بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
حوصله ام سر رفته. وقتی بچه بودم زیاد حوصله ام سر میرفت. به هرکسی هم می گفتم تعجب میکرد که آخر بچه به این کوچکی، از سر رفتن حوصله چه می داند؟ اما من حوصله ام سر می رفت. و خیال می کردم حوصله مثل سطلی از آب می ماند که سر ریز میشود... الان اگرچه خیلی بزرگتر شده ام و بیشتر وقت ها میتوانم از پس ملال و بی حوصلگی ام بر آیم، اما بعضی وقت ها، مثل همین امروز، نمیدانم چه کاری از دستم ساخته است. سطل سطل بی حوصلگی و ملال روی دلم آوار میشود و من فقط میتوانم نظاره کنم. اینجاست که حتی کتاب ها، مدادها، کانالهایی که در تلگرام دنبال می کنم و بازی کامپیوتری مورد علاقه ام چاره ساز نیست.
پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲|
19:2 |زنجبیل|
| [-Design-] |