، تو که می بینی روشنک مثل آن یکی دخترت همت یا وفا یا مهربانی یا هرچیزی که بگویی ندارد که تا بخواهی پر بکشد بیاید کنارت! روشنک افسرده میشود، می افتد به جان شوهرش، به زمین و زمان فحش می دهد، از عالم و آدم طلبکار میشود و آرزوی مرگ می کند که چرا کاری از دستش ساخته نیست...

مامان تو زنگ میزنی، یک آه میکشی از درد پا و فشار خون و مصائب جسمی ات، این جا زندگی دخترت، روح و روان و دل خوشی هایی که با خون دل جمعشان کرده، به فنا می رود...

یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳| 20:50 |زنجبیل|

صبح زنگ زده با ذوق و شوقی کودکانه میپرسه: دیدی آشغالا رو گذاشتم دم در؟! منم ذوقش رو کور نکردم و با محبت جواب دادم : آره عزیزم! دستت درد نکنه!

یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳| 16:17 |زنجبیل|

هیچکس حوصله شنیدن مشکلات و غرغرهای شما را ندارد، به جز یکنفر آنهم در مقابل دریافت پول: مشاور روانشناس.

سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۳| 0:7 |زنجبیل|

وقتی برای یه چیزی خیلی تلاش میکنی و بهش نمیرسی، و این نرسیدن چند سال طول میکشه، از کجا باید بفهمی که دیگه وقتشه دست برداری؟ اون ضرب المثلی هست که میگه "اون چیزی که در قسمت و تقدیر تو باشه، به تو میرسه"، کِی و کجا صدق میکنه؟ وقتی برای یه چیزی به معنای واقعی کلمه "جون میکَنی"، از روانت مایه میگذاری و بابتش هزینه های زیاد مادی و معنوی میدی و در عین حال حتی کوچکترین نشانه ای دال بر نزدیک شدن به هدفت از کائنات دریافت نمیکنی، وقتی فرضا به اون هدف برسی آیا دیگه اصلا جون و شوق و انرژی و روان سالمی برای لذت بردن ازش باقی خواهد موند؟

دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳| 18:45 |زنجبیل|

چند ساعت خوابیدم. دقیق نمی دانم چند ساعت. خوابیدن همیشه باعث میشده دنیای پیرامونم را شفاف تر ببینم. انگار آن فیلتر خاکستری مقابل چشمانم را برمیداشته است. الان هم میتوانم بگویم چند درصدی حالم بهتر شده. هرچند دقیق نمیتوانم بگویم چند درصد.

هوا به شدت ابری و توفانی است با رعد و برق و قطراتی پراکنده از باران.

حیف که پمپ آب خراب است اگرنه کوه ظرف ها را میشستم. یکی از بهترین کارهایی که وقتی هوا این شکلی است میتوان انجام داد تمیزکاریست.

دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳| 14:40 |زنجبیل|

امروز روز خوبی نبود. تمام روز یک چشمم اشک بود یک چشمم خون. انگار خنجری در سینه داشتم که نمی گذاشت حالم خوب باشد. حتی وقتی کیک شکلاتی درست کردم حالم تغییری نکرد. اگر امروز فشار آب این مسخره بازی را عَلَم نمیکرد شاید با دوش گرفتن بهتر میشدم. نمیدانم. در هر صورت این ساعات پایانی روزیست که باب میلم نبود.

یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳| 23:34 |زنجبیل|

چند روزی است مامان ناخوش احوال است، درگیر کشیدن چند دانه باقیمانده دندان هایش است تا دندان مصنوعی بگذارد. از ما بچه ها هیچ کدام نماندیم مشهد، هرکدام رفته ایم یک گوشه دنیا. این است که مامان بابای سالمند من خودشان وقت دکتر می گیرند و می روند دندانپزشکی. وقتی زنگ میزنم و صدایش لرزان و گرفته است بغض می کنم و بی آنکه او بفهمد اشک می ریزم. امروز دیگر طاقت نیاوردم گفتم مامان من یک هفته می آیم پیش شما تا حداقل کنارت باشم. قسمم داد که این کار را نکنم. گفت خودش میتواند از پس کارهایش بر بیاید. اما من دل خودم را چطور آرام کنم؟ این روزها همه فکر و ذکرم شده بابا و مامان. البته این قانون طبیعت است که بچه ها باید برای رسیدن به بلوغ مستقل شوند و راه خود را در پیش بگیرند اما همین رسم آزاردهنده باعث میشود بیش از پیش مطمئن شوم هیچ چیز در این دنیا عادلانه نیست.
یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳| 14:40 |زنجبیل|

امروز طبق عادت ماهیانه آپارتمان (!) روزیست که پمپ آب را قطع کرده اند و فشار آب این خراب شده نزدیک به صفر است به طوریکه آب به سان شیر سماور از لوله کشی می آید. در این وضعیت یک کوه ظرف نشسته توی سینک دارم و موهایم کثیف و وز وزی شده و چربی غذاهای سرخ کرده به پوست صورتم چسبیده. دلم میخواهد با آبگرم پر فشار ظرف ها را بشویم، با آب گرم پرفشار حمام کنم و مدام نگران سرد شدن آب نباشم.
یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳| 14:34 |زنجبیل|

