بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

درست نمیدونم چرا اومدم اینجا. فقط احساس کردم یک دست نامرئی ، این وقت شب، گلوم رو فشار میده و نمیگذاره نفس بکشم چون از من جواب میخاد. جواب بحث بیحاصلی که امشب دوباره با شوهرم داشتم و دوباره مثل همیشه به هیچ جایی نرسید. یادمه مشاورم میگفت "باید بهش بفهمونی بی توجهی به خواسته ها و نیازهای تو تبعاتی داره" اما من نمیتونم تهدید به رفتن کنم چون الکیه. خودم هم میدونم جایی رو برای رفتن ندارم. از طرفی این مشکل نه اونقدر بزرگه که بخاطرش زندگیم رو ول کنم و برم، نه اونقدر کوچیکه که نادیده ش بگیرم. صرفا مثل ناخن به روحم کشیده میشه و بعضی وقت ها، مثل امشب، دردش بی طاقتم می کنه تا بنا کنم به شکوه. همون شکوه های بی حاصل! که نتیجه ای جز سردرد و اعصاب خوردی برام چیزی نداره.

تلخی این بحث شیرینی سکوت و آرامش بامداد روز دوشنبه رو از من گرفت. چون به بیخوابی دچارم ، با خودم گفتم بهتره مقدمات ناهار فردا رو تدارک ببینم. پیاز داغ درست کنم و مرغ بار بگذارم. همین چیزها احتمالا تسکینم میده یا کاری میکنه سوزش اون ناخن که به پوستم کشیده میشه رو کمتر حس کنم.

+ دلم میخواهد یکجایی روی این رنج ناتمام نقطه پایان بگذارم.

دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴| 3:5 |زنجبیل|

[-Design-]