بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

دوستان خوبم من یک مدت نیستم لطفا نگران نشید🥰😊🌺

پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴| 9:15 |زنجبیل|

امروز دلم به هیچ صراطی مستقیم نبود. صبح رفتم باشگاه. بعد هم ناهار خوردم. تا اینجا همه چیز در ظاهر خوب بود. اما بعد از ناهار دچار ملال شدم. دست و دلم به هیچ کار نمیرفت. گوشی بازی کردم، اینستاگرام گردی، چک کردن توییتر، تلگرام... هیچکدام به دردم نخورد. یک لیوان شیر قهوه برای خودم درست کردم و رفتم نشستم پشت میز تا مطالعه کنم اما باز بی قرار بودم. پناه بردم به تختخواب. انگار آنجا تنها نقطه امر جهان بود چون با نگاهی به وضعیت اتاق میشد فهمید بیشتر ساعات روزم را اینجا میگذرانم: سه راهی برق درست کنار تختخواب و گوشی دائما در شارژ، چند لیوان چای و آب خشک شده روی میزعسلی، پیش دستی پوست میوه و تنقلات روی تختخواب درست کنار بالشم، دستمال کاغذی، روبدوشامبر و چشم بند‌ خواب، کتاب رمان فراموش شده کنار پایه تخت. همگی احاطه ام کرده بودند. هیچ نیازی به ترک قلمرو ام نبود. کمی غلت زدم. بعد زنگ زدم به دوستم که شوهرش آخوند است. احوالپرسی کردیم. من از حال روزهایم گفتم هرچند سر بسته. همان چند کلمه هم تلخ بود اما حس میکردم خیلی درگیر بچه کوچکش است که پای گوشی سر و صدا میکرد و صحبت هایم را نمی شنید و خیلی دقیق نمیشد تا متوجه تلخی صدایم شود. آخر سر مثل همیشه گفت یک جایی "بیرون" قرار بگذاریم همدیگر را ببینیم...

(آخ که چقدر من از بیرون رفتن خصوصا با دوستانم متنفرم. یک زمانی میگفت هروقت دلت گرفت بیا پیش من‌. من هم یکی دوبار برای گرفتن کتاب و جزوه بهش سر زدم و ده دقیقه ای نشستم. اما بعد نمیدانم یکباره چه شد که حتی وقتی میرفتم در خانه اش تا امانتی را پس داده یا بگیرم خودش میآمد پایین و دیگر دعوتم نمیکرد بروم بالا. شاید حدس بی ربطی باشد اما به گمانم از وقتی شوهرش من را در خیابان دید اینطور شد. آخوند است دیگر شاید به زنش گفته خوش ندارم این خانم با این وضع حجاب به اینجا رفت و آمد داشته باشد. شاید هم حدسم اشتباه باشد اما بالاخره پای من از خانه دوستم بریده شد. او هم که به جز تولدم علی رغم اصرارهایم دعوتم را نپذیرفت).

مکالمه مان زیاد طول نکشید. از ملالم هم که کم نکرد. بعد دیدم دلم سیب زمینی سرخ کرده میخواهد. آن هم به مقدار زیاد. با دستگاه غذا ساز سیب زمینی را ورقه ای کردم‌. آن را شستم و خشک کردم و در روغن فراوان برشته کردم. بعد نشستم جلوی تلویزیون که از قضا داشت فیلم "مرهم" ساخته علیرضا داودنژاد را پخش میکرد. حس میکردم قصه دختره از بابت تنهایی عظیمی که احساس میکند خیلی شبیه من است و بغضم عمیق تر میشد. میلم به سیب زمینی تمامی نداشت. دلم میخواست هرچقدر میخواهم بخورم. دیگر کنترل وزن و چربی خون و کاهش خطر کبد چرب معنی نداشت؛ بحث بقا مطرح بود. داشتم از بی حوصلگی از ملال از پوچی یا هر احساس بد دیگری که به ذهن برسد میمردم و سیب زمینی سرخ کرده تنها راه نجات به نظر میرسید. بعد از آنکه از خوردن فارغ شدم (بهتر است بگویم "خسته شدم")همه ظرف ها را شستم، خشک کردم و در کابینت ها چیدم. فیلم تمام شد. در سکانس پایانی طناز طباطبایی می پرد تو بغل مادربزرگش و با صدای بلند گریه میکند. من هم زدم زیر گریه. بعد از خودم پرسیدم که آیا افسرده شده ام؟ چیزی در من لجوجانه انکار میکرد اما مگر افسردگی شاخ و دم دارد؟ چشم باز میکنی و میبینی بال و پَر احساست از یک ماده شبیه به قیر، سیاه، بهم چسبیده. در باتلاقی گیر کرده ای و هرچه بیشتر تقلا میکنی بیشتر فرو میروی..

پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴| 23:40 |زنجبیل

دیگه تصمیم گرفتم کلاس نقاشی رو نرم از یوتیوب گواش یاد بگیرم. خود استاد هنرمند توانمندی هست ولی انتقال مطلبش ضعیف بود جوریکه من پای بوم از شدت اعصاب خوردی گردنم درد میگرفتم، از اینکه نمیتونستم رنگ درست رو در بیارم حرص میخوردم و اصلا از نقاشی لذت نمیبردم. اصن نمیگفت برای سایه زدن از چه رنگایی استفاده کنم ، چیزی که بیس و مبنای کار با رنگه. بعد وقتی دیدم یوتیوب چقد خوب این مطلب رو با رنگای مکمل یاد داده به این نتیجه رسیدم خود آموز کار کنم. البته انکار نمیکنم رفتن به کلاس خوبی هایی هم داشت مثل دیدن کارهای هنرآموزای دیگه یا اصلا همینکه مجبور میشدم نقاشی کنم.

سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴| 18:46 |زنجبیل|

امروز عصر قرار بود برم دندونپزشکی تا سطح ترمیمی دندونم رو که خودش پر کرده بود تراش بده و صاف کنه منتها منشیش زنگ زد گفت دکتر رفته سفر شما شنبه بیاید. حالا من موندم و یه دندون آسیاب ناصاف که اندازه یه نخود روش آمالگام چسبیده و فکی که هیچ جوره روی هم چفت نمیشه! بیشتر دوست دارم بخوابم که متوجه این وضعیت نشم. از طرفی انقدر ظهر خوابیدم که سردرد گرفتم. شد نور علی نور. خلاصه الان در خارخاری ترین (شما بخونید عصبی ترین) وضعیت ممکن هستم و حوصله هیچ کاری رو ندارم!

سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴| 18:27 |زنجبیل|

سر انجام یک کار پژوهشی با یکی از اساتید دانشگاه لینک شده بودم حالا مدتیه جواب پیام های متنیم رو نمیده. میخام امروز زنگ بزنم اما نمیدونم واکنشش چی هست چون یه مدت باهاش تماس نگرفتم شاید کلا بخاد من رو بگذاره کنار...

حالا زنگ میزنم فوقش جواب تماسم رو نمیده :(

+بعدا نوشت: زنگ زدم جواب نداد واقعا. :/

دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴| 15:15 |زنجبیل|

نمیدانم عصرها و شب های پاییزی چه خصوصیتی دارند که اصلا دلم نمیخواهد از خانه بیرون بروم. یعنی در فصول سرد همه ترجیحم آنست هرکاری دارم صبح و قبل از ظهر انجام دهم‌.

شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴| 16:56 |زنجبیل|

کمد را مرتب کردم و حجم بسیار زیادی کاغذ باطله دور ریخته شد. ضمنا چند صفحه عکس برگردان کرومی که مدت ها پیش خریده و گم کرده بودم را پیدا کردم!✅️

شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴| 13:27 |زنجبیل|

...I used to be someone happy

Aaron, Endless song+


برچسب‌ها: نقل قول
جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴| 13:13 |زنجبیل|

بعد از چند سال که مرتبا دارم میرم لیزر همچنان ریش و سیبیل دارم🧔‍♀️ فقط ماهی ۴۰۰، ۵۰۰ تومن الکی پیاده شدم!