امروز زنگ زدم تا برای تراپی نوبت بگیرم ولی وقتی نرخ جدید را شنیدم منصرف شدم و تصمیم گرفتم خودم خودم را خوب کنم!🤦🏻‍♀️ در حالیکه پارسال تعرفه ۴۵۰ تومان بود الان شده ۷۰۰! والله همان ۴۵۰ هم برایمان زیاد بود که حالا بخواهیم از پس این هزینه بر بیاییم! 🤷🏻‍♀️ چندین سال است مملکت با بحران مشکلات روحی دست و پنجه نرم میکند و بسیاری به علت بالا بودن هزینه های مشاوره، از درمان منصرف میشوند. آیا وقت آن نرسیده خدمات روانشناسی تحت پوشش بیمه قرار بگیرند؟!
چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳| 18:13 |زنجبیل|

چقدر همسایه ناجور داشتن بد است. این دیگر ربطی به این ندارد که مستاجر باشی یا مالک: همسایه نا اهل یعنی سوهان روح! مثل همین همسایه طبقه بالایی ما! که یک سال است با سر و صدای ناشی از دکوراسیون خانه اش روز و شب برایمان نگذاشته. امروز صبح ساعت ۶ با صدای کوبیدن پتک روی سقف خانه بیدار شدم.

چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳| 14:13 |زنجبیل|

غم،

ای آغوش همیشه پذیرنده!

بازهم به تو برگشتم...

سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۳| 17:15 |زنجبیل|

موهایم تا حدی بلند بشوند که وقتی از حمام می آیم بتوانم یک دسته از آن ها را ببرم زیر دماغم و خنکای شامپو و تمیزی را بو بکشم. تا همین حد بلند شود کافیست.

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳| 19:31 |زنجبیل|

اعصابم خورد بود. از کجا و چی نمیدانم. گفتم شاید تاثیر زیاد در خانه ماندن است و برای همین تصمیم گرفتم یک مقدار پیاده روی کنم اما خیلی اذیت شدم و اجبارا خیلی زود برگشتم: گرم بود توفان گرد و خاک هم چشم ها را اذیت میکرد و هم نفس کشیدن را سخت. این شد که دست از پا درازتر برگشتم. با حالی که همچنان درست نشده بود...

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳| 19:29 |زنجبیل|

دلم میخاد چشم تک تک کاسبایی که میشینن جلوی مغازه شون و خانوما رو دید میزنن از کاسه در بیارم.

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳| 19:24 |زنجبیل|

امروز صبح راس ساعت ۹ با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم؛ پدر شوهرم بود. بعد از تعطیلات عید اولین بار بود صدایش را می شنیدم. سال اول ازدواجمان مقید بودم حتما آخر هفته ها یا حداکثر ماهی یکبار زنگی بزنم احوالشان را بپرسم. اما بعد به خودم آمدم و دیدم فقط من هستم که دارم تماس می گیرم و از آن سو هیچ تلاشی برای صحبت با من نیست. خلاصه اینکه بالکل پرونده تماس با خانواده شوهر را بستم و دیدم که عه! چه جالب! حالا که من زنگ نمیزنم آب از آب تکان نخورده و آن ها هم هیچ یاد نمی کنند. هرچند البته با شوهرم تماس می گیرند آن هم در ساعات اداری که شوهرم سر کار است!

از قطع این ارتباط یک سویه ناراضی نیستم.

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳| 9:31 |زنجبیل|

آی روشنک فکرش را میکردی یک روز شلوار سایز ۴۸ بپوشی؟!🥲

من که همیشه در خوش هیکلی زبانزد فامیل بودم حالا جوری شده که برای خرید لباس های دلخواهم باید ده تا مغازه را بگردم!

ندایی در درونم می گوید همه این عذاب ها و پادردهایی که میکشی فدای سلامت روانت! چون فقط و فقط همان است که اهمیت دارد! اگرنه من وزن ۵۴ کیلو را هم به خود دیده ام و میدانم وقتی سلامت روان نباشد پایین بودن سایز به هیچ نمی ارزد...

پس زنده باد سلامت روان!

ولو به قیمت سایز ۴۸ و ۵۰...

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳| 9:22 |زنجبیل|

چیزی بنویس؛ نگذار بغض کلمات نگفته خفه ات کنند...

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳| 0:32 |زنجبیل|

مردم حیوان خانگی شان سگ و گربه است آنوقت من بین پشه و کَک دست به دست میشوم؛ یکی این نیش میزند یکی دیگری!🤦🏻‍♀️

جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳| 0:52 |زنجبیل|

روز جدید برای من از ساعت ۱۱ شروع میشود. هرچند ممکن است ساعت ۹ یا حتی ۸ از خواب بیدار شوم اما تا آن ساعت عملا کار مفیدی انجام نمیدهم و شاید حتی دوباره بخوابم تا ساعت ۱۱ شود.😁

پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳| 11:34 |زنجبیل|

فکر می کنم اگر همین مختصر حرکات کششی و به اصطلاح یوگا را به صورت روزانه انجام نمی دادم چاق تر از اکنون می بودم؛ شده در حد نیم کیلوگرم.

