بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

صدا، صدا ، صدا

به هر اتاق که می روم صدا هست

یا از نورگیر بین واحد ها صدای بچه (شاید باورتان نشود ولی این مجتمع یکی از پر بچه ترین مجتمع های شهر است هر واحد به طور میانگین دو بچه!)

یا صدای جیغ ممتمد کاسکوی واحد طبقه پایین

یا از واحد بغلی که با دو بچه و مادری بسیار پر سر و صدا عاصیمان کرده

یا از زورخانه توی کوچه صدای ضرب تنبک و آواز خواندن ...

دلم میخواست انقدر به صدا حساس نبودم یا حالا که انقدر حساس هستم خانه ام یک جای پر واحد، نزدیک به زورخانه ! نبود. البته پولمان به بهتر از این واحد نمی رسید. حالا هم باید خودم را وفق بدهم. یک دوستی میگفت آنقدر روی اعصاب و روانش کار کرده که هیچ سر و صدای مزاحمی اذیتش نمی کند. میگفت میتواند صدای گرومب گرومب دویدن بچه های طبقه بالا را بشنود و ککش هم نگزد، یا در حضور صدای بلند تلویزیون مطالعه کند. باید شماره اش را پیدا کنم، بهش زنگ بزنم و ازش بپرسم چطور به آن سطح از توانمندی رسیده. یکنفر دیگر را هم میشناختم که میگفت از سر و صدای بچه های واحدهای دیگر آپارتمان لذت میبرم چون نشانی از حیات و زندگیست و من را خوشحال می کند.

باید روی اعصابم کار کنم و اجازه ندهم صدای جیغ کاسکو یا گریه بچه واحد رو به رویی یا زن دیوار به دیوارمان اذیتم کند.

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴| 19:41 |زنجبیل|

[-Design-]