بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

به صورت ها نگاه میکنم. یکی چاق است و قد کوتاه. حداقل ده سال از من بزرگتر است. اما توی چهره اش یکنوع تبختر می بینم. انگار که با سکوت و کم حرفی اش به دیگران اعلام می کند تمایلی به هم صحبتی ندارد. یکی دیگر اصلا افسرده به نظر میرسد؛ اخم های درهم و بی اعتماد به نفس! یک گوشه ورزش می کند، دیرتر از همه می آید و زودتر از همه غیبش میزند. با هیچکس تماس چشمی برقرار نمی کند و صورتش حالتی دارد که انگار الان است بزند زیر گریه. سایر صورت ها خیلی خیلی اخمو و بداخلاق اند. یا به قدری ژل و بوتاکس کرده اند که اصلا نمیشود احساسی را ازشان فهمید. هیچوقت کنار اینجور آدم ها احساس راحتی نکرده ام. ناخودآگاه نسبت به بدنم، به پوستم و حتی موهایم احساس ناامنی می کنم. شاید راست میگویند که پیدا کردن دوست با بالارفتن سن سخت میشود. شاید هم من آدم اجتماعیی نیستم. این احتمال دومی قویتر است.

چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴| 17:42 |زنجبیل|

[-Design-]