بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

امشب برای مصاحبه اینترنتی آماده میشدم و نیاز به تمرکز داشتم به همین خاطر سه استکان چای خوردم و در نتیجه حالا خواب به چشم هایم نمی آید. بدم نمی آید کار مفیدی مثل آماده کردن ناهار فردا یا شستن ظرف های توی سینک را انجام بدهم. چشم هایم برای نقاشی یا حتی مطالعه کتاب داستان زیادی خسته اند. همه جا بی اندازه ساکت و خاموش است و عقربه ها ۲:۱۰ بامداد را نشان می دهند که برای انجام هرکاری خیلی دیر یا خیلی زود به حساب می آید. حتی حوصله آدمیزاد هم در این ساعت خواب است!

+مصاحبه آنطور که میخواستم پیش نرفت. نمیدانم این چندمین مصاحبه است و من چرا هنوز از پس این مرحله بر نیامده ام. شاعر می فرماید "بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد..." گاهی خرافاتی میشوم و از خودم می پرسم نکند اصلا قسمت من نشدن است؟! چون گاهی به نقطه تحقق رویایم خیلی خیلی نزدیکم و به یکباره اتفاقی از غیب بر من نازل میشود و به اندازه یک کهکشان فاصله می افتد...

از این فکرها می گریزم و سعی می کنم به روی خودم نیاورم دارد می شود چهار سال که پشت در بسته ایستاده ام...💔

سه شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۳| 2:19 |زنجبیل|

[-Design-]