بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
دیروز کلی گریه کردم. نمی دانم چرا. اصلا از وقتی از مسافرت دو هفته ای مان بازگشتیم یکجور دیگری بودم؛ ناخوش. امیدوارم غم دیروز آخرین اپیزود این حال ناخوش بوده باشد. زمزمه هایی به گوش میرسد که با تمدید طرحم موافقت نمی کنند. در این صورت دیگر شاغل نخواهم بود، حداقل برای مدتی. برنامه بعدی ام آن است که بروم دفتر کاریابی تا برایم کار جور کنند. هرچند خوشم نمی آید در کارخانه کار کنم به احتمال زیاد این تنها انتخابم خواهد بود. در اینصورت باید پیه ساعت کار طولانی و حجم کار زیاد را به تن بمالم. دیشب داشتم با خودم فکر میکردم اگر نروم سرکار چقدر از رفاهی که داشتیم فاصله می گیریم. دیگر از رستوران های خوب، سفرهای با کیفیت و خرید چیزهای شیک خبری نخواهد بود؟ بی پولی چیزی نیست که باهاش غریبه باشم اما وقتی آدم دو سال توی کارتش پول باشد یکجورهایی تصور برگشت به شرایط قبل دشوار میشود..
| [-Design-] |