بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
دلم میخاد برم یک جایی زندگی کنم که سر و صدا نباشد. من با صداهای طبیعی محیط مثل بالا و پایین رفتن آسانسور یا بوق گاه و بیگاه ماشین ها و حتی بسته شدن در واحدها مشکلی ندارم اما صدای موزیکِ بلند نباشد! صدای عربده و دعوا نباشد! صدای خانم همسایه که در بالکن خانه اش به طور ممتد با تلفن صحبت می کند نباشد! صدای کشیده شدن اسباب و اثاثیه یا زدن پتک و چکش روی سقف خانه ام نباشد! + این ها همه از مصائب رندگی آپارتمانی و یک بخشی هم به خاطر ساکن بودن در این کوچه و دیوار به دیوار یک فروشگاه زنجیره ایست. آن روزهای اول که تازه به اینجا نقل مکان کرده بودیم از اینکه افق کوروش بغل دستمان است خوشحال بودیم اما خیلی زود فهمیدیم خوشایند که هیچ، چه گرفتاری بزرگیست! سد معبرهای همیشگی، خیل عظیم ماشین هایی که همیشه توی کوچه ما و اغلب جلوی در آپارتمانمان پارک هستند، کثیفی همیشگی کوچه و بدتر از همه، سر و صدای موزیک بلندی که برای جشنواره های فروش هفتگی به راه می اندازند فقط گوشه ای از مشکلاتیست که ما با این ها داریم. +گاهی واقعا از همه چیز و مطلقا همه چیز به تنگ می آیم و اعصابم از اینهمه بی ملاحظگی بعضی ها بهم می ریزد. این حجم از بیشعوری آدم ها و عدم رعایت حقوق شهروندی / همسایگی در ذهنم نمی گنجد. اینجور جاها به کاراکترهای خشن فیلم های اسلش حق میدهم که در یک حرکت جنون آمیز همه را به رگبار می بندند! آدم مگر چقدر توان دارد؟!🤦🏻♀️
| [-Design-] |