بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

دلم نمیخاد بخوابم. امروز پر از اتفاق، دلشوره و استرس بود. خسته ام. اما در مقابل خوابیدن مقاومت میکنم. فکرم آروم نیست. دلم میخواد برم یکجا یا یک کاری بکنم که خستگی این سه هفته اخیر رو از ذهنم پاک کنه.

یادمه سال ۹۵ برای اولین بار سرسره آبی رو تجربه کردم. تا قبل از اون من آدم جسوری نبودم و اون سال تصمیم داشتم برای ارشد بخونم. این قدم بزرگی برای بیرون اومدن از دایره امنم محسوب میشد و دلم میخواست برای اینکه به خودم ثابت کنم که جراتمند شدم، یک کاری که همیشه برام ترسناک بوده رو انجام بدم؛ کاری که هرچند برای خیلی ها یک تجربه مفرح و دم دستی محسوب میشه اما حتی تصورش من رو به وحشت می انداخت: سرسره آبی !

به این ترتیب به استخر رفتم و در یک روز حدود ۷ ، ۸ بار یک مسیر سرسره آبی سرعتی رو پیچ و تاب خوردم تا چیزهای زیادی رو به خودم ثابت کنم. زل زدم توی چشمای ترسم و اونقدر ادامه دادم تا حتی ازش لذت بردم. شاید باور نکنید اون تجربه چقدر برای روحیه من موثر واقع شد اما تا مدت ها بعد احساس اعتماد به نفس بالایی داشتم و حس میکردم انسان کاملا توانمندی ام. اون یک روز برای همیشه در خاطرم ثبت شده. چون اون تجربه، سررشته تجربه های جسورانه بعدی شد: کنکور ارشد، دوری از خونواده، انتخاب طرح در ساوه و ازدواج.

یاد این خاطره افتادم چون دلم یک چیزی در حد و اندازه اون تجربه میخاد. همونقدر بزرگ و جسورانه و باشکوه که روحم رو تکون بده و دوباره یادم بندازه کی ام.

یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴| 1:23 |زنجبیل|

[-Design-]