بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

امروز صبح راس ساعت ۹ با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم؛ پدر شوهرم بود. بعد از تعطیلات عید اولین بار بود صدایش را می شنیدم. سال اول ازدواجمان مقید بودم حتما آخر هفته ها یا حداکثر ماهی یکبار زنگی بزنم احوالشان را بپرسم. اما بعد به خودم آمدم و دیدم فقط من هستم که دارم تماس می گیرم و از آن سو هیچ تلاشی برای صحبت با من نیست. خلاصه اینکه بالکل پرونده تماس با خانواده شوهر را بستم و دیدم که عه! چه جالب! حالا که من زنگ نمیزنم آب از آب تکان نخورده و آن ها هم هیچ یاد نمی کنند. هرچند البته با شوهرم تماس می گیرند آن هم در ساعات اداری که شوهرم سر کار است!

از قطع این ارتباط یک سویه ناراضی نیستم.

یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳| 9:31 |زنجبیل|

[-Design-]