من به همین میزان تاثیر هم راضی ام. علی الخصوص که این روزها به علت گرمی هوا بالکل پایم از بیرون بریده شده و آن مختصر پیاده روی گاه و بیگاه را هم ندارم. خلاصه همین مقدار تحرک بدنی -اگر بشود به حساب آورد- غنیمت است.

پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳| 8:2 |زنجبیل|

دیشب ساعت ۱۱ با شوهرم رفتیم یک مقدار خرید کنیم وقتی برگشتیم برای ما پیامک تخلف بیحجابی آمد. نمی دانم در جریان هستید یا نه، این تخلف از طریق مردم گزارش میشود. وقتی هم روی لینک اعتراض زدم تنها دو گزینه داشت :"در زمان مشخص شده آن جا نبودم" یا "در جغرافیای مشخص شده حضور نداشتم". یعنی هیچ احتمالی برای اشتباه بودن گزارش آن مادر به خطا در نظر گرفته نشده که زاغ مردم را چوب می زند! حالا من که اعتراضم را ثبت کردم ولی از هزار جهت بهم فشار آمد که با چه عوضی هایی همشهری هستیم.

سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳| 9:28 |زنجبیل|

از وقتی کولر آبی را راه انداخته ایم گویا یک سیل از خاطرات خوشایند تابستانی از دریچه های دمنده کولر به فضای خانه تزریق میشود‌ احساسات و خاطرات محو و خوشایند از تابستان های دور، خاطراتی که همه در بوی رطوبت کولر و پوشال خیس خورده آمیخته اند. من که پیش از این حوصله بیرون رفتن از آپارتمان را نداشتم در تصمیمم راسخ تر شده و این بو و حال و هوای تابستانی و امن را با هیچ چیز عوض نمی کنم.

دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳| 14:52 |زنجبیل|

امروز چند نوبت باران زد. ابری شد، آفتابی شد، باز ابری شد، توفان شد، رعد و برق زد، آسمان قرمبه شد، رنگین کمان شکل گرفت و همه این ها در مجموع روز پر هیجانی را رقم زد.

در خانه اما زندگی با همان ریتم خوشایند و دلخواه من جریان داشت.

نسبتا زود بیدار شدم، ظرف شستم، آشپزی کردم، کتاب خواندم، کمی یوگا کار کردم و با بازی کامپیوتری مشغول شدم و عصر برای کار کوچکی از خانه خارج شدم و قسمت بود دانه های درشت باران به صورتم بخورد. شب کیک لیمو درست کردم و همراه با شیر نوشیدم. همانطور که گفتم روز خوبی داشتم‌. الحمدلله

یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳| 22:42 |زنجبیل|

یک مقدار روغن آرگان را به خوبی روی پوست صورتم ماساژ دادم بعد از چند دقیقه پوستم نرمی و درخشندگی خوشایندی پیدا کرد احساس میکردم پوست صورتم از من تشکر می کند و می خندد!

یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳| 22:35 |زنجبیل|

این روزها خیلی سست و بی انگیزه شده ام. انجام کارهایی که قبلا خیلی خیلی برایم سهل می نمود و بدون فکر کردن انجامشان میدادم اکنون نیاز به جمع کردن قوا و انگیزه فراوان دارد. تمام روز به حالت دراز کشیده با گوشی ام کار می کنم. خیلی که همت کنم غذایی درست کنم و ظرفی بشویم. نمیدانم این بیحالی و بی انگیزه گی از کجا منشا می گیرد و در عین حال میدانم کلید حل آن در دست های خودم است. آدم هیچ جا از این حال نجات نیافته مگر آنکه خودش دست به کاری زده. با آنکه تازه از مسافرتی چند روزه برگشته ایم داشتن چنین حالی را درک نمی کنم. میخواستم بنویسم داشتن چنین حالی طبیعی با نرمال نیست اما بلافاصله جلوی خودم را گرفتم چون در این عالم هیچ چیزی را نمیتوان مطلقا طبیعی یا نرمال دانست خاصه حال آدمیزاد.

شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳| 10:13 |زنجبیل|

نکته کلیدی: وقتی مرد عصبانیه سعی کنید کاری به کارش نداشته باشید تا حد امکان سکوت کنید و بگذارید خشمش فروکش کنه


برچسب‌ها: درس زندگی
شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳| 0:20 |زنجبیل|

غم انگیزترین جمله دنیا این است که بگویی خب حالا بیا واقع بین باشیم.

-ریچارد بول


برچسب‌ها: نقل قول
سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳| 18:21 |زنجبیل|

[-Design-]