باید قبول کنم لیزر قطعی و دائمی نیست..فقط امیدواری واهی میده.

پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴| 18:35 |زنجبیل|

واقعا باورم نمیشه چطوری از آگهی تدریس زبان که منتشر کردم اینطور میشه برداشت کرد که من دنبال رابطه م؟ که یه نفر زنگ میزنه همچین سوالی میپرسه..

ملت رد دادن!

وضعیت جوانامون یعنی انقدر نگران کننده س؟؟

+ ولی میدونی برای من نگران کننده تر کجاست؟ اینکه من از مرداد ماهه که مطلقا درآمدی ندارم...🥲🫠

پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴| 18:29 |زنجبیل|

اینجا هوا آفتابی و خیلی گرمه! باورم نمیشه دارم توی نیمه آبان اینو مینویسم...

پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴| 15:34 |زنجبیل|

هربار میرم دندونپزشکی واقعا متعجب میشم. من طی یکسال گذشته کاملا مراقب بهداشت دهانم بودم مثلا بلافاصله بعد از هر غذا از نخ دندون استفاده کردم. جوریکه حتی برای وقتایی که میرفتم رستوران، نخ دندون با خودم میبردم. توی این یکسال من اگر نهایتا یک یا دو شب بدون مسواک خوابیده باشم. از لحاظ تغذیه هم به طور میانگین روزی یک لیوان شیر و یک قوطی کبریت رو توی برنامه م داشتم. حالا چرا هربار میرم دندونپزشکی یک پوسیدگی جدید و گسترده کشف میشه واقعا برام سواله! من انقدر مراقبت میکنم وضعیت دندونام اینه! اگر مراقبت نمیکردم چی به سر دندونام میومد...

+بعدا نوشت: از هوش مصنوعی راهنمایی خواستم و استفاده روزانه از دهانشویه فلوراید رو برای جلوگیری از پوسیدگی پیشنهاد داد.

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴| 22:31 |زنجبیل|

خوبیش به اینه که آدمیزاد دووم میاره. یعنی ته دلت قرصه که حتی اگه قحطی بشه، بی آبی بشه، گوشت قرمز و ماهی و حبوبات از سبد غذاییت حذف بشه باز زنده می مونی. حتی اگر بیشتر ساعات روز برق نداشته باشی یا آب جیره بندی بشه باز زنده می مونی. حالا شاید یکی بگه "با این شرایط آدم بره سرش رو بگذاره زمین بمیره بهتره" منتها اینطور نیست. حتی تحت کنترل خودت هم نیست. آدم زنده می مونه. خیلی بهش سخت میگذره ولی باز تمام سلول های بدنش خودشون رو برای بقا تطبیق میدن.

من همیشه وقتی نگران اوضاع کشورم، اوضاع محیط زیست، گرونی ها و بحران انرژی میشم به زمان های خیلی دور، به انسان هایی که ده ها سال قبل زندگی میکردن و یک دهم امکانات الان ما رو نداشتن فکر میکنم و می بینم اون ها هم دووم آوردن پس دووم آوردن جزو ذات آدمیزاده. قطعا دلم نمیخواست شرایط انقدر سخت باشه ولی خب زندگی راه خودش رو پیدا میکنه حتی توی سخت ترین شرایط.

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴| 21:9 |زنجبیل|

خصوصیتی که از مادرم یاد گرفته ام و عاشقش هستم تمایلم برای خلوت کردن کمدها، دور ریختن اثاث و خرت و پرت های بلا استفاده و یا دادن آن ها به نیازمند است. بر همین اساس کمدها و کشوها در خانه ما هیچ گاه خیلی خیلی شلوغ نیست و همه چیز در حد نیاز وجود دارد نه بیشتر. این عادت حتی در زمینه چیدمان خانه هم دیده میشود جوریکه از وسایل تزئینی خوشم نمی آید و معتقدم خانه را شلوغ میکنند. ترجیحم همواره بر اشیای کاربردی، چند منظوره و به درد بخور است. من همیشه موقع خرید هرچیز به این فکر میکنم که موقع اسباب کشی قرار است چقدر من را به زحمت و دردسر بیاندازد و بنابراین اغلب از خریدش منصرف میشوم! واقعا یک اسباب کشی ساده و سریع یک معیار برای این است که بدانم در مسیر درست زندگی مینیمالیستی قرار گرفته ام!

