بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
تقصیر خودم هم هست که انقدر پر حرف هستم. اصلا انگار یادم می رود می توانم دهانم را ببندم و چیزی از روزمرگی ها و گرفتاری ها و دلمشغولی هایم به کسی نگویم؛ خیال می کنم وقتی یکی میپرسد "چه خبر؟" لابد راستی راستی می خواهد در جریان همه احوالاتم قرار بگیرد. همین میشود که سفره دلم را باز می کنم و آن طرف هم در مقابل یا راه حل های بیخودی می دهد یا چیزی می گوید که انگار اصلا نمیشنیده که چی می گفته ام! در هر صورت حسابی می سوزم و افسوس می خورم که ایکاش همان اول به گفتن " خبر سلامتی" بسنده می کردم و انقدر پر چانگی نمیکردم... مثل همین امروز صبح که چون با همکارم بحثم شده بود گوشی را برداشتم و همه جا را از دلتنگی و روزگاری که از سر می گذرانم پر کردم! و در پاسخ چی شنیده باشم خوب است؟ یک مشت چرندیات! یکی که حسابی خندید! 😐🙄دیگری پیشنهاد داد بیزنس خودم را راه بیندازم!😑 (اصلا با کدام پول؟!) آن یکی هم گفت زندگی همین است!🥲
| [-Design-] |