بهار پرتقالی

تا پروانه شدن

برای بازگشت از کلاس زبان هیچ عجله ای نداشتم و تا حد ممکن دیرتر از همه همکارها دفتر را ترک کردم. بیرون باد خوبی می وزید و خیابان شلوغ بود. تصویر یک عصر بهاری بی نقص با رقص درخت ها در باد و رد آفتاب از لابه لای شاخه هایشان نقاشی شده بود و من طبق معمول غمگین بودم و همه این رنگ و لعاب ها در نظرم بی معنی می نمود. دست بردم به گوشی ام و بی هوا، بدون فکر به یکی از همکارهای سابقم زنگ زدم. گپی کوتاه زدیم اما در حالم توفیری نداشت. دیگر به کسی زنگ نزدم. هر روز دارم به یکی زنگ میزنم. سر همه را از صحبت هایم درد می آورم و قلبشان را از اندوهی که در وجودم حس می کنم و ناگزیر به کلامم زبانه میکشد، میرنجام. باید کاری بکنم. هرچند هر روز بیشتر از دیروز احساس ضعف و ناتوانی می کنم، بیشتر دست و دلم به هیچ کاری نمی رود و کمتر از زندگی ام رضایت دارم.

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴| 22:56 |زنجبیل|

[-Design-]