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴| 17:51 |زنجبیل|

نشسته بودم برای مطالعه که ناگهان صدای کوبیدن و کشیدن اجسام از پشت‌بام بلند شد. چون محمد خونه نبود، خودم شال و کلاه کردم و رفتم ببینم چه خبره.

در که زدم، نور خورشید از پشت سر مردی تابید که جلو در ایستاده بود؛ مردی از طبقه پایین‌مون. نور درست از پشتش می‌تابید و سایه‌ی بلندش روی زمین افتاده بود، طوری که ظاهرش دو برابر ترسناک‌تر به نظر می‌اومد.

با لباس‌های خاکی و عرق‌ریزان روبه‌روم ایستاده بود. سلام کردم و با احتیاط گفتم:

«ببخشید، دارید چیکار می‌کنید؟ خیلی سر و صداست.»

ولی هیچ جوابی نداد. فقط پشتش رو کرد و آروم راه افتاد اون‌طرف. عین یه شبح از قصه‌های ترسناک که بی‌صدا میان و میرن، چیزی میدونن و نمیگن و بی دلیل از آدم زنده ها بیزارن..

چند قدم جلوتر رفتم و تازه فهمیدم انباریش رو که درست بالای واحد ماست خالی کرده و هرچی خرت‌وپرت پیدا کرده—با ربط، بی‌ربط—همه رو چیده روی سقف ما! شبح دوباره مشغول خرت و پرتاش شده بود و توجهی به من نداشت. فلنگو بستم و رفتم پایین.

ولی راستش عین یه بچه تروماتایز شدم! اون سر و وضع به‌هم‌ریخته، اون رفتار بدوی و حالت برافروخته چهره‌اش آدم رو یاد شخصیت‌ منفی فیلما که به طرز اغراق شده ای ترسناک و هپلی اند می انداخت. یاد گرفتم تا من باشم به هیچ سر و صدایی توی این خونه کاری نداشته باشم!🤐😑

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴| 17:30 |زنجبیل|

امروز از باشگاه برگشتم و چون قبلش صبحانه نخورده بودم مثل خرس گرسنه بودم و بنابراین مثل گاو غذا خوردم جوریکه با یک حساب سرانگشتی حداقل ۸ واحد کربوهیدرات دریافت کردم و احساس خفگی داشتم. بدتر از همه اینکه وقتی گرسنه باشم بسیار فاجعه و خجالت بار غذا میخورم و خدا نکنه کسی دور و برم باشه! خلاصه در آن لحظات که در حال ترکیدن بودم به هوش مصنوعی پیام دادم و ازش راهکار خواستم که اون هم انگار هیچکاری از دستش برنمیومد فقط میگفت نفس عمیق بکش!😂 انقدر حالم بد بود که فقط از خدا میخواستم یه فرصت دیگه بهم بده چون پرخوری به هیچ عنوان چیزی نیست که آدم بخاد بخاطرش بمیره!

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴| 17:11 |زنجبیل|

چرا شوهرخاله ام را روباه مکار نامیدم؟

چندین سال پیش یک اختلافی بین مامانم و یکی از خواهرهایش پیش آمد، این شوهرخاله آمدند "مثلا" برای وساطت! در این جلسه مادرم شاکی بوده یا هرچی، حرف های تندی زده و مثلا گفته من دیگر خواهری به اسم فلانی ندارم. (طبعا از روی ناراحتی و احساسات). این آقا هم برداشته از صحبت های مادرم وویس گرفته و برای آن خاله مذکور پخش کرده. موضوعی که بیشتر به آتش اختلاف دامن میزند و باعث ادامه کدورت بین دو خواهر میشود. هرچند این دو بعدا باهم آشتی کردند و اختلافشان مثل هر دو خواهر دیگری گذرا بود، اما من هیچوقت این اقدام پلید و حیله گرایانه شوهرخاله را فراموش نمی کنم و هروقت یادم می آید از این حجم بدجنسی شوک میشوم. هرچند سایر اعضای خانواده فراموش کنند، من معتقدم از چنین آدمی باید ترسید و حذر کرد.

