بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
در حالیکه هنوز با تخته و قلمو و رنگ اخت نگرفته بودم در کلاس نقاشی حاضر شدم. بعد از نیمساعت از شروع کلاس، داشتم به ساعتم نگاه میکردم تا زمان پایان آن جلسه را بدانم. بیقرار بودم و اعصابم از بد قلقی رنگ ها در نیامدن آنچه در خیال داشتم خرد بود و حالتی عصبی داشتم جوریکه کم مانده بود بزنم زیر گریه. تقریبا آخرهای کلاس به نقطه فوران از خشم و اندوه رسیده بودم که استاد گفت "علی رغم اینکه داری تابلوی اولت رو میکشی ولی کارت خوبه، خیلی از نقاشی پرت نیستی". این بیان استاد همچون باریکه ای از نور بود که از دل ابری تاریک بتابد و من را غرق در امید و خوشی کرد. بار دیگر انگیزه ام را پیدا کردم و مصمم شدم که به هیچ عنوان جا نزنم. چون من "از مرحله پرت نیستم"!
یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴|
1:16 |زنجبیل|
| [-Design-] |