بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
امروز بعد از مدت ها رفتم شهر کتاب. بعد از چرخی مختصر توی بخش لوازم تحریر خودم رو به بخش کتاب ها رسوندم. سر گرم مطالعه بعضی از کتاب ها بودم که یک مادر جوون و بچه ش توجهم رو جلب کردن: زنی که مشتاقانه کتاب ها رو نگاه می کرد و پیدا بود علاقه زیادی به مطالعه داره . پسربچه ای حدودا ۴، ۵ ساله که واضح بود حوصله ش سر رفته و مدام بیقراری می کرد، دلش میخواست به تزئینات دکوراسیون فروشگاه دست بزنه و عدم رضایتش رو از بودن توی اون محیط آروم و بی سر و صدا، سرشار از بوی قهوه و صدای ویگن، به هر نحوی نشون میداد: به پر و پای مادرش چنگ می انداخت، ناله می کرد، می دوید و در مقابل، اون مادر صبورانه بغلش می کرد و به هر ترفندی متوسل میشد تا کودک مدتی هرچند کوتاه آرام بگیره و اون بتونه کتاب ها رو ببینه. بعد از لحظاتی حواسم پرت شد و نفهمیدم مادر و کودک کجا غیب شدند اما اینبار ، زن، تنها برگشت و دوباره سرگرم قفسه های کتاب شد. بعد از مدتی، سر و کله مردی که کودک را در آغوش گرفته بود پیدا شد. بچه آرامش بیشتری داشت اما باز هم بیقراری میکرد. زن با دیدن شوهرش که بچه بغل احتمالا از ماشین پیاده شده و به دنبال او آمده بود، سریع تر تصمیم گرفت و کتاب های دلخواهش را انتخاب کرد. در این رویداد صبوری این پدر و مادر در مقابل این کودک برایم جالب بود. نه مادر به کودک تشر زد یا بی احترامی کرد و نه مرد به همسرش نا ملایمت نشان داد و تندی کرد. ببینید دوستان! اثرات فرهنگ کتابخوانی اینجور جاها خودش را نشان می دهد.
| [-Design-] |