چند روزی است مامان ناخوش احوال است، درگیر کشیدن چند دانه باقیمانده دندان هایش است تا دندان مصنوعی بگذارد. از ما بچه ها هیچ کدام نماندیم مشهد، هرکدام رفته ایم یک گوشه دنیا. این است که مامان بابای سالمند من خودشان وقت دکتر می گیرند و می روند دندانپزشکی. وقتی زنگ میزنم و صدایش لرزان و گرفته است بغض می کنم و بی آنکه او بفهمد اشک می ریزم. امروز دیگر طاقت نیاوردم گفتم مامان من یک هفته می آیم پیش شما تا حداقل کنارت باشم. قسمم داد که این کار را نکنم. گفت خودش میتواند از پس کارهایش بر بیاید. اما من دل خودم را چطور آرام کنم؟ این روزها همه فکر و ذکرم شده بابا و مامان. البته این قانون طبیعت است که بچه ها باید برای رسیدن به بلوغ مستقل شوند و راه خود را در پیش بگیرند اما همین رسم آزاردهنده باعث میشود بیش از پیش مطمئن شوم هیچ چیز در این دنیا عادلانه نیست.
یکشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۳|
14:40 |زنجبیل|