بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

ساعت قریب ۷ صبح است و من هنوز پلک بر هم نگذاشته ام. شب های پیش ساعت ۴، یا نهایتا ۵ میخوابیدم. اما دیشب ذهنم درگیر افکاری بود که درمجموع خوشایند نبود و خاطرم را آزرده میداشت. حتی نزدیک های سپیده صبح به این فکر میکردم الان بچه های مدرسه و راهنمایی و دبیرستانم کجایند و دارند چیکار میکنند؟ بعد بنا کردم تک تک اسامی که در خاطرم مانده بود در گوگل و اینستا تایپ کردن. هرچند از هیچ یک نشانی پیدا نکردم اما میخواهم بگویم افکارم تا این حد مغشوش و مشوش بود.

+شوهرم با عجله بیدار شد و ماشین را برد! کلی بیرون کار داشتم و همه کنسل شد. ظاهرا یک روز دیگر هم قرار است درخانه بمانم؛ با این بهانه که ماشین نیست! هرچند حس میکنم تعامل با آدمی در دنیای بیرون از این چهاردیواری برایم واجب است؛ چیزی که به تازگی هم از آن گریزان و هم بدان مایلم.

+دیشب برای اولین بار کولر را خاموش کردیم. نوک انگشتان پایم سرد شده بود و باد خنکی از پنجره می وزید.

+یک لیوان شیر قهوه داغ درست کرده و پنجره اتاق خواب را گشوده ام. ظاهرا هشیار هشیارم! بدون ذره ای گیجی یا خواب آلودگی!

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴| 7:4 |زنجبیل|

[-Design-]