این فقط یک چشمه از موزمار بازی های ایشان بود، بخواهم همه را تعریف کنم مثنوی هفتاد من است...

سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴| 7:24 |زنجبیل|

امروز اشکم دم مشکم بود؛ مدام و هر لحظه اشک حلقه میبست توی چشمام. صبح بعد از اون خواب بدی که دیدم گفتم یه کم با خواهرم صحبت کنم بهتر بشم اما اون وقت نداشت. چشمام اشکی شد. از سر و صدا آزرده شدم، باز گریه م گرفت. حبوبات برای آش کدو خیس کردم و یاد آش کدوهای مامانم افتادم و بغضم ترکید...

+معمولا وقتی اینطوری میشم یعنی نزدیک پریودمه. ولی قسمت تلخ ماجرا اونجاییکه تقویمو نگاه میکنی و میبینی هیچ ربطی به موعدش نداره.

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴| 22:47 |زنجبیل|

ببخشید این متن یک مقدار بی ادبانه هست ولی برای تخلیه روانی خودم لازمه:

خاله من که حدودا ۶۰ سالشون هست، از اون بابت که بنده برای مراسم بله برونم دعوتشون نکردم و تنها ازشون خواستم جهت مراسم عقد رسمی تشریف بیارن (سه سال پیش رو عرض میکنم!)، در یک حرکت انتقامجویانه، یک قدم پا رو فراتر گذاشتند و خواهر برادرهای من رو برای مراسم عروسی پسرشون دعوت کردند اما بنده رو خیر!

از سنت خجالت بکش زنیکه ، move on کن!😂

هرچند که من از خدامه دیگه ریخت نحس شما رو نبینم و اصلا اعصابم با موزمار بازی های شما بهم نریزه ولی دلم برای خودت میسوزه! کاش زودتر به خودت بیای و بدونی انقدر بدجنس بودن تو رو به هیچ جا نمیرسونه.. وای یعنی واقعا با خودم فکر میکنم با اون شوهر حیله گرت که شبیه روباه مکاره نشستید تلفن گرفتید دستتون و به همه زنگ زدین و به اسم من که رسیدین با خودتون گفتین نه بخاطر اینکارش باید مجازاتش کنیم! بیشتر دلم به حالتون میسوزه بدبختا! خدا بهتون صبر بده و از سوزشتون کم کنه!😁🙏🏻

+ توضیحات بیشتر: افراد عمدتا با خونواده مادری راحتن ولی من هیچ نزدیکی با خاله هام احساس نمیکنم تا بوده همیشه آزارشون به ما رسیده نه خیرشون. بر عکس ِ خونواده پدریم که مثل آب زلالن، قطع رابطه با خاله هام واقعا مایه آسایش بوده!😊😌 🌈

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴| 18:7 |زنجبیل|

یه کابوس تکراری دارم.. خواب می بینم به شدت افسرده ام، یعنی در خواب اون افسردگی شدید رو کاملا احساس می کنم جوریکه انگار داخل قفس افسردگی هستم، و بعد دارم گریه می کنم و به دیگران میگم که "من افسرده ام! من فقط قادر به درک غم هستم!" انگار با این اعلام بخوام به دیگران بفهمونم تو چه مخمصه دشوار و غیر قابل فراری گیری افتادم! و در خواب می بینم که دیگران دور و بر من هستند و هیچ کاری برای من از دستشون بر نمیاد. معمولا با گریه از خواب پا میشم و تا چند دقیقه اون احساس خفقان وحشتناکی که در خواب تجربه می کردم با من می مونه تا اینکه لحظه لحظه محو میشه و احساس خلاصی می کنم. هر یکی دو ماه یکبار این کابوس رو می بینم...

دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴| 14:36 |زنجبیل|

[-Design-]