بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

توی این هیر و ویری رفتم وقت گرفتم برای رنگ مو. با خودم فکر کردم حتی اگر به فکر روحیه خودم نیستم، خانواده ام چه گناهی دارند که هفته بعد قرار است من را با این سر و وضع آشفته ببینند؛ پس به خاطر آن ها هم شده ساک آرایشگاهم را بستم: دو عدد حوله، برس و یک ساندویچ کوچک.

+ بعدا نوشت: در آرایشگاه نشسته ام. با لب های ورچیده و چشم هایی که ابرهای بارور از گریه در خود دارند. درحالیکه نوبتم نیمساعت پیش بوده. وقتی میپرسم کی نوبتم میرسند میگویند:" شب عید است، باید بنشینی." شاید حق با آن ها باشد. هیچوقت پنج روز مانده به عید آرایشگاه نبوده ام. تا چشم کار میکند سر و کله فویل پیچ شده است و بوی اکسیدان و رنگ بینی و چشم را میسوزاند.

باید صبور باشم...

جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳| 9:30 |زنجبیل|

[-Design-]