بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
وقتی خانم خانه خودت میشوی تازه میفهمی چرا مامان تیشرت سفید و رنگ روشن کمتر می پوشید. چرا همیشه دستهایش زبر بود. چرا بدنش و لباس هایش اغلب بوی غذا میداد. یادت می افتد چرا مامان هر روز بر اساس آن چیزهایی که در یخچال داشتیم غذا درست میکرد. درک میکنی چرا یک وقتهایی حوصله نداشت. خیلی سال پیش وقتی برادرزاده ام تازه یکی دو سالش بود، یکبار زنداداشم به مامانم گفت "از وقتی بچه دار شدم میفهمم مادر بودن چه کار سخت و دشواریست و اینکه شما چقدر برای شوهرم زحمت کشیده اید. حالا بیشتر حق را به شما می دهم". زندگی همین است. مامانم همیشه میگوید " ما به شماها نمیرسیم اما شما به ما میرسید". همینطور است. دختری که خودش را به اندازه سال های نوری از همسرداری و مادر شدن به دور می بیند تا چشم بر هم می زند ازدواج میکند و مدتی بعد هم صاحب بچه میشود. دیدش به همه چیز تغییر می کند. خیلی چیزها برایش مثل روز روشن میشود؛ مثل کتیبه ای که پس از سال ها رمزگشایی شود معنی خیلی از حرف ها و رفتارها را میفهمد...
| [-Design-] |