بهار پرتقالی
تا پروانه شدن
خیلی بیحال و بی حوصله ام. دیشب دوباره خوابی دیدم که دقیق یادم نیست اما در خواب چنین فهمیدم که گویی قراره تا ابد توی این خراب شده بمونم و این سبک زندگی بیحاصل رو دنبال کنم. اونقدر خلقم تنگ شد که توی خواب گریه میکردم و احساس افسردگی شدیدی بهم دست داده بود. عجیبه هرچند خدا رو شکر خیلی وقته احساس افسردگی خیلی حاد و شدید به سراغم نیومده اما گاه و بیگاه توی خوابهام تجربه ش میکنم.. انگار جایی در اعماق وجودم مصون و دست نخورده نگه داشته شده. +وقتی آخرین کلاسم نیمه مرداد تموم شد به موسسه گفتم من یک ترم میرم مرخصی. و از آن زمان عمیقا احساس راحتی و خوشحالی میکنم گو آنکه باری از روی دوشم برداشته شده. آنقدر این احساس سبکبالی را دوست دارم که اصلا تصمیم گرفته ام دیگر به موسسه نروم. آخر اینهمه فشار کاری برای چندرغاز با عقل اصلا جور در نمی آید. انشالا آزمون استخدامی قبول میشوم اما اگر هم نشد، میروم در یک کارخانه ای چیزی کار میکنم. چیزی که در ساوه زیاد است، کارخانه. فقط دلم میخواهد بگویم این سبک زندگی و این از سر ناچاری به هر دستاویزی روی آوردن را هیچ نمیپسندم و به هیچ وجه برای خود پیش بینی نمیکردم..
| [-Design-] |